۱۱ مطلب در بهمن ۱۴۰۴ ثبت شده است

Check, check, check

۱. قشنگ احساس میکنم من یه درصد رو دارم زندگی میکنم و نود و نه درصد دیگه‌اش دارم فیلتر وصل میکنم، جون میکنم تا تلگرام و برخی سایت‌ها بیان بالا، بعد هی چنل خبری چک میکنم که نصف شبی چیزی نشه، بعد هی سایت فلایت رادر بیست و چهار چک میکنم، بعد هی فکر میکنم و تحلیل میکنم که چی میخواد بشه، بعد یه قسمت بیگ‌بنگ میبینم و پاره میشم از خنده و یهو بازم میوفتم به وصل کردن فیلتر و این چرخه ادامه داره.

۲. آهنگ جدید هری استایلز هم شنیدم و فقط و فقط به رها فکر کردم. اگه بود، اگه اینجا بود، الان داد میزد we belong together. 

۳. هری استایلز واقعا ناامیدم نمیکنه. برخلاف چنل هالیوودی‌ها که میگن واح واح این چه شتیه، من بیشتر عاشقش شدم. اصلا لید سینگل‌هایی که متنشر میکنه واقعا عاشقشون میشم، هم aperture و هم as it was

۴. کاش برگردم به دورانی که تیلور لایف او شوگرل رو منتشر کرد. T---T

۵. عاشق قسمت یازدهم فصل دوم بیگ‌بنگ تئوریم. D: 

۶. خدا خیر بده به اونی که پینترست رو درست کرد.

۷. اصلا نمیتونم بخوابم. مدام میچرخم تو اینترنت، تا وقتی ساعت سه شه. آخرین بار که بیدار موندم تا ساعت پنج بود. رکورد زدم.

۸. چرا آیزاک هجار رو میبینم خندم میگیره؟ =) نمیدونما، یاد یه سری ویدیو تو تیک‌تاک میوفتم پاره میشم- 

۹. خسته شدم به مولا.

۱۰. ستاره‌هاتون رو میخونم حس خوبی بهم دست میده. :(♡

  • Brilli .Shr
  • سه شنبه ۸ بهمن ۰۴

I can't talk with everyone

ت - سه بهمن، ساعت ۱۶:۲۰

این روز‌ها که اینترنت به زور وصل میشه، چیزهایی رو دیدم و شنیدم که باعث شد بیشتر از زندگی کردن متنفر بشم. هممون دچار این شدیم که ما زنده موندیم و از این زنده موندن پشیمونیم. هممون مثل قبل نیستیم. حرف‌هامون تلخ‌تر شده، جوری که ما رو میزنه، مثل یه سیلی تو صورتمون. من گفتم اگه اینترنت وصل بشه دیگه میتونم با بچه‌ها حرف بزنم ولی متاسفانه بعد از این که تونستم با فیلتر وارد بشم، لال شدم. قاصر شدم. زبونم رو از دست دادم. میخواستم بهشون بگم که من خوبم اما هر دفعه یادم میوفته که اون آدم‌ها رفتن، لبخندم از بین میره. توان تایپ کردن رو از دست میدم. یکی نگرانم بود و هزار بار گفت که خوبی؟ بهتری؟ من نمیدونستم چطوری بگم که خیالش راحت باشه. به زور تایپ کردم: "خوبم قشنگم." حتی بعدش گفتم که من رو بابت این ببخشه که نمیتونم بیشتر از این حرفی بزنم.

من با خوابیدن مشکل پیدا کردم. خیلی دیر میخوابم. مدام میترسم که نکنه صدایی بیاد مثل روز اول جنگ؟ صدای هواپیماهای مسافربری هر دفعه میومد میترسیدم. از صداشون بیزارم. هر ثانیه صداش میاد، آهنگم رو قطع میکنم و ببینم این چه صداییه. بعدش دوباره پخشش میکنم. هر ثانیه آهنگ گوش میدم، حس عذاب وجدانم گلوم رو میگیره تا خفه‌ام کنه، طوری که حتی اکسیژن بهم نرسه.

