قبل از خواب یه لحظه دلم خواست یه چیزی بگم.
الان که هممون برگشتیم سمت وبلاگ، حس نوستالژی بهم دست داد. تو کامنتهای وبلاگ یوری داشتم میخوندم و همه اینطوری بودن که انگار برگشتن به اون کسی که ۱۵ سالش بود، ۱۷ سالش بود. منم قشنگ این حس رو کردم. اولین باری که وبلاگ نویسی کردم حدود تو سال تحصیلی ششم بودم. یعنی حدودا سیزده - چهارده سال. الان چند سالمه؟ ۲۲ سال. یعنی سحری که تو طی نوجوونیش وبلاگنویسی میکرده انگار تو وجود برگشته، چون خیلی با من الان فرق داره.
یه نگاه به این صفحه میکنم و یه نگاه به بیرون گوشی، آسمون ابری که چند دقیقه پیش بارون بارید و هنوز اثر فریادهای مردم تو حال و هوا مونده. چقدر فاصلهست، چقدر حسشون فرق داره. منی که نوجوون بودم و غرق نوشتن یه مطلب تو وبلاگ چه دنیای متفاوتی داشتم و حیف که زودی فراموشش کردم.
بازم خوبه اینجا رو دارم که نه تنها حس نوجوونیم برگشته، بلکه حالی از دوستام بگیرم.
آره دیگه. همین.
+اگه حسش بیاد، فردا(که همون امروز صبح) میخوام مخ همتون رو بخورم که جورج ویلیام راسل، راننده فرمول یک یه Divaست.