۹.
نمیدونم اون چیزی که من میبینم رو تو میبینی یا نه، ولی جالبه. انبردست و پیچگوشتی کنارش بود. یه چندتا سیم لخت هم پیدا بود. با این سیمها چیکار داشت؟ انقدر این سیمها رو بریده که سیمی ازش نمونده. حتی لباسهای پلاستیکیش رو از تنش در اوردن. چندتا پیچ دور و برش بود. مشخصه که قصد دل و روده در اوردن این بدبخت رو داشته. انگار تو اون یه چیزی گیر کرده. البته فکر نکنم. شاید خاک خورده. شاید سیمش ایراد داشته. دارم میبینم که دستش به سمت یه سری سیمهای جدید و دست نخورده که ریز هم هست، میره. یه کم از بدنهی اون سیم رو برید و اون سر ریشه رو به اون سیمهای کوتاه و لخت وصلش کرد. هیچی از درست کردن این بدبخت پیر رو سر در نمیارم. مهندس که نیستم، ولی طرف چرا، خیلی مهندسه. آره، میدونم، خیلی جملهام مسخره بود. حتی آنتن دراز رو بهش وصل کرد. با پیچگوشتی، پیچها رو برداشت و سریع با اون همهچی رو بست. حتی سیم برقش هم درست کرد. چرا، چون اتصالی داشت. چسب نوارب پلاستیکی سیاه رنگش کنارش بود و با همین، سیم رو محکم کرد. توی برق گذاشت و صدای خشخش رو مخمش به گوشم رسید. کمی تنظیمش کرد و صدا عوض شد. یه صدای قابل تحمل که موسیقی هم داشت. حالا برای خودش، یه استکان و نعبلکی رو گذاشت و با قوری، چای ریخت. یه اشاره به منم کرد. اون من رو به صرف چایخوری دعوتم کرد. چارهای نداشتم جز این که قبول کردم. انگار با همین پیچگوشتی، چسب و انبردست، زمان قدیم رو تنظیم کرده بود. واقعا همون حس رو میداد، حس قدیمی، حس نوستالژی. نوستالژی همیشه تلخ بوده ولی ممکنه کام دهنت رو شیرین کنه. آره.