Welcome

ساخت کد موزیکBaekhyun – Ghost 

این جا، جاییه که قراره انرژی بگیری، حس خوبی داشته باشی.

این جا، ادامه وب " اسکای لند " میهن بلاگه.

♡—خوش اومدید، مردم اسکای لند—♡

  • •𝑺𝒂𝒉𝒂𝒓 𝑺𝑹
  • يكشنبه ۲۹ دی ۹۸

Eighteen is coming.

سلام! میدونم این پست هم به جز دو سه نفر، کسی نمیخونه اما مینویسم و خودم میخونمش، خودم، منِ تنها. نمیدونم از کجا بگم، این چیزیه که اول پستم اینو میگم و نمیدونم از چی صحبت کنم. از آبانی که گذشت یا ۱۸ سالگی که داره نزدیک میشه؟ شاید باید از وضعیت خودم بگم... اینو توی چنلم گفتم، اینجا میذارمش.

نمیدونم خیلی برام عجیبه که چرا با وجود این که حالم مشخص نیست و ذهنم قفل کرده و فقط میگم "نفس میکشم" دلم هر دفعه پر میشه و هی وسوسه میکنم یه چیزی بنویسم؟ انگار غم و شادی، جوری بهم مخلوط شدن که دیگه تبدیل به یه چیز خاصی شدن، یه چیزی به اسم مبهم بودن، گنگ بودن، نامعلوم بودن، عجیب بودن و مرموز بودن. این "من" جدیدا مرموز شده. شاید به خاطر این که به سن جوونی میرسم و مشخص نیست قراره چه اتفاقی برام بیوفته. البته میدونم تو ۱۸ سالگیم، اتفاق خاصی میوفته ولی انگار حس میکنم که قراره یه چیزی باشه که اون معلوم نیست... شاید دارم اشتباه میکنم اما خب، این "من" مرموز و نامعلوم شده. یه وقتا حس میکنم که دلم میخواد همه چیز رو ول کنم و برم تا بتونم به خودم زمان بدم ولی نمیشه. انگار توی جعبه گیر کردم که نمیتونم یه راهی برای در اومدن از این جعبه رو پیدا کنم. حس گیر کردن... حس عجیبیه. ولی یه چیزی هست، یه حسی وجود داره که اون تسلیم نشدنه، قدرت تسلیم نشدن. هنوز یه قدرت کوچیکی دارم که بشه ازش استفاده کرد. اگه واقعا اینطوری باشه، پس باید سعی کنم تا یه راهی پیدا بشه. آره. در واقع یعنی غیر ممکنه اگه واقعا تو جعبه همش بمونم، همش نامعلوم و گنگ بمونم. به هر حال، میشه یه کاریش کرد که از این حالت در بیام. پس امیدوارم از حالت در بیام، چون حس میکنم دارم اذیت میشم...

و اما آذر ماه... همیشه که بچه بودم، وقتی به آذر ماه میرسم، ذوق میکردم، به خاطر این که یه روز مهمی توی این ماه بود، یعنی روز تولدم رو مهم ترین روز خودم میدونستم اما امسال به طرز عجیبی هم خوشحالم و هم حس عجیبی دارم، انگار به علاوه بر خوشحال شدن من برای این که بزرگ شدم، قراره با چالش هایی رو به رو بشم. چالش هایی که مهم ترینش میتونه باشه که "من قراره برای زندگیم، هدفم و برای خودم چی کار کنم؟" و از یه طرف، بیشتر دلتنگ بچگی هام میشم، دلتنگی سحری که میگفت "ای کاش قدم بلند بود، اینطوری میشدم، اونطوری میشدم." و امسال که قراره کم کم به ۱۸ سالگیم سلام کنم، میبینم که قدم بلند شده، اینطوری شدم و اونطوری شدم. :)

به هر حال ۱۸ سالم میشه و قراره کلی تجربه های جدیدی بکنم، مثل یاد گرفتن رانندگی، تنهایی رفتن تو بیرون، خرید کردن با خودم، نمیدونم... شاید یه سری چیزای دیگه هم باشن ولی میدونین، شک هایی توی زندگی پدیدار شده که هر لحظه قراره بزرگ تر بشه، اینه که اگه نتونم به هدفم برسم، با این شرایط، پس چی کار کنم؟ اگه کارم خوب پیش نره چی؟ اگه نتونم یه موقعیت خوبی داشته باشم چی؟ و هزاران سوال های دیگه که جوابشون مشخص نیست. 

خلاصه این که، حس عجیبی دارم، آره...

  • •𝑺𝒂𝒉𝒂𝒓 𝑺𝑹
  • دوشنبه ۱ آذر ۰۰

10 o'clock

ساعت ۱۰ صبحه و حدودا چند دقیقه مونده تا امتحان لعنتی عربی شروع بشه، درسی که ازش متنفرم و بلد نیستم. هوا ۹ درجه ست و میتونم سردی انگشت های دست ها و پاهامو حس کنم. هوا به شدت سرد و ابریه، حتی اگه آفتابی هم باشه، هوا هم آلوده هم هست. چند روزی میشه که وقتی به اطراف بیرون نگاه میکنم، متوجه مه ای میشم که اون ها دود های ماشین هستن و واقعا نمیشه نفس کشید. سرفه میکنم، موقعی که مریض بودم، خیلی سرفه میکردم و عطسه میکردم، الانم خوبم اما هنوز اون سرفه روی وجودم باقی مونده و هیج وقت ولم نمیکنه، باید کمی شربت بخورم تا سرفه کردنم کمتر شه.

یه سری بچه ها رو میبینم که از ساعت ۷ صبح بیدار شدن، به خاطر چی؟ به خاطر مدرسه؟ نه، به خاطر تئاتر موزیکال ترانه مِیسا که برای خودشن بلیت گرفتن. حتی دیدم که تو کافی شاپ ها یه ایونت برگزار کردن برای روز تولد چانیول، ترانه مِیسا میبینن؛ و این منم که با خودم میگم که "ای کاش جام تو کافی شاپ بود و مِیسا رو میدیدم، نه این که تو خونه باشم و سرم به خاطر امتحان و کلاس شلوغ بشه!" آره، افسوس که توی موقعیت بدی قرار دارم و این حقیقت تلخیه و من باید باهاش کنار بیام پس... خوش به حال چشم هایی که دارن زیبایی های پسر ۱۹۰ سانت قد با گوش های بزرگ و چشم های درشتی به نام لامان/چانیول رو میبینن.

