الان داشتم چند صفحه کتاب "سهشنبهها با موری" رو خوندم و دقیقا موضوعی که داره بهش میپردازه، موضوعیه که از بچگیم تا الان میترسم: مرگ. حالا دلیلش رو میگم. راستش یادم نمیاد کی پیشنهادش رو کرده بود یا کی از این کتاب میخوند ولی خب، اتفاقی یه روز تو روزهای جنگ تو فیدیبو این کتاب رو گرفتم و رایگانم بود ولی سراغش نرفته بودم. امشب خیلی اتفاقی تا برنامه رو باز کردم، شروع کردم به خوندن این کتاب. چقدر برام جالبه که نویسنده از استاد موردعلاقهاش مینویسه، از روزهای سختش وقتی یه بیماری لاعلاج و کشنده مبتلا شده و همه فکر میکردن چون داره میمیره، لابد از زندگیش سیر شده، اما خب برخلاف این چیزها، امیدش رو از دست نداده بود و مرگی که قراره به سمتش رو قبول کرد.
حالا بریم سراغ دلیل ترسم. راستش دلیل سادهای هم هست، این که ته زندگیم چی میشه؟ اصلا بهشت و جهنمی وجود داره؟ اصلا ممکنه تناسخ کنم؟ اصلا زندگی بعدی وجود داره؟ هر کسی به دلایلی از مرگ میترسن و این دلیلهای منه. ولی از کی شروع شد؟ زمان بچگیم، مخصوصا دوران مدرسه رفتنم. سال ششم دبستان این حس ترس بیشتر و بیشتر شده بود. چرا؟ مشخصه که چرا. ما تو جایی زندگی میکنیم که مدام محدودیت میذارن و اسم محدودیتها رو میذارن "کار خوب در راه خدا." ما رو میکشوندن به نمازخونه و مدام از خدا و داستانهای مذهبی، توبه و گناه و "بهشت و جهنم" میگفتن. راستش این عبارت بهشت و جهنم تا حدی تو ذهنم خطور کرده بود که دست از سرم بر نمیداشت. ترس از گناه کردن، ترس از این که "نکنه برم جهنم و بسوزم تا جزغاله شم؟" ترس از این که مرگ برسه یه راست میوفتم جهنم! مرگ، جهنم، گناه، عبادت نکردن، توبه نکردن، گناه، مرگ، مرگ، مرگ...
"خب زهرمار!"
ته این همه فکرها همیم جملهای بود که به این فکرهای تو ذهنم گفتم. واقعا زهرمار. هر چند فکر ترس از مرگ از ذهنم نرفت. ولی باقی این فکرها هم از سرم پرید. در واقع خیلی وقته پرید.
مامانم برخلاف بابام خیلی خوب درکم کرد و به شدت از مسئولهای مدرسه زمان سال ششم دبستانم و حتی از معلمهاش و عصبانی بود. معتقد بود که اونها مقصرن. درستشم همین بود، مقصر بودن. حتی بعد از این که این روزها گذشت، روز به روز، هفته به هفته، ماه به ماه و سال به سال با خودم میگم که "این دیگه کوفتی بود که تو ذهن ما کردن؟" انگار که مغز ما رو برداشتن، یه دور مایع ظرفشویی ریختن تو اسفنجی نم خورده که کف در بیاد و رو مغزمون بشورن. ولی فایدهاش چیه؟
حالا مسائل مذهبی از ذهنم رفت اما ترس مرگ نه. بعضی شبها که میخوام بخوابم، یهو این فکر میاد که تهش چی میشه؟ تهش چی میشه؟ آینده چی میشه؟ همون لحظه نفسم میره و ترس گلوی من رو میگیره تا خفهام کنه. سرم رو مدام تکون میدم که بهش فکر نکنم. این اولین باری نیست که این اتفاق برام افتاده، ولی هیچوقت واضح درموردش با همه صحبت نکردم، چون حس کردم واقعا این موضوع، یه موضوع مسخرهای بیش نیست اما خب...
حتی از ترس زیاد ممکنه دست خواهرم رو بگیرم و بفهمم واقعا هنوز زندهام و وجود دارم. هنوز پام رو به جهنم و بهشت و کوفت و زهرمار نذاشتم. محکم میگیرم که حس کنم هنوز رو تخت خوابم و به خودم یادآوری کنم که قرار بود بخوابم.
نمیدونم چرا باید همچی فکری از بچگیم داشته باشم؟ مدام از خودم این سوال رو میپرسم و هیچ جوابی براش ندارم. فقط تنها راهی که برای فراموش کردنش دارم اینه که خودم رو بسپرم به لذت بردن چیزهایی که خوشحالم میکنه. انجام دادن کاری خوب مثل بافتنی، نوشتن و نقاشی کشیدن و حتی آهنگ گوش کردن که ناجی زندگی منه. تا وقتی اون فکر دوباره بیاد تا نفسم رو بگیره و من رو به گریه بندازه.
هنوزم باهاش درگیری دارم تا درکش کنم. حتی مرگهای زیادی به چشم دیدم ولی بازم ترس از وجودم نمیره. حتی وقتی شوهرخالهی بابام تو روزهای تابستون فوت کرد و تا مراسم رفته بودیم و شاهد غش کردن خالهی بابام بودم، شبش باز این اون فکر به سراغم اومد.
کاش بهش فکر نکنم تا نیاد به ذهنم. کاش بهش فکر نکنی سحر. تو هنوز وجود داری، باشه؟
پ.ن: بلاخره تونستم اون مشکلی که از بچگیم نمیتونستم توصیفش کنم رو الان بیان کنم. سخته ولی بلاخره گفتمش. خلاصه، این بود مشکل من.
+ قرار بود رندوم قبل از خواب باشه ولی این رندوم نبود. این چیزی بود که سالهاست باهاش درگیری داشتم و هنوزم دارم.