ت - ساعت ۲۳:۲۳ شب

وقت شام بود. شام خوراک لوبیای سبز بود با برنج. مامانم همیشه غذاهاش رو خوشمزه درست میکنه. وقتی میگن هیچی مثل غذاهای مامان‌پز نمیشه، درست میگن. بعد از این که شام خوردم، به اتاقم برگشتم و روی تختم ولو شدم. همون لحظه چشمم به پنجره‌ی اتاقم خورد. دیدم اون خونه‌ها و ساختمون‌ها در حال محو شدن بودن. کمی دقت کردم و فهمیدم این‌ها برفن. همیشه عادت داشتم توی صفحه‌ی گوشیم، از برنامه‌ی آب و هوا متوجه میشدم که کی هوا سرد میشه یا آیا بارون یا برف میاد یا نه. این بار بی‌خبرم فهمیدم. اولش، برف‌ها ریز میومدن و خیلی زیاد بود، طوری که روی بدنه‌ی ماشین‌هایی که کنار خیابون پارک شدن، نشستن. الان برف کولاکی میباره. چند دقیقه پیش هم صدای آواز یه مرد شنیدم که بیرون کافی‌شاپ -کنار خونه‌امون- به اتاقم میومد. نمیفهمیدم چی میخوند ولی مشخص بود که از آهنگ‌های قدیمی میخوند. قشنگم میخوند. کاش ضبطش میکردم چون الان دیگه اون مرد رفته.

حالا به این فکر میکنم که برف همیشه خوشحالم میکنه. حتی تو این شرایطی که مطمئن نیستم زندگیم چی میخواد بشه. همیشه وقتی زندگی سخت میشه، هیجی به دلم نمیشینه. مگر این که برف بیاد و روی زمین، روی ماشین‌ها، رو پشت بوم‌ خونه‌ها و رو شاخه‌های درخت‌ها که خیلی وقته برگ‌هاشون خشک شدن و از وجود درخت‌ها رها شدن. اون موقع‌ست که از سحرِ بیست و دو ساله تبدیل میشم به سحر پنج - شش ساله که از دیدن برف خوشحاله. برف خوشحالم میکنه، حتی اگه روزهام سخت باشن.

#من_نوشته