الان که دارم مینویسم، ساعت ۱۰:۱۶ ست و حقیقتا، ایده ای برای این که امتحان رو چی کار کنم، ندارم.‌ نفس میکشم و سرفه میکنم. دیروز ذهنم قفل بود، امروز هم ذهنم فقله و حس میکنم گیر کردم، نمیدونم برای چی... ساعت ۱۰:۲۰ ست.

•••

ساعت ۱۱:۱۱ ست و این پست در این زمان متنشر شده، سلام.

  • •𝑺𝒂𝒉𝒂𝒓 𝑺𝑹
  • يكشنبه ۳۰ آبان ۰۰

?Is it Art

– اون در بین درخت هایی که ثمرشون، میوه هلو با پوست مخملی هستن، میرقصید. لباسش با باد همراهی میکرد. اون میچرخید و میچرخید تا این که کم کم مثل یک روح محو شد، در بین درخت های هلو با پوست مخملی. در آخر، روح اون به دل ریشه های درخت هلو پیوست. روح ارباب جوانی که از اول تولدش، یک هنر بود.

#من_نوشته

•••

 بماند که کای قراره دنیا رو مال خودش کنه، میگین نه؟ پس فوتوتیزر های سری اولش رو ببینین و زیبایی و هنر بودن عکس ها رو به چشم هاتون هدیه بدین~♡

 

Peach

\ ˈpēch  \
A low spreading freely branching Chinese tree (Prunus persica) of the rose family that has lanceolate leaves and sessile usually pink flowers and is widely cultivated in temperate areas for its edible fruit which is a single-seeded drupe with a hard central stone, a pulpy white or yellow flesh, and a thin fuzzy skin

  • •𝑺𝒂𝒉𝒂𝒓 𝑺𝑹
  • جمعه ۲۸ آبان ۰۰

My days, my feels and peaches

شاید این پست، کلی وایب عجیبی بگیره اما باید گفت که تو درون این پست، یه سری حس ها در اون وجود داره؛ حس بد، خستگی، امیدوار و شادی.

"مریضی پشت مریضی" این اولین چیزیه که به ذهنم میاد، داداشم به طور کلی روز به روز بهتر و خوب تر شده اما چیزی که داره زندگی ما رو سخت میکنه، همین کرونا و درد کشیدن و درمان کردنه، من و مامانم متوجه شدیم که خواهرم نمیتونه چیزی رو بو کنه و چیزی رو بچشه، فهمیدیم که چی شده و چاره ای نداریم جز مراقبت از اون. من همش حس میکنم این مریضی لعنتی، قراره مثل یه چرخه باشه، ممکنه یه روزی - خدایی نکرده - من مریض بشم یا هر کس دیگه ای. نمیتونم زیاد به داداشم و خواهرم نزدیک بشم، چرا؟ چون کرونا این دیوار رو درست کرده تا نتونم خواهرم بغل کنم و بزنم پس کله داداشم. من و مامانم خسته شدیم اما بازم امید داشتیم، حداقل با یه امید زنده ایم.

"مدرسه به سلامتی هر کسی اهمیت نمیده." یه کمی زشته این حرف ولی تا جایی که میدونم، نصف مردم هنوز واکسن نزدن و هنوز با کرونا درگیری دارن اما مدرسه، اون غول متروکه به هیچ چیز اهمیت نمیده. نصف مدرسه ها، یا کلی حضوری شدن یا نیمه حضوری، یعنی ممکنه یه روز های خاصی میتونن حضوری برن و بقیه اش رو مجازی درس میخونن. مدرسه من هم نیمه حضوری کرده، به طوری که خود اولیا بیاد تکلیف فرزندشونو مشخص کنه که آیا حضوری میره یا مجازی. خانوادم با این موضوع که مدرسه حضوری بشه، مخالف بودن، چون یخ چیز برامون مهم بود، "سلامتی" یه چیز ارزشمند که یه عده ای قدرشو نمیدونن. به هر حال، من مجازی میخونم.

"هلو" چرا هلو؟ چون که بعد از مدتی، قراره کای رو ببینیم، با اجرا های جذابش، البته ما که نمیدونیم قراره این داستان هلو چجوری باشه یا به قول خود کای "این هلو نرمه یا سفته؟"(همین سرد و گرم خودمون رو میگه.) ولی باز حس میکنم قراره برگردیم به اون حال و هوایی که کلی فنگرلی و ذوق میکنیم، زیباست نه؟ عاشق این جور حال و هوا ام، بهم انرژی میده و همین باعث میشه حس کنم زندم.

دیگه نمیدونم چی بگم، روز هام یا معمولین یا خاص، مودم یه وقتا خوبه و یا وقتا بد، یه وقتا از زندگیم متنفر میشم و یه وقتا باهاش کنار میام، زندگی عجیبی دارم، زندگی همیشه عجیب بوده، با ما بازی میکنه، با احساساتمون، با جسممون، با روز ها و حالمون، زندگی میتونه سخت باشه یا کمی آسون، اما من میدونم که زندگی همیشه سخت بوده و رفتار های متفاوتی میکنه.

پ.ن: دلم هلو خواست و کای رو من تاثیر گذاشته. =)))))

پ.ن۲: کلا من تو وبلاگ نویسی اینطوریم که وارد پنل میشم، یا فقط هر روز میرم به وبلاگ های بچه ها سر میزنم یا هر یه قرن یه پست جدید میذارم، دیگه به هر حال اونقدر روحیه پست گذاشتنم کم شده و نمیدونم چرا اینطوری شدم... باید یه فکری بکنم برای خودم.

پ.ن۳: تو مدرسم، تایم حضوری ها از ۷:۲۵ تا ۹ صبحه، یعنی دو زنگ بیشتر ندارن، بعد امتحان ساعت ۱۰ شروع میشه، بعد تایم کلاس مجازی از ساعت ۱۲ تا ۱۴:۳ بعد از ظهره. در واقع من که قراره مجازی باشم، از ۱۲ کلاسم شروع میشه، واو. :>

پ.ن۴: شاید کسایی باشن که بخونن و لایک کنن اما چیزی نمیگن، به هر حال، اگه دارین پستمو میخونین، ممنونم که میخونینشون.♡

هلو؛

هلو.[ هَُ ] ( اِ ) نوعی از شفتالو باشد و آن را شفتالوی آردی میگویند. به غایت پرآب و شیرین و بی جرم میباشد. ( برهان ). شفتالو. فوخ. درافن. ( یادداشتهای مؤلف ). قیاس کنید با آلو و خلو، هلی ، هلگ. ( یادداشت دیگر ).
- مثل هلوی پوست کنده ؛ در وصف چهره ای گویند که زیبا، شاداب و سرخ و سفید باشد. ( از یادداشتهای مؤلف ).

