من شکایت دارم. کی گفته که آدم به امید زندهست؟ با چه امیدی؟ امیدی که یک دفعه از بین میره؟ امید به ما نیومده. امید با ما خوب نیست. امید واقعی خیلی وقته مرده. بوی خونش رو حس میکنم. مثل رودخانه جاریه. همهجا هست. حالا ناامیدی، خیلی وقته مهمون ماست. ناامیدی مثل یه بار سنگینی میمونه که هر بار از کوه بالا ببریم و بعدش به پایین برگردیم. همینقدر پوچ، همینقدر توخالی. انگار که یه یه سوراخ بزرگی توی بدنم حس میکنم. مثل عروسکهای چینی که هیچی در درونشون ندارن. نه قلبی، نه گوشتی و نه روحی. آدم خیلی وقته مرده. ما مردیم، تو خالی شدیم. هر طرف که میرینم، روح زندگیها رو میبینیم که قبلا اونجا بودن. یه میز و صندلی خالی بیرون کافیشام که قبلا توش زندگی بود. یه طبقه بیبرق و بیروح که قبلا توش زندگی بود. یه نیمکت خالی توی پارک پر از سیگارهای سوخته و له شده لا به لای چمنهای سبز که دیگه توان نفس کشیدن رو ندارن، قبلا زندگی اینجا بود. زندگی کجا رفته؟ رفته و نابود شده. امید چطور؟ اون خیلی وقته مرده. واقعا کی گفته آدم به امید زندهست؟ تو فکر میکنی من زندهام؟ تو فکر میکنی مردم هم زندهان؟ تو فکر میکنی روح توی بدنمون هست؟ بهم بگو. خواهش میکنم بگو تا بفهمی. بفهمی که من زندگی نمیکنم، نمیخوام زندگی کنم، نمیخوام نفس بکشم. من به ناامیدی مردهام. پس من رو دفن کنین تا بیشتر از این ادامه ندم. اگه نفس میکشم، زنده به گورم کنین. اگه میخندم، لبم رو بدوز. اگه چشمهام بازه، کورم کن. نمیخوام زندگی کنم.
آدم به ناامیدی مردهست.
#من_نوشته
- Brilli .Shr
- شنبه ۵ بهمن ۰۴
- ۱۴:۴۶