قبل از این که روز به شب تبدیل شه، آسمون رو دیدم. آبیِ آبی بود. هیچ ابری تو آسمون نبود. هوا سرد نور گرم خورشید، تضادی بود که تا استخون حسش کردم. حتی خونه‌ها و کوه‌ها رو دیدم. نمیدونم، اگه همه‌چی آرومه، پس پرا یه چیزی کمه؟ چرا همیشه یه چیزی کمه؟ یه سوال بی‌جواب همیشه بی‌جواب میمونه.

مثل یه آدمی میمونه که توی وجودش یه جای خالی داره. انگار قلبش رو از دست داده و نمیدونه چه اتفاقی برای قلبش افتاده. هر چقدر دنبال جواب بگرده، میبینه شب شده و تاریکی رو تموم دنیا فرا گرفته.

هر کسی یه چیزی میگن. یکی میگه این روزها طولانی میشن. یکی دیگه میگه نه به این زودی‌ها درست میشه. یکی دیگه هم میگه شاید هیچوقت درست نشه. کی میدونه؟ تهش اینو میدونیم که آینده‌امون اون چیزی نیست که فکرش رو میکنیم.

شاید برای همینه که دیگه هیچوقت آرزو نمیکنم سال جدید سال خوبی باشه. دیگه نمیگم همه‌چی درست میشه. به این جمله‌ها ایمان ندارم. در واقع خیلی وقته ایمان ندارم.

تو بهم بگو، بلاخره کی میریم به دنیای خیالی‌ای که تو ذهنم ساختم؟

+ امروز خیلی مودم پایین بود با این که سعی کردم خودم رو بهتر نشون بدم. حتی حمومم رفتم، میخواستم همونجا بگیرم بخوابم.

+ فیلم کیل‌بیل دیدم. الانم میخوام dead poets society رو ریواچ کنم.

+ خسته‌ام...