گاهی وقتها به این فکر میکنم که هر دفعه شب میشه، چی میشه وقتی خورشید طلوع کنه، ببینم واقعا همهچی درست شده؟ واقعا نور به زندگی هممون میتابه یا نه؟ دلم این حسی رو میخواد که وقتی یه روز صبح از خواب بیدار شدم، پرده رو کنار زدم و دیدم برف اومده. این حس رو واسه این روزها میخوام که صبح بیدار بشم و بیینم درست شده. هر چند این درست شدنها مشخص نیست و زمانبره.
تلویزیون دیدن واقعا مخ آدم رو میخوره. دیدن بابام که اخم کرده هم رومختر. هر دفعه که اینطوری میشه، بابام طوری اخم میکنه و اعصابش خورد میشه که انگار تقصیر ماست. چند دقیقهست راه افتاده که برگرده خونه و من حوصله دیدنش رو ندارم. ولی چاره چیه؟ تحمل کردن و ادامه دادن، به قول یومی. :)
الان خورشید غروب میکنه و بازم صدا و صدا و صدا...
+ فعلا تنها نجات من همین وبلاگ و آهنگ گوش کردنه. تازگیها دارم به آهنگهایی که چند سال پیش دانلود کرده بودم گوش میکنم و اینطوری بودم که خدای من... اون زمان چه زمانی بود، چه آهنگهایی بود. =)
+ نگاه کردن به عکس تو این موقعیتی که نت نیست و اوضاع وحشتناکه بدترین بخششه، چون انگار طوری بهشون نگاه میکنم که انگار دارم پیرتر میشم و هی میگم یادش بخیر.
+ ما نوجوونها و جوونها واسه گفتن یادش بخیرها زیادی جوون هستیم. همیشه فکر میکردم این یادش یخیر گفتنها فقط کار پیرهاست، ولی یه نگاه به خودمون بندازیم، دائما داریم مرور خاطرات میکنیم و میگیم "یادش بخیر."
+ از بابام متنفرم.