زمستون سختیه. هر لحظه میگذره، بدتر میشه. استرسم بیشتر میشه. عذاب وجدانم مثل بختک روی من نشسته و به این فکر میکنم که اون آدم‌هایی که نیستن، چقدر زندگی رو دوست داشتن و من بیشتر از زندگی کردن متنفرتر شدم. که چرا لیاقتم اینه؟ چرا لیاقتم زجر کشیدنه؟ چرا لایق بدبختی و بیچارگی هستم؟ هیچکسی درک نمیکنه. هیچکسی تو این دنیا درک نمیکنه که درد از دست دادن کسی که نمیشناختیش ولی انگار از خونمون بوده چقدر وحشتناکه؟ 

هر خط از زبان ایتالیایی نگاه میکنم، وقتی میبینم هری استایلز قراره آلبوم جدید منتشر کنه و تازه آهنگش رو منتشر کرده، یادش میوفتم. وقتی هر بخش از حرف‌هاش میبینم که چقدر عاشق زندگی کردن بود، به خودم لعنت فرستادم چون نه لیاقتش این بود و نه من. هر دفعه صدای پدری رو میشنوم که دنبال پسرشه، به این فکر میکنم که کاش زنده بود و پدرش رو بغل میکرد. هر لحظه جیغ و فریاد هزاران نفر رو میشنونم که از دلشون میاد، با این ظاهرشون آرومه، اما درونشون آشوبه. 

چنان عاشق زندگی کردن بودن که نابودشون کردن تا من بیشتر از زندگی کردن بیزار بشم.

  • Brilli .Shr
  • يكشنبه ۶ بهمن ۰۴

I'm hopeless

من شکایت دارم. کی گفته که آدم به امید زنده‌ست؟ با چه امیدی؟ امیدی که یک دفعه از بین میره؟ امید به ما نیومده. امید با ما خوب نیست. امید واقعی خیلی وقته مرده. بوی خونش رو حس میکنم. مثل رودخانه جاریه. همه‌جا هست. حالا ناامیدی، خیلی وقته مهمون ماست. ناامیدی مثل یه بار سنگینی میمونه که هر بار از کوه بالا ببریم و بعدش به پایین برگردیم. همینقدر پوچ، همینقدر توخالی. انگار که یه یه سوراخ بزرگی توی بدنم حس میکنم. مثل عروسک‌های چینی که هیچی در درونشون ندارن. نه قلبی، نه گوشتی و نه روحی. آدم خیلی وقته مرده. ما مردیم، تو خالی شدیم. هر طرف که میرینم، روح زندگی‌ها رو میبینیم که قبلا اونجا بودن. یه میز و صندلی خالی بیرون کافی‌شام که قبلا توش زندگی بود. یه طبقه بی‌برق و بی‌روح که قبلا توش زندگی بود. یه نیمکت خالی توی پارک پر از سیگار‌های سوخته و له شده لا به لای چمن‌های سبز که دیگه توان نفس کشیدن رو ندارن، قبلا زندگی اینجا بود. زندگی کجا رفته؟ رفته و نابود شده. امید چطور؟ اون خیلی وقته مرده. واقعا کی گفته آدم به امید زنده‌ست؟ تو فکر میکنی من زنده‌ام؟ تو فکر میکنی مردم هم زنده‌ان؟ تو فکر میکنی روح توی بدنمون هست؟ بهم بگو. خواهش میکنم بگو تا بفهمی. بفهمی که من زندگی نمیکنم، نمیخوام زندگی کنم، نمیخوام نفس بکشم. من به ناامیدی مرده‌ام. پس من رو دفن کنین تا بیشتر از این ادامه ندم. اگه نفس میکشم، زنده به گورم کنین. اگه میخندم، لبم رو بدوز. اگه چشم‌هام بازه، کورم کن. نمیخوام زندگی کنم.