  • •𝑺𝒂𝒉𝒂𝒓 𝑺𝑹
  • پنجشنبه ۲۰ آبان ۰۰

Nostalgic

زمان خیلی زود میگذره ولی ما هیچوقت متوجه سرعت زمان نمیشیم. قدیمی بودن، حس نوستالژی، حس هایی بودن که بوی قدیمی میداد. مبل های کثیف و کهنه، کاغذ دیواری هایی که با گل ها پر شدن، خونه، درست هایی که صد ها سال زنده هستن، نور آفتاب، یه تخت دو نفره که همیشه نامرتبن ولی بوی عشق رو میداد و اون دو نفر که تمام حس هایی که داشتن رو توی خونه جا گذاشتن، خاطراتی رو ساختن که توی خونه جا گذاشتن. به عکس این دو نفر نگاه میکنن، حس قدیمی دارن اما حس زنده بودن هم داشتن، چون عشقشون و لبخند هاشون، واقعی بودن.

#من_نوشته

•••

نوستالژی؛

(نُ لُ ) (اِمص. ) دلتنگی به سبب دوری از وطن یا دلتنگی حاصل از یادآوری گذشته های درخشان یا تلخ و شیرین.

واژهٔ نوستالژی از دو واژهٔ یونانی ساخته شده است: nostos که به معنی «بازگشت» است و algia که معنی «رنج/ درد کشیدن» می دهد. 

چه خاطرات خوبی در ذهنتون دارین که با یادآوریش، حس زنده بودن بکنین؟ شاید یه سری خاطرات خوبی باشین که شماهارو قوی میکنن یا ممکنه خاطرات ناخوشایندی داشته باشین که شماهارو ضعیف میکنن، به هر حال، شما با گذشته زنده موندین و قراره برای حال، زندگی خوبی داشته باشین تا آینده اتون، خوب و عالی باشه.

♡(≡^∇^≡)

  • •𝑺𝒂𝒉𝒂𝒓 𝑺𝑹
  • يكشنبه ۹ آبان ۰۰

Meissa

مِیسا، ستاره ایه که تو دل تاریکی میدرخشه، ستاره ای که مثل یه امید کوچک تو ناامیدی ها پیدا میشه. امید، درخشش، تابیدن؛ این ها برای مِیسا ست!

•••

داستان "ترانه مِیسا" از یه پسر ۲۱ ساله به اسم رامان/لامان شادی که اهل کاموره(کومور یا قمر) شروع میشه، پسری که برای ادیشن کیپاپ، به کره سفر میکنه، اون تلاش میکنه تا به هدفی که داره برسه. تا جایی که میدونم، اون توی بچگی، کسی رو داره که ازش مراقبت میکرده و بهش امید میداده؛ یه مرد جوون کره ای که لامان اون رو مِیسا خطاب میکنه. چون برای اون، یه ستاره و امید کوچیک توی دنیای لامان پر از سختی ها، بود. حالا اون ۲۱ سالش شده و سعی میکنه مِیسا رو پیدا کنه تا ازش، بابت هر چیزی، تشکر کنه و ازش قدردانی میکنه. اون تلاش میکنه تا از بین ستاره ها، ستاره مِیسا، امید کوچک رو پیدا کنه.

—من، تو یا هر کسی، شبیه لامان هستیم، لامانی که شب و روز از امیدی که داره میگه، به دنبال رویاهاش توی بین ستاره ها میگرده. هر وقت ناامید میشه، غمگین میشه و شکست میخوره، میره پیش مِیسا، امید زندگی لامان.

مِیسا به لامان میگه: من ازت مراقبت میکنم تا زمانی که خودت درخشیدن رو یاد بگیری.

(ترجمه از مورنینگ استار-ستاره)

درخشیدن کمی کار سختیه، وقتی به خودت باور داری و تلاش میکنی، اینطوری میتونی بدرخشی ولی قبلش، به کسی نیاز داری که بتونه ستاره رو وارد قلب خودت کنه، ستاره ای به نام "امید". هزارن ستاره برای خودت جمع میکنی تا تبدیل به یه ستاره واقعی بشی.ستاره ها برای این که در کهکشان بزرگ بدرخشن و کهکشان رو زیبا تر کنن، به دنیا اومدن؛ حتی آدم ها برای درخشیدن در جهان، به دنیا میان تا دنیا بی رحم رو تبدیل به یه جای مثل بهشت تبدیل کنن.

لامان ،یه ستاره بزرگه، ستاره ای که میخونه و میرقصه و حس راحتی و خوشحالی داره. ما هم ستاره هستیم، تلاش میکنیم، سختی میکشیم و میرقصیم و میخندیم تا حس خوبی داشته باشیم. شاید یه روزی، مثل میسا باشم، میسایی که به لامان امید رو نشون داد، ازش مراقب کرد و کمکش کرد تا لامان به هدفی که دوست داره برسه و بدرخشه، مثل یه ستاره بزرگ در بین ستاره های آسمون.

- میسا، ستاره قلب من.

اگه کسی رو دارین که بهتون امید میده، اون میسای شماست؛ قدرشونو بدونین!

•••

ترانه میسا، یه تئاتر موزیکال ارتشیه و چانیول اولین باریه که تو موزیکال بازی میکنه و جالب تر!! با وجود این که دفعه اولش بوده ولی انقدر خوب و عالی بازی کرده و صدای فوق العاده ای داشته که آدم فکر میکنه چانیول قبلا موزیکال بازی کرده :")))) میشه گفت زمان موزیکالش از ۱۵ اکتبر تا ۲۷ نوامبر(روز تولد چانیول) اجرا دارن و سه روز اول یعنی ۱۵، ۱۶ و ۱۷ اکتبر، روز های آنلاین بودن و از ۲۲ اکتبر تا آخرین روز، به صورت حضور اجرا میشه.

