کوچولوی تنهای من، بعد از دو سال دارم برای تو مینویسم. سلام.♡

حدودا دو سال از زمانی که آخرین نامه رو برای تو نوشتم میگذره. تازگی‌ها یاد تو افتادم و فهمیدم خیلی وقته برای تو چیزی ننوشتم و خب، دیدم موقعیت بهتریه که باهم حرف بزنیم. بابت این که تو این دو سال نبودم که برات حرف بزنم، متاسفم و خوب میدونم که تو آدم بخشنده‌ای هستی. به هر حال، بازم عذرخواهی میکنم.

راستی، اگه بدونی تو این دو سال حواسم بهت بوده، با این که یادم رفته بوده بنویسم، حتما تعجب میکنی. البته حقم داری. اگه سوال واست پیش اومد که تو این دو سال جیکار کردم... خب، داستانش طولانیه.

زندگی چطور میگذره؟ سخت و سخت‌تر از همیشه. زندگی تو چی؟ امیدوارم براش سخت نگذشته باشه و روزهای خوبی رو سپری کرده باشی. مال من، تعریفی نداره. هر چیزی که انتظارش رو نداشتم اتفاق افتاد. مطمئنم تو هم دیدی و شنیدی و واقعا ترسیدی. راستش، تنها نیستی. هممون ترسیده بودیم. حتی تو یه هفته پیشم همینطور.

اگه سوال برات پیش اومد که من از این هیاهو فرار کردم یا نه، باید بگم که: کجا برم وقتی جایی برای پنهان شدن ندارم؟ مجبور شدم بمونم،به خاطر خودم، به خاطر خانواده‌ام که تنهاشون نذارم. به خاطر همه‌چی. شاید یه روز، یه جای آشنا که خونه‌ی امن و آرامش باشه رو پیدا کنم. خونه‌ای که هممون آرزوش رو داریم.

دنیا هنوزم بی‌رحمه، کوچولوی تنهای من. هنوزم روزهای سختی رو میگذرونیم. با ترس، با خاطراتی که کاش به فراموشی سپرده بشن، با خشمی که مثل شعله همه‌جا رو فرا گرفته، با فکرهایی که توی مغزم این‌ور و اون‌ور میرن. ولی هیچوقت فراموش نکن که همدیگه رو داریم. ما دوست‌هامون رو داریم. ما خوشی‌های کوچیک داریم. هر چند سعی دارن همون خوشی‌های کوچیک رو ازمون بگیرن یا کاری کنن دست نیافتنی بشه. ولی نمیذارم اینطوری بشه. نمیذارم.

تو هم منتظر من بودی؟ دلتنگم بودی؟ البته نیازی نیست جواب بدی، چون میفهممت. میفهمم چقدر منتظرم بودی و دلتنگم بودی. ممنونم که به یاد من بودی. منم به یاد تو بودم، هر چند واقعا وقت نشد که بهت بگم.

انگار حسابی بزرگ شدی. البته، گفتن "بزرگ شدن" شییه توهینه. به خودمم توهین شده وقتی آرزوی بچگیم برآورده شده. تو هنوزم کوچیکی، کودکی، ولی قوی‌تر و بهتر. اینطوری گفتنش بهتره. بهتر از گفتن "بزرگ شدن."ئه. چون وقتی بگیم بزرگ شدیم، بیشتر حس میکنیم وارد دوران به شدت به نام "بزرگسالی" شدیم. البته واقعا وارد این دوران شدیم. ولی ازت خواهش مبکنم یه کودک با ذهنی بزرگ بمون. نمیخوام بزرگ بشی، میخوام قلبت پرنورتر بشه. میخوام روحت بدرخشه. میخوام از تخیل، دنیات رو بسازی و وقتی احساس خطر کردی، به دنیای خودت پنهان شو. چون قدرتش رو داری.

خوشحالم که بعد از مدت‌ها باهات حرف زدم. من همچنان بهت فکر میکنم. تا آخر عمر. لطفا همیشه لبخند بزن. باشه؟