هشدار: این پست حاوی غرهای به شدت شدید و چسنالگی و ناامیدی وجود دارد. اگر حال و حوصلهی خواندن آن غرها را ندارید، مجبور نیستید به ادامهی مطلب بروید. اما اگر تحملش را دارید، به ادامهی مطلب وارد شوید و بخوانید. امکان همدردی با غرهای من وجود دارد. با تشکر. سحر (یا همان بریلی)
امروز روز سیزدهم بدون اینترنت بینالمللیه. همش وعده، همش ادعا، همش قولهایی که فقط به درد شکستنشون میخوره. من نمیدونم، وقتی نمیتونن حرفش رو خیلی سریع عمل کنن، چرا مسئولان اینجا شدن؟ مسئولیت پذیری مهمترین چیزیه که باید داشته باشن اما همین مسئولان عزیز نمیدونن مسئولیت پذیری یعنی باید اون چه که وظیفهاشونه رو باید عمل کنن. فقط بلدن ادعا کنن، فقط بلدن قول بدن. قول، قول، قول. خب زهرمار و قول! وقتی نمیتونی زیر پای قولت بمونی، چرا میشکنیشون؟
یکی میگه یکی دو روز دیگه وصل میشه. یکی دیگه میگم شاید یه هفته دیگه. یکی دیگه، یه ماه دیگه. یکی دیگه، شاید یه سال. یکی دیگه، اصلا هیچوقت. بازی کردن با روان مردم، با روان ماها، بازی موردعلاقهی این مسئولانه. با حرفهاشون، با ادعاشون، سعی دارن به همه امیدواهی بدن که مثل نارنجک توی دل مردم میندازن و وقتی اون روز برسه و ببینن هیچ خبری نیست، نابود میشن. نابودی بر اثر امیدواهی، امیدی که توخالیه.
ما چه گناهی کردیم؟ چیکار کردیم؟ نصف مردم کارهاشون و درآمدشون از اینترنته. خیلی از دانشجوها میخوان تحقیق بکنن. گوگل رو فقط به هوای سرچ کردن باز کردین و تموم سایتهایی که میخوایم باز کنیم، باز نمیشن. فقط در حد یه مغازه که پشت ویترین، یه عالمه چیزهای باارزشی وجود داره و ما نمیتونیم بهش دسترسی پیدا کنیم.
همه میگن دارین با قطعی اینترنت، کلی ضرر میرسونین، خسارت وارد میکنین. این که چطور میخواین جبرانش کنین، فکر کردنش براتون قفله. هیچ ایدهای براش ندارین و تنها چاره اینه که جلسه برگزار کنین و باز وعده بدین.
من هنوزم نگران یه سری دوستام هستم که نه شمارهاشون رو دارن نه هیچی، فقط تنها ارتباطم باهاشون تو تلگرامه. حتی دوست من، ماهی که توی چین داره درس میخونه، وقتی یه ساعت نتم وصل شد، باهاش تونستم حرف بزنم. ولی بازم نگرانمونه، خشمگینه. از این که این حق کل مردم نیست که چنین بساطی رو تحمل کنن.
در و دیوار قصد دارن من رو ببلعن. اونقدر که به دیوار خیره شدم، اونقدر که این ور و اون ور رفتم تا خبری بشه، اونقدر صفحهی پنل وبلاگ رو رفرش میکنم تا یه پیامی بیاد. هیچی به هیچی. روزهام تکراریتر از قبل میشن. میدونم بعد از صبحونه چی میشه. میدونم بعد از ناهار چی میشه. میدونم وقتی مامانم بره آشپزخونه بهم میگه ظرفها رو بیارم اینجا تا تو ماشین ظرفشویی بچینه. میدونم بعدش خواهرم و داداشم از سرکار برمیگردن و از روزی که تو سرکارشون گذروندن، صحبت کنن. میدونم خواهرم میخواد از همکارهای رومخش صحبت کنه. میدونم داداشم ازم میخواد بهش آب خنک بدم و بعدش بهش بگم که نه، حوصله ندارم بلند شم. میدونم بعدش شب میشه و بابام برمیگرده خونه. میدونم بعدش شام میخوریم و میخوابیم و منم تا یک نصف شب نمیخوابم. همین بازم تکرار میشه. تکرار و تکرار.
از تکراری شدن بیش از حد روزهام متنفرم. از این بیخبریها متنفرم. از این که بلاتکلیفیم متنفرم. از این که سر وصل شدن نت بلاتکلیفن متنفرم. از هر چی خبره متنفرم. از این که تو ناامیدی به سر میبرن متنفرم.
متنفرم. متنفرم. متنفرم. متنفرم. متنفرم...