خلاصه که اگه بلیت داشتیم، خیلی بهتر بود ولی خب، ما واقعا تو جای اشتباهی به دنیا اومدیم. بیخیال، فعلا.^^

  • •𝑺𝒂𝒉𝒂𝒓 𝑺𝑹
  • سه شنبه ۲۷ مهر ۰۰

EGO~D3

سلاممم~~ خوبید؟ دیروز نتونستم روز سوم ایگو رو بنویسم، برای همین، امروز رو روز سوم حساب کردم.

+ حس میکنم این پست مثل پست قبلی قراره هیج کامنتی نگیره-

+هوا خیلیییی سرد شده!! اصن این هوا، هدلی پاییزی نیست، یهو یه راست رفتیم تو فص زمستون :||||| اصن خودم زیر پتو میمونم، اینطوری بیشتر کیف میکنم، ایح.

+ ایگو امروز چیز خاصی نداره :( چون خیلی چیز خاصی یاد نگرفتم :((((

+ دیروز متوجه شدم که سوهو و سهون رفته بودن موزیکال شیومین به اسم هادس تاون*. انقدر عکس ازش اومد که انگار از دنیای کیدراما اومدن :"))) خیلی کیوت بودن، حتی وقتی که سهون کیس شیومین با نقش مقابل رو دید، شکه شد و ماسکشو برداشت و به سوهو و منیجرش نگاه کردXD بچم... خلاصه، این دو تا قند عسل روز مارو قشنگ تر کرد.

+ نزدیکای دوازده شب بود که دیدیم بکهیون استوری گذاشته و سریعا پاکش کرده، اولش شک کردم و یه سری بچه های توییتر گفتن که تو استوری آهنگ خونده، چند دقیقه بعد دیدم پست گذاشته، دقیقا همین ویدیویی که بکهیون داره آهنگ میخونه. انقدرررر دلتنگ صداشم که خدا میدونه :"))) آهنگی که خوند، آهنگ when dawn comes again ئه که با کلده همکاری کرده.

خب خب زیادی حرف زدم، بریم برای سوال سوم.

• سوال امروز سوم: چه کارایی هست که مجبوری انجامش بدی؟

خدا میدونه من دارم خان دوازدهم رو با بدبختی میگذرونم :"| منظورم اینه که سال آخرم و مجبورم درس بخونم!!! درس خوندن جز کاری هست که مجبورم انجامش بدم. درسته سال آخرم ولی کنکور که نمیدم و مجبور نیستم انجامشون بدم. حتی کارای خونه، اگه خانوادم اصرار کنن که این و اونو انجام بدم، مجبورن انجام بدمشXD خیلی دختر تنبلیم... والا :" حداقل خدا کنه امسال یه کم زود بگذره این تحصیلاتم تموم شه بره!!

اینم‌ ایگو روز سوم~~برای واضح بودن عکس، روش کلیک کنین!

*هادس تاون:  یه داستان قدیمی و غم انگیزی داره که مربوط میشه به اورفئوس و همسری که توی دنیای مردگانه، در موردش سرچ کنین و داستان اصلیشو بدونین.

  • •𝑺𝒂𝒉𝒂𝒓 𝑺𝑹
  • دوشنبه ۱۹ مهر ۰۰

EGO~D2

سلام سلامم*-* خوبید؟ امروز واستون چطور بود؟؟ برای من عالی بود هر چند یه جایش تلخ بود، چون یکی از دوستام تو تلگرام، داره از فضای مجازی دور میشه و به شدت دلم براش تنگ میشه :((( به هر حال تصمیمشو گرفت دیگه...

+ یکی بیاد بهم بگه: برو دویل جاج رو ببین!!

+خب دیگه، بریم برای ایگو و سوال امروز؛

• سوال امروز دوم: تو این ماه بیشتر منتظر چی هستی؟

راستشو بخواین... خیلی نمیدونم، یه کمی جزئی بگم، متنظر اینم که برم کتاب "ایستاده استوار در ۲۴ سالگی" از ییشینگ رو بگیرم، چون تازگیا به طور رسمی ترجمه و منتشر شده~~ ولی کلی بگم... منتظر اون روزیم که بتونم بیشتر وقتمو صرف درس کنم که بتونم حداقل این تحصیلیمو تموم کنم، امسال با وجود این که کنکور نمیدم ولی باید جوری نمره بگیرم تا از این زندون آزاد بشم(آزاد شدم خوشحالم ننه، ایشالله آزادی قسمت همهXD) و منتظر اتفاق های نامعلومم که مشخص نیست این ماه میان یا ماه های دیگه... آره خلاصه-

اینم ایگو روز دوم :> روش بزنین تا بهتر و واضح تر بیینیدش~~

.People come and people go, you and I  are standing here

D.O. - LOVE SHOT (EXO)

  • •𝑺𝒂𝒉𝒂𝒓 𝑺𝑹
  • شنبه ۱۷ مهر ۰۰

EGO~ D1

سلامم^^ خوبید؟ بلاخره باسنمو جمع کردم و رفتم سراغ این دو چالش جالب~~

اول این که اولین چالشی که میرم، توسط آیسان درست شده و خیلی جالبه :> اگه میخواین بدونین چالش ایگو چجوریه، اینجا رو چک کنین^^. دومین چالش هم توسط مائو گذاشته شده و میشه گفت سی روز، سی تا سوال داره و میخوام جواب بدم~ پس اینجا رو چک کنین!

خلاصه، الان شما شاهد "سحری که از حموم اومده مثل یه گل" هستید :>

• سوال اول امروز: اتفاق مهم توی ماه قبل چی بود؟

اتفاق مهم... نمیدونم، فکر کنم بیشتر تو کار امتحان های شهریور ماه بودم(چون افتاده بودم :" ) و ماه قبل رو طوری گذروندم که بتونم تابستون رو به خوبی بگذرونم! حتی پست گذاشتن تو اینجا برام خاص بود و حالمو خوب میکرد~ این که خاطرات تابستون امسال رو با درست کردن مودبرد و نوشتن ثبت میکردم منو سبکم میکرد. بماند کع ویدیو جدید کانال کیونگ‌تیوب و نانوگی روزمو زیبا تر میکرد. به هر حال، امیدوارم این ماه رو به خوبی بگذرونم^^

— خب، اینم از ایگو روز اول*-* یه کم دستخطم بده ولی خب...هه‌هه^^~

(بزنین روش که بتونین واضع تر ببینیدش~~)

پ.ن:چالش ایگو خیلی باحاله><

خب دیگه... فعلا~~~~

  • •𝑺𝒂𝒉𝒂𝒓 𝑺𝑹
  • جمعه ۱۶ مهر ۰۰

Ah...school, squid game and me

"چشم ها قشنگ ترینن، ولی موقعی قشنگ تر و زیبا تر میشه که دو نفر، غرق در سکوت، با چشم هاشون صحبت میکنن و از برق چشم هاشون میشه فهمید که اون ها فقط غرق در سکوت نیستن؛ اون ها غرق در عشقی بی انتها هستن."