آدم به ناامیدی مرده‌ست.

#من_نوشته 

  • Brilli .Shr
  • شنبه ۵ بهمن ۰۴

Random №18

دیشب نت با بدبختی وصل شد تا شاید یه خبری از بچه‌ها بگیرم. بعضی‌هاشون تونسته بودن آنلاین بشن ولی بعضی‌های دیگه نه. معلوم نیست چی شده. ته دلم نگرانی‌ای داشتم. گفتم امیدوارم همه و همه خوب باشن. خبرها ر خوندم و وای از زندگی‌هایی که پر پر شدن. زندگی‌هایی که واقعا زندگی بودن اما آغشته به رنگی قرمز بودن. قرمزی که معنیش پایان بود. فریادهایی که نشنیدیم رو شنیدیم. زجر‌هایی که ندیدیم رو دیدیم. چهره‌هایی که خندون بودن رو دیدیم که رفتن اون لبخند‌ها. حتی چشم‌های درخشانشون.

هممون با کولی از ناامیدی و غم حس سنگینی کردیم. حس پشیمونی. حس این که چرا من زنده‌ام و دارم نفس میکشم؟ سرزنش به موقعیه. ما خودمون رو سرزنش میکنیم بابت این که زندگی‌ها رفتن و ما فقط داریم نفس میکشیم. حس عذاب وجدان گلوی من رو گرفته و دائما خفه‌ام میکنه.

سعی کردم زیاد نگاه نکنم اما واقعا نمیشه فراموش کرد. نمیشه.‌ نمیشه. نمیشه. نباید هم فراموش کرد.

  • Brilli .Shr
  • جمعه ۴ بهمن ۰۴

In my dreams

۱۰.

من ایستاده بودم و منتظر. نمیدونم منتظر چی بودم اما میدونم یه چیزی میاد. خیلی اتفاقی گل‌برگ‌های قرمز رنگ رو دیدم که با باد میرقصید و به یه مسیری میرفتن. به خودم اومدم و دیدم که منم دنبالش میگردم. هیچ ایده‌ای نداشتم که به کجا دارم میرم. ایستادم و به مسیری که گل‌برگ‌ها میرفتن خیره شدم. یه دشت بود. دشتی که گل‌های آفتابگردون راه میرفتن و سری تکون میدادن. شاید بگی این کار باده اما حقیقتش اینطوری نبود. با دست برگشون، دستی تکون دادن و بهم سلام کردن. لبخند کوچیکی زدم و بلافاصله به دنبال کردن گل‌برگ‌ها ادامه دادم. باد و گل‌برگ‌ها، مسیر سختی رو میرفتن، طوری که برای انسانم سخت بود. اصلا هر راهی برای انسان‌ها سخته، زیادی سختش میگیریم. به باغ رسیدم. باغی که شبیه باغ نبود اما اسمش رو گذاشته بودن باغ آهن. چندین آهن‌های به‌درد‌نخور، بدنه‌ی ماشین زنگ زده، پیچ و مهره‌های درشت، آنتن‌هایی ‌که خک خوردن و اسکلت ساختمون بودن. لا به لای این‌ها، گل لاله سفید رشد کرده بود. میخواستن یه چیزی بگن. "اینجا از دست خواهید داد." صدایی به گوشم پیچید و حس کردم اینجا، جا امنی نیست. فرار کردم و به مسیری رفتم که نمیدونستم به کجا ختم میشه. حتی به گل‌برگ‌های قرمز فکر نکردم. از بین خار‌های ساقه‌های رز عبور کردم. زخمی شدم ولی زود زخم‌هام بسته میشن. صدای فریاد مردم از بالا سرم میومد، نمیدونم از چی فریاد میزدن. تقاضای کمک میکردن؟ یا هشدار میدادن؟ همون لحظه، تصمیم گرفتم به دویدن ادامه ندم. ایستادم و دیدم گم شدم. به جایی ایستادم که خالی بود، سفید بود. سفیدِ سفید، مثل کاغذی که قراره روش بنویسی اما هیچ ایده‌ای نداری. این بار نمیدونستم چی کار کنم. مجبورم ایستاده، منتظر چیزی باشم، چیزی که معلوم نیست. هیچ ایده‌ای ندارم که منتظر چی هستم اما میدونم یه چیزی میاد. میاد و دوباره به سراغش میرم.

