دیشب نت با بدبختی وصل شد تا شاید یه خبری از بچه‌ها بگیرم. بعضی‌هاشون تونسته بودن آنلاین بشن ولی بعضی‌های دیگه نه. معلوم نیست چی شده. ته دلم نگرانی‌ای داشتم. گفتم امیدوارم همه و همه خوب باشن. خبرها ر خوندم و وای از زندگی‌هایی که پر پر شدن. زندگی‌هایی که واقعا زندگی بودن اما آغشته به رنگی قرمز بودن. قرمزی که معنیش پایان بود. فریادهایی که نشنیدیم رو شنیدیم. زجر‌هایی که ندیدیم رو دیدیم. چهره‌هایی که خندون بودن رو دیدیم که رفتن اون لبخند‌ها. حتی چشم‌های درخشانشون.

هممون با کولی از ناامیدی و غم حس سنگینی کردیم. حس پشیمونی. حس این که چرا من زنده‌ام و دارم نفس میکشم؟ سرزنش به موقعیه. ما خودمون رو سرزنش میکنیم بابت این که زندگی‌ها رفتن و ما فقط داریم نفس میکشیم. حس عذاب وجدان گلوی من رو گرفته و دائما خفه‌ام میکنه.

سعی کردم زیاد نگاه نکنم اما واقعا نمیشه فراموش کرد. نمیشه.‌ نمیشه. نمیشه. نباید هم فراموش کرد.

این متنی که توی چنلم دیشب نوشتم، بد نیست اینجا بذارمش. مربوط به فیلم انجمن شاعران مرده و خودمونه:

•••

وقتی برای بار دوم، نیل پری رو دیدم، خیلی واضح خودم رو دیدم. البته بهتره بگم، خودمون رو. ما یه روزی نیل پری بودیم. جوونی‌ای داشتیم که باهاش سپری میکردیم، رویاهایی داشتیم که میخواستیم به واقعیت تبدیل کنیم. ولی چیزی مانع راهمون بود و ته ته این تحقیر و خراب شدن زندگی و رویای خودمون، کار به جایی رسید که دیگه نفس نکشیدیم، همون طوری که سرنوشت نیل پری اینطوری شد. نیل پری‌ای که قرار بود بازیگر تئاتر معروفی بشه، اما پدرش نذاشت. ما یه روزی نیل پری بودیم ولی دیگه نیستیم، چون نیل پری که نماد زندگی و جوونی بود، دیگه نیست.

اما لبخند واقعیش رو فراموش نمیکنم. حتی اگه لبخند از ته غمش باشه. نباید لبخند خودمون، لبخند کسایی که جوونی واقعی داشتن رو فراموش کرد. نباید یادمون بره که ما یه روزی لبخند میزدیم. روزهای گذشته، دیروز، امروز، فردا، پس‌فردا و روزهای آینده سوگواری میکنیم اما بازم لبخند رو فراموش نمیکنیم.

همه نشستن اما ما می‌ایستیم. می‌ایستیم بر روی میز، برای دید متفاوت‌تر به زندگیمون، زندگی‌ای که دیگه زندگی نیست.

#من_نوشته