#من_نوشته 

•••

 سلاممم^^ امیدوارم حالتون خوب باشه و روز قشنگی رو گذرونده باشین. خلاصه میخوام یه کمی از روز هام بگم~

+ یادتون هست که گفته بودم من دارم اسکویید گیم میبینم؟ باید بگم که منو خانوادم همه قسمت های اسکویید گیم رو دیدیم! حالا درسته، میگین باید سانسورشو میگرفتم ولی خب، انقدر حرفه ای هستیم که هر صحنه بدش بیاد میزنیم جلوXD ولی جدا از این ها، خانوادم به شدت از این سریال خوششون اومدن و کلی از بازی لی هونگ جائه (که نقش اصلی، گی هون بازی کرد) تعریف کردن. اگه کسی این سریال رو ندیده، میتونم این سریال رو پیشنهاد میکنم! البته دو تا قسمت از این سریال یه جاش صحنه داره و خشنه یه جورایی ولی خب، داستانش یه چیز دیگه ست و یه سری حرف ها پشت این قسمت ها هست. حتی میشه گفت قسمت شش این سریال غم خالص داره، پیشنهاد میکنم وقتی به این قسمت رسیدین، جعبه دستمال کنارتون باشه! عاشق کاراکتر هاشونم، مخصوصا بیوک و هوانگ و علی و جی یونگㅜㅜ 

+ دیشب داغون شده بودم "----" اومدم آشپرخونه که از یخچال چیزی بیارم، زمینم لیز شده بود، پاهام یهو لیز خورد و با باسنم خوردم زمین و مچ پای راستم‌ و کف دست راستم داغون شد، از شدت درد یا میخندیدم یا ناله میکردم "-" داداشم میزد تو سر خودش، مامانم میگفت: بگردم برات. خواهرم رفت کیسه آب خنک داد که بذارم جایی که درد میکنه- تا الان دست راستم یه کم ضعیف شدهㅠㅠ

+ فایده روز تعطیل بودن تو ایام مدرسه اینه که ساعت ها زیاد بخوابی و کیف کنی. درست نمیگم؟ والا من‌ خودمم حوصله مدرسه رو ندارم، درسام که همش یه جورین، معلم ها هم که هیچی...‌عا راستی بذارین اینو تعریف کنم:

کلاس دینی داشتیم، بچه ها اصرار کردن که تو واتساپ گروه بزنن، منم که حوصله واتساپم نداشتم "-" هیچی، معلم تو واتساپ‌ گروه زد و رفتیم اونجا، همه حاضری زدیم، یهو دیدیم معلم تو ویس گفت که ممکنه گیر بدن، بعد چی کار کرد؟ از گروه لفت داد و مارو تنها گذاشت!!! به خدا اسکلمون کرد :| 

+ خب دیگه، روز قشنگی داشته باشید~~

  • •𝑺𝒂𝒉𝒂𝒓 𝑺𝑹
  • سه شنبه ۱۳ مهر ۰۰

Sunset

خورشید در حال غروب کردن بود، داشت با من خدافظی میکرد ولی من نمیخواستم ازش دور بشم. دوییدم، با پای برهنه دوییدم، زمان کمی داشتم، هر چقدر به سمتش میرفتم، بیشتر ازم دور میشد. دوییدم اما دیگه بعدش ایستادم. دیگه دیر شده بود؛ اون رفت و من تنهای تنها موندم. مجبورم تا فردا منتظرش بمونم، درست مثل هر روز.
#من_نوشته

•••

عاااه سلام! خوبید؟؟ خب بله... مدرسه ها شروع شده و من دوازدهم درس میخونم، یعنی در واقع سال آخریم ولی میدونین که کنکور نمیدم، کنکور یه چیز افتضاح و پر دردسر و اضافه ست میدونین؟ =) به هر حال، امیدوارم امسال خوب درس بخونین و به خودتون سخت نگیرین. 

این هفته اول مدرسه که تموم شد، چیز خاصی نداشت، درست مثل همیشه، معلم ها یا درس میدادن یا انتظارات خودشون برای کلاس میگفتن. طبق معمول مشق دارم که یکیشو کامل کردم ولی دو تاش مونده و میذارمش برای فردا :> ولی یه چیزی هست که واقعا رو مخ منه... اونم اینه که "بهمون کتاب ندادن!!!". مسخره نیست؟؟؟ درست مثل پارسال باید یه مدتی بدون کتاب، درس یاد بگیریم و بخونیم =)))) خدایا واقعا مسخره ست!! بیخیال ولی مجبورم منتظر بمونم...

 از بحث کسل آور مدرسه بگذریم. اول این که این عکس رو میبینید، یه دختر کراش طوره :"))) و میدونین مال چه سریالیه! بله سریال squid game که جدیدا معروف شده و همه دارن نگاش میکنن~~ سریال جذابیه و داستانشم متفاوت تر! اصلا انتظار چیزای رنگی رنگی و گوگولی نداشته باشید چون این سریال خیلی دارکه!! داستانش اینطوریه که یکی میره پیش آدم های فقیر که خیلی بدهی دارن و پول زیادی ندارن و سخت زندگی دارن، دعوتشون میکنه به یه جایی که اونجا بازی میکنن. بازیکن ها توی مکانی هستن که اونجا قراره شش تا بازی بچگونه کنن. اگه شش تا بازی رو ببرن، یه جایزه بسیار خوبی میگیرن! یه عالمه پول زیاد!! ولی میدونین انقدر بی رحمن که هر بازیکنی که میبازه رو میکشن =))) خب دیگه خیلی اسپویلش نکنم---

من فعلا تا دو قسمتش رو دیدم و واقعا فوق العاده ست!! 