•••

بلاخره چالش ده روزه که سارا، سولویگ و نوبادی برپا کردن رو تموم کردم. من همین چند ماه پیش تا روز هفتم پیش رفتم و به طور کلی یادم رفت که ادامه‌اش بدم اما الان که متوجه شدم که یه سری بچه‌ها دارن این چالش رو مینویسن، تصمیم گرفتم این سه روز باقی مونده رو تموم کنم. خلاصه از هر سه قشنگ‌ها ممنونم که این چالش قشنگ رو گذاشتن چون واقعا بهترین چالشی بود که انجامش دادم.♡

  • Brilli .Shr
  • پنجشنبه ۳ بهمن ۰۴

Do you like it or not? Hmmm

همونطور که میدونین یوری یه لیست گذاشت از چیزهایی که دوست داره و دوست نداره و به نظرم ایده‌ی باحالیه. D: منم تصمیم گرفتم خودمم لیست رو بنویسم که حداقل ببینیم کیا باهام هم‌نظرن تو این چند مورد. البته یه سری توضیح هم دادم که دلیلش مشخص شه.

به ادامه‌ی مطلب برید باتشکر زیبارویان.

  • Brilli .Shr
  • چهارشنبه ۲ بهمن ۰۴

Random... meh

اونقدری حرف برای گفتن ندارم که حد نداره. خسته‌ام، سردمه و نمیدونم چیکار کنم. تازه حتی شبش خواب دیدم که اینترنت وصل شده. ببین کار به کجا کشیده که سر بی‌نتی رکورد سال‌ ۹۸ رو زدیم. یعنی نزدیک دو هفته‌ست هیچ نشونه‌ای از وصل شدن اینترنت ندیدیم. دست شما درد نکنه. خیلی دارین زحمت میکشید. همینطوری ادامه بدین شغل‌های دیگه نابود و سردرگمی و فروپاشی روانی مردم بیشتر میشه. عالیه واقعا.

  • Brilli .Shr
  • چهارشنبه ۲ بهمن ۰۴

Hiding in your eyes

۹.

نمیدونم اون چیزی که من میبینم رو تو میبینی یا نه، ولی جالبه. انبردست و پیچ‌گوشتی کنارش بود. یه چندتا سیم لخت هم پیدا بود. با این سیم‌ها چیکار داشت؟ انقدر این سیم‌ها رو بریده که سیمی ازش نمونده. حتی لباس‌های پلاستیکیش رو از تنش در اوردن. چندتا پیچ دور و برش بود. مشخصه که قصد دل و روده در اوردن این بدبخت رو داشته. انگار تو اون یه چیزی گیر کرده. البته فکر نکنم. شاید خاک خورده. شاید سیمش ایراد داشته. دارم میبینم که دستش به سمت یه سری سیم‌های جدید و دست نخورده که ریز هم هست، میره. یه کم از بدنه‌ی اون سیم رو برید و اون سر ریشه رو به اون سیم‌های کوتاه و لخت وصلش کرد. هیچی از درست کردن این بدبخت پیر رو سر در نمیارم. مهندس که نیستم، ولی طرف چرا، خیلی مهندسه. آره، میدونم، خیلی جمله‌ام مسخره بود. حتی آنتن دراز رو بهش وصل کرد. با پیچ‌گوشتی، پیچ‌ها رو برداشت و سریع با اون همه‌چی رو بست. حتی سیم برقش هم درست کرد. چرا، چون اتصالی داشت. چسب نوارب پلاستیکی سیاه رنگش کنارش بود و با همین، سیم رو محکم کرد. توی برق گذاشت و صدای خش‌خش رو مخمش به گوشم رسید. کمی تنظیمش کرد و صدا عوض شد. یه صدای قابل تحمل که موسیقی هم داشت. حالا برای خودش، یه استکان و نعبلکی رو گذاشت و با قوری، چای ریخت. یه اشاره به منم کرد. اون من رو به صرف چای‌خوری دعوتم کرد. چاره‌ای نداشتم جز این که قبول کردم. انگار با همین پیچ‌گوشتی، چسب و انبردست، زمان قدیم رو تنظیم کرده بود. واقعا همون حس رو میداد، حس قدیمی، حس نوستالژی. نوستالژی همیشه تلخ بوده ولی ممکنه کام دهنت رو شیرین کنه. آره.

