۱۰.

من ایستاده بودم و منتظر. نمیدونم منتظر چی بودم اما میدونم یه چیزی میاد. خیلی اتفاقی گل‌برگ‌های قرمز رنگ رو دیدم که با باد میرقصید و به یه مسیری میرفتن. به خودم اومدم و دیدم که منم دنبالش میگردم. هیچ ایده‌ای نداشتم که به کجا دارم میرم. ایستادم و به مسیری که گل‌برگ‌ها میرفتن خیره شدم. یه دشت بود. دشتی که گل‌های آفتابگردون راه میرفتن و سری تکون میدادن. شاید بگی این کار باده اما حقیقتش اینطوری نبود. با دست برگشون، دستی تکون دادن و بهم سلام کردن. لبخند کوچیکی زدم و بلافاصله به دنبال کردن گل‌برگ‌ها ادامه دادم. باد و گل‌برگ‌ها، مسیر سختی رو میرفتن، طوری که برای انسانم سخت بود. اصلا هر راهی برای انسان‌ها سخته، زیادی سختش میگیریم. به باغ رسیدم. باغی که شبیه باغ نبود اما اسمش رو گذاشته بودن باغ آهن. چندین آهن‌های به‌درد‌نخور، بدنه‌ی ماشین زنگ زده، پیچ و مهره‌های درشت، آنتن‌هایی ‌که خک خوردن و اسکلت ساختمون بودن. لا به لای این‌ها، گل لاله سفید رشد کرده بود. میخواستن یه چیزی بگن. "اینجا از دست خواهید داد." صدایی به گوشم پیچید و حس کردم اینجا، جا امنی نیست. فرار کردم و به مسیری رفتم که نمیدونستم به کجا ختم میشه. حتی به گل‌برگ‌های قرمز فکر نکردم. از بین خار‌های ساقه‌های رز عبور کردم. زخمی شدم ولی زود زخم‌هام بسته میشن. صدای فریاد مردم از بالا سرم میومد، نمیدونم از چی فریاد میزدن. تقاضای کمک میکردن؟ یا هشدار میدادن؟ همون لحظه، تصمیم گرفتم به دویدن ادامه ندم. ایستادم و دیدم گم شدم. به جایی ایستادم که خالی بود، سفید بود. سفیدِ سفید، مثل کاغذی که قراره روش بنویسی اما هیچ ایده‌ای نداری. این بار نمیدونستم چی کار کنم. مجبورم ایستاده، منتظر چیزی باشم، چیزی که معلوم نیست. هیچ ایده‌ای ندارم که منتظر چی هستم اما میدونم یه چیزی میاد. میاد و دوباره به سراغش میرم.

•••

بلاخره چالش ده روزه که سارا، سولویگ و نوبادی برپا کردن رو تموم کردم. من همین چند ماه پیش تا روز هفتم پیش رفتم و به طور کلی یادم رفت که ادامه‌اش بدم اما الان که متوجه شدم که یه سری بچه‌ها دارن این چالش رو مینویسن، تصمیم گرفتم این سه روز باقی مونده رو تموم کنم. خلاصه از هر سه قشنگ‌ها ممنونم که این چالش قشنگ رو گذاشتن چون واقعا بهترین چالشی بود که انجامش دادم.♡