پ.ن: هنوز دویل جاج رو تموم نکردم. به هر حال درکم کنین دیگه. هم گشادم هم مود دیدنشونو ندارم :(( هر وقت مودشو داشته باشم، سریال میبینم هه‌هه~

خلاصه همین~ امیدوارم روز قشنگی داشته باشین^^

  • •𝑺𝒂𝒉𝒂𝒓 𝑺𝑹
  • چهارشنبه ۷ مهر ۰۰

My birthday and galaxy

On December 7 in 1995

Southern Ring Nebula

This image of the Southern Ring Nebula clearly shows two stars near the center of the nebula: a bright, white one, and a fainter companion to its upper right. The faint star is actually the star that has ejected the material that forms the nebula.

+ قبلا یه بار تاریخ تولدمو تو سایت ناسا وارد کردم و این عکس برام در اومد؛ حالا این چالش رو دیدم، گفتم بهتره عکس روز تولدم رو به شماها نشون بدم، خیلی قشنگه، خیلی زیباست، شبیه سنگ فیروزه میمونه :>

+ خیلی به نجوم و ستاره ها و سیاره ها علاقه دارم، خیلی قشنگ و شگفت انگیزن و دیوونه کننده ست! ماها واقعا خیلی کوچیکیم، دنیایی که داریم خیلی کوچیکن، انداره یه مورچه سیاه. جالب نیست؟

+ حتی اکسو که ارتباط زیادی به سیاره و فضا و نجوم و این حرفا داره، خیلی هیجان زدم میکنه~~~

  • •𝑺𝒂𝒉𝒂𝒓 𝑺𝑹
  • پنجشنبه ۱ مهر ۰۰

Breaking the silence - end

تابستون چگونه گذشت؟ تابستونی که ازش ناامید بودم؛

تابستونم کمی جورواجور بود. فقط خوردن و خوابیدن نبود؛ من به آسمون ها نگاه میکردم و هنوز هم نگاه میکنم، اکسو هم با من بود و قرار بود باهم فرار کنیم، پس دست به کار شدم و یکی از صفحه بولت ژورنالم رو پر از آهنگ "Runaway" کردم و کمی ویدیو ساختم. هیونجین هم در حال برگشتن بود و من محو زلف ها و خال گوشه چشمش شدم. هنوزم نقاشی میکشیدم، با روان نویس و مداد رنگی هایی که قد هاشون باهم اخلاف دارن. تازه، خبر رسیده بود که کیونگسو قراره یه هدیه با ارزش بده، هدیه ای که پر از صداشه. 

سوهو همیشه بهمون فکر میکرد، بکهیون غذا میخورد و لب هاشو پوتی میکرد، آفتاب با سایه دستم دوست شد و من در حال تماشای آسمون بودم، کیونگسو داشت بهشت و عشق رو نشون میداد، بکهیون و کلده میگفت: وقتی دوباره سحر فرا میرسه، به تو فکر میکنم. من شاهد خانه سایه ها بودم.

از زندگی یه دختر که فقط سه ماه فرصت زندگی کردن رو داشت، دیدم و شنیدم، اون کسی رو دیده بود که همه چیو با هر حرکتی، نابود میکرد و این دو نفر، کم کم آشنا میشن و به سمت عشق میرن. کیونگسو از گل سرخ رز میگفت، اون عاشق بود و عاشق، در حالی که دوچرخه سواری میکرد، آواز میخوند.

چانیول از فیلم‌ جعبه میگفت، جرو و توبن کنار هم بودن، کای فعالیتشو انجام میداد، آسمون زیبا تر و قشنگ تر میشد، دریم‌کچر میگفت: چون‌من‌
 دوستت دارم. گل های زرد تو دستش بود، اولین بوسه رو تجربه کردن.

روز اکسوال فرا رسیده بود، چانیول و بکهیون بهمون هدیه دادن، هدیه ای که طعم کیک خوشمزه رو میداد، منم طبق هر سال، نقاشی برای این روز قشنگ کشیدم و چند تا گرفتم تا بتونم توی خاطراتم ثبتش کنم!

داستان عشق تاک‌دونگ و کیم سارام ادامه داشت! اون ها نمیتونستن از هم جدا بشن و دست همدیگر رو ول کنن. اونا یه قراری داشتن، این بود که همیشه دست همدیگر رو بگیرن، تا آخر عمر، تا وقتی که زنده هستن.

بعد از مرور خاطرات با اکسو، برگشتم به زندگی تاک دونگ کیونگ و کیم سارام، اون ها خندیدن و گریه کردن و بعد بهم رسیدن، تولد ماما پارک بود، بچه ها انسیتی ۱۲۷ برگشته بودن، ملکه سی ال هم برگشته بود. چانیول از تومارو میگفت و من درگیر نقاشی کشیدن بودم و خوردن یه پیتزای خونگی.

بکهیون میدرخشید. نقاشی هامو کامل کردم و کمی آهنگ گوش کردم. شیومین روز به روز جوون تر‌ میشد، دخترای لونا، روز به روز جذاب ترمیشن. استری کیدز خوشحال بودن و من بی صدا گریه میکردم.

اسکیز باهم و با یک صدا، میگفتن: "یک‌، دو، سه... چیز!!" و بوم! رسیدم به یه قاضی که ذات شیطانی داره و با قاضی به نام گائون‌ آشنا میشه! ایتیز از دژاوو میگفتن و بنگ‌چان و هیونجین، در بین این همه زنجیر و درد عشق گیر کرده بودن.

کم کم‌ نزدیک میشدیم به آخرین روز های تابستون، تابستونی که بهش امید نداشتم ولی کلی اتفاق ها افتاد... از برگشت مدل کای و گپ زدن با دوستام و دیدن قاضی شیطانی و پست گذاشت تو وبلاگ گرفته، تا یوتیوبر شدن کای و خنده های بیون در حال درست کردن یه خوراکی برای مونگریونگ و کنسرت هیجانی هری.

تابستون خوبی برای من بود، هر چند نفهمیدم که کی شروع شد و کی تموم شد. در حالی که روز های آخر تابستون رو طی میکردم، صفحه بولت ژورنالم رو پر از نوشته ک نقاشی میکردم، به ماه، زحل و مشتری سلام میکردم، داستان میخوندم و بهشون عشق میورزیدم و  با نور آفتاب بازی میکردم. امروز ۳۱ شهریوره، آخرین روز تابستون و آخرین روز عید چوسوک که اکسو وقتشونو با خانواده‌شون و پاپی های کیوتشون رو میگذرونن. دلتنگم، دلتنگ همچی. تابستون خوبی بود.