  • Brilli .Shr
  • چهارشنبه ۲ بهمن ۰۴

Random №17

واقعا یه وقت‌ها دلم میخواد همش رو تختم زندگی کنم. وقتی زندگیم اونقدر معنیش رو از دست میده و تموم بدبختی‌هام رو سرم میریزه، به پتو پناه بیارم. حالا میخواد پتو شکل گل‌گلی صورتی رنگ باشه یا طرح ببر سبز رنگ که اوج ایرانی بودن پتو رو نشون بده. (در واقعیت پتوی من سبزه ولی وسط پتو به جای ببر، گل‌‌های صورتی توشه.) حتی انقدر سرده که به پتو پناه اوردم. هر چقدرم بخواد گرمم کنه بهتره.

همیشه بیشتر قسمتی که از وجودم یخ میزنه دماغ منه. این نوک دماغ من یه جور قندیل بسته میشه که مطمئنم اگه برم قطب جنوب یا شمال و ببینم یخ بسته، مطمئنم آب هم نمیشه.

واقعا دارم دیوونه میشم. نمیتونم برم بیرون که حالمم خوش باشه. مخصوصا الان که سرده و من حوصله ترس از بیرون رفتن رو ندارم. هزار بار منچ بازی کردم. ۹۹۹ بار خواهرم برنده میشه و من یه بار. هیچ ایده‌ای برای نقاشی کشیدن ندارم. به عکس‌های آیدل‌هام نگاه میکنم و با خودم میگم که الان یکیشون رفته تو برنامه بابل (برنامه‌ای که آیدل‌های کیپاپ با فن‌هاشون حرف میزنن) درمورد غذایی که خورده حرف زده و از برنامه‌هاش گفته و از فن‌هاش پرسیده گوشت فلان بهتره یا اون یکی؟ و میدونن خیلیا، سولو یا گروهی کامبک دادن‌. حتی مطمئنم اکسو نصف نیمه‌ای که اس‌ام این بساط رو درست کرده، کامبک داده، حتی اینسونگ اس‌اف‌ناین هم سولو دبیو کرده ولی میدونم که نت ندارم که این روزها رو ببینم. یا نمیدونم هر دفعه به عکس راننده‌های پولدار ددی ایشوز خوشگل اروپایی چشم رنگی سبز و آبی و خاکستری و قهوه‌ای مایل به سیاه با ملیت انگلیسی، هلندی، تایلندی، اسپانیایی، موناکویی، ایتالیایی، استرالیایی و و و اینا، به این فکر میکنم که الان یه سری رفتن این ور و اون ور، جورج و کارمن که کنیا بودن، چارلز که میخواست بره قطب جنوب یا شمال؟ نمیدونم که اونم کنسل شد چون قایقش مشکل پیدا کرده(شانسش عین منه) فعلا که معلوم نیست سال ۲۰۲۶ سال خودشه یا نه، از هیچ کدومش خبر ندارم، فقط این رو میدونم الکساندر آلبون و خانومش بهترین روزها رو میگذرونن(خیلی هم کاپل کیوتین. باورتون نمیشه انقدر نازن.) و مطمئنم همه دارن بهههههتتتتررریییییننن تعطیلاتشون رو میگذرونن و ای کاش نت گوه وصل بود و الان شاهد این باشم که ببینم کسی پست گذاشته یا نه.

قشنگ اون حسی رو دارم که بعد از مسابقه لاس وگاس ۲۰۲۵ من عین لندوییم که بین جورج و مکس تو ماشین لگویی صورتی رنگ که راننده‌اش اون بازیگریه که آهنگ a thousand miles رو با احساس میخوند، نشسته و بلافاصله یهو فیا جلسه برای بررسی مکلارن برگزار کرد و انقدر جون کند که آخر اعلام کرد که مک‌لارن رد صلاحیت شدن. یعنی... امروز ضدحال‌ترین روزی بود که داشتم، چون نت هنوز قطعه. خدایاشکرت.

+ توروخدا به زر زرهای من خیلی جدی نگیرین. انقدر مغزم رد داده که دارم زیادی زر زر میکنم و غر میزنم. شرمندتونم. "-"

آپدیت: گفتم الکساندر آلبون و خانومش لیلی بهترین روزها رو میگذرونن؟ خب هنوز جوهر پستم خشک نشده، یوری خبر نامزدیشون رو داد. یه پرت کردن نقل و نبات و کِل زدنمون نشه؟ =)))

  • Brilli .Shr
  • سه شنبه ۱ بهمن ۰۴

I don't know, maybe not

۸.

نمیدونم. شاید. شاید تو درست بگی، نیلو. این که گفتی اشتباه از خودمه که به هر کسی اعتماد کردم و باور کردم. ولی شاید هم نه. شاید یکیشون درست میگه. این که گفت "یه راه بهتر برای درست کردن جایی که زندگی میکنیم داره. حداقلش زندگی هممون بهتر میشه." ولی هی... نمیدونم نیلو. از کجا مطمئنن که اون راه بهترینه؟ از کجا میدونن که این راه کمک میکنه که زندگی همه، از جمله من و تو درست میشه؟ تو هم نمیدونی نه؟ آه، فکر کنم باز حق با تو باشه. نمیدونم. اون مرتیکه‌ی گنده‌بک با کلی ادعاش سعی داره نظر مردم رو جلب کنه. نمیدونم درست میگه یا نه. شاید. شاید هم نه، مطمئن نیستم. اصلا تو یه چیزی بگو نیلو. تو بگو چطوری از این جهنم‌دره نجات پیدا کنیم؟ اینجا که درست بشو نیست. مردم که فقط دنبال این هستن که هر کی عاقل‌تره و حرف درست میزنه رو دنبال میکنن. نمیخوان همکاری کنن. دنبال یه ناجی هستن. شاید کار درستی بکنن ولی شاید هم نه. خب اگه اون ناجی رو پیدا کنن ولی کسی نباشه که مردم انتظارش رو دارن، خب باید چیکار کنن؟ نمیدونم. گور باباشون. تو اصلا یه نقشه‌ای بکش، شاید یه راهی پیدا بشه. شاید هم... نه؟ نمیدونم. اصلا بیخیالش شو نیلو. فایده نداره. ما بدبختیم. البته شاید بدبخت باشیم. شاید هم... باشه نیلو. خفه میشم. بیخشید.

پ.ن: این ادامه‌ی چالش ده روزه نوبادی، سارا و سولویگه.♡

  • Brilli .Shr
  • سه شنبه ۱ بهمن ۰۴
• اینجا جایی هست که از روزهام، فنگرلی کردن‌هام و حرف‌هایی که از قلب و ذهنم میگن، مینویسم. جایی به اسم سرزمین آسمون که وقتی به آسمون نگاه کنی، بیشتر لبخند میزنی. پس اگه داری به آسمون نگاه میکنی، به من فکر کن. :)♡
۱۳۹۶.۱.۴
+
You're pullin' back and I'm runnin' for the door, You're sayin' those words and it just makes me want you more, A second chance with our hearts on the floor, Guess it's love.
آرشیو مطالب
نویسندگان