•••

فکر کنم این آخرین پست این چالش شکستن یخ بیان باشه، بازم پست میذارم ولی این بار عنوان پست ها به حالت سابق برمیگردن~~ چالش خیلی خوبی بود^^ امیدوارم روز قشنگی داشته باشید♡

  • •𝑺𝒂𝒉𝒂𝒓 𝑺𝑹
  • چهارشنبه ۳۱ شهریور ۰۰

Breaking the silence 9

میدونی، درسته که سنم داره میاد بالاتر و به قول خودت، دارم پیر میشم ولی من هنوزم سر حرف خودم، حرف "سن فقط یه عدده" و میگم من هنوزم جوونم. درسته که مشکلات قشنگ دارن خستم میکنن و یا به عبارتی، پیرم میکنن ولی بازم جوونم. میدونم که پوستم تغییر میکنه، ترک میخورم، جوش میزنم و چهره ام لاغر یا چاق میشه ولی بازم جوونم. میدونم هنوز غصه میخورم، حرص میخورم و گریه میکنم ولی بازم جوونم و آره... میدونم زندگی من سخته ولی هنوزم جوونم. من جوون و جوون ترم؛ باید تجربه هایی بکنم، بخندم، در کنار کسایی که دوستشون دارم باشم، خیلی مونده تا پیر بشم و تبدیل به یه جنازه خشکیده شم!

#من_نوشته 

•••

از اون‌عکسای "همین الان یهویی"!!

امروز رفتم واکسن زدم! خلاصه بگم که من و خواهرم رفتیم نوبت بگیریم، بعد جلد شناسنامه ام از اون گل گلیا بودXD مرد داشت شناسنامه امو برمیداشت فکر کرد کیف پوله😂 گفت چرا کیف پولتو میدیXD بعد روی کاغذ نوبت نوشته بود "دوتا خواهر" یعنی من جر خوردم!!

 بعد از این که نوبت گرفتیم، یه جا نشستیم(دم در ساختمون) بعد هی چند نفر اومده بودن و سوال میپرسیدن که "نوبت چندمه؟" یا "چجوریه؟ تکی تکیه یا چند نفر باهم میرن؟" یا "اعلام میکنن؟" و بلا بلا بلا "-" آخرم دیدیم که چند نفر چند نفر رفتیم تو ساختمون. خیلی آنچنان شلوغ هم نبود و یه جا نشستیم. بعد خواهرم رفت شناسنامه من و کارت ملی خودشو به بخش دوم که واکسن میزدن داد و چند دقیقه بعد، رفتیم همون بخش دوم، یه زن جوون خیلی مهربون بود که پای کامپیوترش نشسته بود و یه سری اطلاعات رو ثبت میکرد. شناسنامه منو دید گفت "چه گل گلیهXD" جر خوردیم! من بعد از این که یه زن مسن راحت واسم واکسن زد، رفتم پیش اون زن جوون، دید که سیستم کارش یه کمی گیر کرده بوده، بعد خیلی خوب و قشنگ باهام حرف زد و میگفت "کنکوری هستی؟"

من گفتم "بله" ولی تو دلم گفتم "ولی قرار نیست کنکور بدم" XD

زن گفت "تجربی میخونی"

گفتم "نه انسانی میخونم."

گفت "یه وکیل خوبی میشیییی~~~" گفتم "نههههXD" گفت "شاید روانشناس..." آخر گفتم نویسنده که زن با ذوق میگفت که چه خوب و اینا *-* خیلی باهامون خوب بود و زیبا هم بود :> حتی با خواهرم خیلی خوب صحبت کرد، آخرم از هم خدافطی کردیم و با لبخند از اون ساختمون خارج نمودم :] خلاصه این بود انشای من و این حرفا :>

+ اوه راستی، مراقب خودتون و سلامتیتون باشید!!

  • •𝑺𝒂𝒉𝒂𝒓 𝑺𝑹
  • دوشنبه ۲۹ شهریور ۰۰

Breaking the silence 8

Until the dawn where the light has fallen asleep
We can fly tonight, fly tonight
Veiled with this miracle-like night
Everything comes true
Yeah, to a higher sky
Above the cloud past the dazzling, faraway star
A view only permitted to you
You'll be able to see

NCT 127 - magic carpet ride 

•••

دیشب گفتن که زحل و مشتری کار ماه ظاهر شدن و من با بدبختی عکس گرفتم. زحلش تو عکس‌واضح دیده نمیشه :( ولی اونی که تو عکس معلومه، مشتریه^^ راستشو بگین، کیا دیدن؟

پ.ن: پست قبلی که دیدین اون متن رو نوشتم؟ حالا دارم به این فکر میکنم که آهنگ بعدی واسه نوشتن چی باشه "-" بین magic carpet ride و  the stealer گیر‌ کردم ایییح!

پ.ن۲: اوه یادم بگم، اینو داشته باشید! این صحنه از بولت ژورنالم، اشاره به روزی که بکهیون اومد توییتر و یه بخشی از لیریک is it me? رو گذاشته بود^^

امیدوارم فردا روز خوبی برای همه باشه^^

  • •𝑺𝒂𝒉𝒂𝒓 𝑺𝑹
  • شنبه ۲۷ شهریور ۰۰

Breaking the silence 7

— ' قطره اشک ' چیزیه که جلوی دیدنت رو میگیره. اشک هات انقدر توی چشمات جمع میشن که نمیتونی زندگی رو واضح تر ببینی. قطره قطره اشک هات میریزن، اشک هایی که پر از غم و دلتنگیه. اشک هات به خاطر این که نتونستیم باهم زندگی رو از این رو به این رو کنیم. به خاطر این خار های گل رز قرمز توی قلب منه که تموم وجودتو گرفته. فکر میکردم وقتی زندگی رو مینویسیم، پایان خوشی داشته باشه اما تا قطره اشک هاتو روی کاغذ دیدم، دیدم هیچ پایان خوشی نداره ولی من اینو نمیخواستم، میخواستم؟ تقصیر خودمه، من بهت آسیب میزنم و تو اشک میریزی، انقدر اشک میریزی که فضا پر از آب میشه؛ " دریای اشک تو ". نمیخوام خدافظی کنم و تو رو توی دریا رهات کنم ولی آخر زندگی ما معلوم شده؛ ما مجبوریم خدافظی کنیم.

#من_نوشته

•••

با این نصف شب نتونستم پست بذارم ولی گفتم الان بذارم بهترهXD این متن بالایی که خوندید مال دیروز بود یعنی دیروز نوشتمش و تمام احساسی که نسبت به آهنگ tear drop اس اف ناین داشتم رو به نثر تبدیلش کردم^^ پس باید بگم: این متن جز حس یه آهنگ حساب میشه~~

و امروز ۱۷ سپتامبر بود و روز هدیه بعدی بکهیون^^ هدیه امروزش این بود که برای مونگریونگ تارت درست کنه. دلشم براش تنگ شده و میخواد با عشق این تارت رو خوب از آب در بیاره. مواد لازمش یه کمی‌عجیب بود، توش مرغ و کلم و سیب زمینی شیرین داشت؟ یه همچی چیزی بود. هر دفعه دکمه مخلوطکن رو میزنه یهو میترسهXD در اصل بگم، "سه بار" ترسید، ای تاینی کیوتㅠㅠ

خلاصه انقدر کیوت بازی در آورده بود و میخندید که من آخر خودم فدا کردمㅠㅠ مثل همیشه، این ویدیو پر از حس خوبی داشت! آخر ویدیو هم رفت پیش مونگریونگ (همون پاپی خودش) این تارت رو بهش داد و کلی خوردش :"))))

حالا با وجود این که بازم دلتنگ‌تر شدم ولی این ویدیو خیلی سرحالم کرد!!~~

• سوال: تابستونتون رو چجوری گذروندید؟(به جز خوابXD)

  • •𝑺𝒂𝒉𝒂𝒓 𝑺𝑹
  • جمعه ۲۶ شهریور ۰۰

Breaking the silence 6

چه روز خوبی داشتم وقتی که: 

  • بکهیون میاد توییتر و کلی حرف میزنه و دلتنگیشو بیان کرد :") اصن وقتی بکهیون میاد توییتر قلب هممون نورانی میشه و دلتنگیمون بیشتر میشه :) واقعیتش گریم گرفت، به خاطر روز های خوبی که داشتیم، روز هایی ‌که اکسو بودن... به هر حال گریه کردن خوبه، وقتی غم داری، تمام غم هاتو تبدیل به اشک تبدیل میکنی تا خالی شی.

ای کاش توییتر داشتم و زبون کره ای رو بلد بودم و میتونستم این حرفی که قراره بنویسم رو بهش بگم:
راستش بکهیونا، من زندگی میکنم، میخندم، گریه میکنم، سختی میکشم، کارمو انجام میدم و نفس میکشم و حس میکنم دارم پیشرفت میکنم تو هر چیزی، ولی گاهی اوقات، باز یه حس هایی دارم، حسی که بهم میگه " تو داری ضعیف میشی، در بربر همچی" یا "داری کم میاری، داری تسلیم میشی". متاسفانه این حس رو قبول کردم چون به ظاهر قویم ولی درون من هنوز به سطح 'قوی ترین' نرسیده و حس میکنه داره ضعیف میشه. همش دارم کم میارم ولی... اینطور که میگی، سعیمو میکنم که جلوی کم اوردنم رو بگیرم، جلو ضعیف بودنمو... بدنم و قلبم داره میلرزه، به خاطر این که تو اومدی بازم. 
چشم بکهیونا، سعیمو میکنم که بازم قوی بشم، کم نیارم و پیشرفت کنم. فقط برای خودم و اکسو.

  • دو تا قسمت از قاضی شیطان دیدم و پشمام ریخت :)))) به جان خودم آخر از دست یوهان و گائون میمیرم... ببینید کی گفتم!!! حتما ببینید!

میدونم ناراحت کننده ست ولی در حقیقت، عدالتی وجود نداره؛ فقط یه بازیه، یه بازی ناعادلانه وحشتناک!

یوهان - قاضی شیطان

یعنی وقتی صحنه یوهان و گائون که باهمن نشون میده، چنان پنیک میکنم و جیغ میزنم و میخندم که واویلاXD به خدا خیلی مرتیکن، مرتیکه های بی رحمㅜㅜ والا به خدا... اگه قاضی شیطان رو دیده باشید میفهمید چی میگم!

آهنگ پیشنهادی: bangchan & Hyunjin – red lights (برای دانلود کردن کلیک کنین)

Now, tell me you hate me, "I can't handle you anymore". But I know, you and me, There's no other way. No matter how hard I try to run away, set the mic up, Until the moon falls asleep, even deeper. I really wanna know, yeah, I've already lost control, oh. I'm going crazy now, out of control, I, I'm staying up all night again, The moment when I close my eyes, All I see is red lights . You know I can't leave you alone, You know I can't leave you alone, I just can't leave you alone.

Bangchan & Hyunjin — red lights 

  • •𝑺𝒂𝒉𝒂𝒓 𝑺𝑹
  • پنجشنبه ۲۵ شهریور ۰۰
—𝘓𝘪𝘬𝘦 𝘥𝘦𝘴𝘵𝘪𝘯𝘺, 𝘸𝘦'𝘳𝘦 𝘫𝘶𝘴𝘵 𝘧𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨. 𝘠𝘰𝘶’𝘳𝘦 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘰𝘶𝘵 𝘵𝘰 𝘮𝘦 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨. 𝘐 𝘤𝘢𝘯’𝘵 𝘦𝘴𝘤𝘢𝘱𝘦 𝘺𝘰𝘶𝘳 𝘭𝘰𝘷𝘦 𝘢𝘯𝘺 𝘮𝘰𝘳𝘦 𝘫𝘶𝘴𝘵 𝘩𝘰𝘭𝘥 𝘮𝘦. 𝘛𝘩𝘦 𝘰𝘵𝘩𝘦𝘳 𝘩𝘢𝘭𝘧 𝘰𝘧 𝘮𝘺 𝘣𝘦𝘪𝘯𝘨. 𝘈𝘭𝘭 𝘵𝘩𝘦 𝘸𝘩𝘪𝘭𝘦 𝘐’𝘷𝘦 𝘣𝘦𝘦𝘯 𝘸𝘢𝘪𝘵𝘪𝘯𝘨. 𝘍𝘰𝘳 𝘺𝘰𝘶 𝘵𝘰 𝘵𝘢𝘬𝘦 𝘮𝘺 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘸𝘪𝘵𝘩 𝘺𝘰𝘶 𝘪𝘵’𝘴 𝘴𝘪𝘯𝘬𝘪𝘯𝘨
Stay with me | chanyeol & punch