۲۹ مطلب در دی ۱۴۰۴ ثبت شده است

Random before sleeping 5

داشتم به یه چیزی فکر میکردم. اگه نت برگرده، میترسم اینجا دوباره خلوت‌تر بشه، مثل روزهایی قبل از قطعی اینترنت. ولی خب این بار واقعا میخوام بعد از وصل شدن نت، اینجا رو زنده‌تر کنم، درست مثل امروز و روزهای گذشته. میدونم ممکنه از تلگرام دل نکنم و همینطور بهش بچسبم که با دوست‌های دیگه‌ام حرف بزنم، ولی واقعا دوست دارم اینجا رو بازم زنده نگهش دارم. چون که این روزها با دوست‌های جدیدی تو این فضا آشنا شدم و واقعا خوشحالم که اینجان. دوست‌های قدیمی من هم تاج سرم هستن.😌♡ نه تنها اینجا رو، بلکه وبلاگ جدیدم هم چون تازه چند روزه میچرخونمش، همونجا ادامش بدم.

اگه یه روزی نت درست شد، بازم میاین بیان و به اینجا و وبلاگ‌های دوستتون سر بزنین؟ خیلی خوشحال میشم اگه بازم راه وبلاگ رو دوباره ادامه بدیم.

اون روزی که حس کردیم بیان مثل میهن‌بلاگ بشه خیلی ترسیده بودم، حتی پست خداحافظی هم نوشته بودم و پستشم کرده بودم. ولی تو این چند روزی که برگشتیم اینجا، پست خداحافظیم رو پیش‌نویس کردم که تو وبلاگم نیاد. بلکه نشون بدم من قرار نیست ولش کنم. البته اگه بتونم‌.

+ منچ بازی کردن خیلی حال میده. حتی قبل از قطعی اینترنت، چند بار با خواهرم بازی کردم. خدایی خواهرم توش خیلییی حرفه‌ایه. =) البته بماند که خودمم توش خوبم- آره.

+ انقدر وضعیت داغون و شخمیه که حتی کبوترم برای دیجیاتو استخدام میکنن. میگی نه؟ بیا ببینش. =)

+ عکسی که گذاشتم به ترتیب از سمت راست، چارلز لکلرک، دودودودو مکس ورستپن و جورج راسل. My big 3.☝

+ آهنگی که گوش میدم، headlock از imogen heap. این زن انقدر نابغه‌ست تو ساخت آهنگ‌هاش که نگو و نپرس. اگه نت درست شد یه روزی تو پست جدید، لینک یوتیوبش رو میذارم.

+ قرار من برای فردا، تموم کردن فصل اول اس‌تی، اگه پول دستم بیاد، خرید فایل جلد اول سازمان طراحی تو فیدیبو، اگه باسنمو جمع کنم افدگ بخونم و احتمالا یکی از نقاشی‌هام رو کامل کنم.

+ بیان دیگه سکته نکن، عاشقتم. مرسی‌.3>

  • Brilli .Shr
  • پنجشنبه ۲۶ دی ۰۴

Random before dinner 2

بلاخره رفتم سراغ سریال اس‌تی. هر ثانیه‌اش هی جالب‌تر میشه و پشمام میریزه. =))) خیلی از ال خوشم میاد. دختر واقعا قوی‌ایه با این که چقدر گذشته‌ی وحشتناکی داره.

میدونین، حال و هوای stranger things مثل اینجاست. یعنی بیشتر دقت میکنم، حس میکنم تو آپ‌ساید دوان هستیم. جایی که گیر افتادیم و تلاش میکنیم راهی پیدا کنیم که از شر اینجا خلاص بشیم ولی اون موجودات مانع راهمون میشن. حتی تو آپ‌ساید دوان، آنتن‌ای نداره که بتونیم به اون دنیای واقعی پیام بدیم. مثال عجیبیه ولی خب... این چیزیه که میتونم از وضعیتم توصیف کنم.

+ برم شام بخورم. :>

  • Brilli .Shr
  • پنجشنبه ۲۶ دی ۰۴

Random №10

ظهرتون بخیر. امروز رسما میخواستم کل دنیا رو با خاک یکسان کنم و خودمو نابود کنم، چون وقتی صبح بیدار شدم و سایت بیان رو رفتم، متوجه ارور شدم و اینطوری بودم که: ah shit, here we go again. واقعا آخرین چیزی که فکر میکنم از دسترس خارج شدن سرور بیانه. البته خداروشکر که درست شد وگرنه ممکن بود دیوونه بشم. هرچند دیوونه هستم. هممون دیوونه شدیم از وضعیت داغونِ جایی که زندگی میکنیم.

هنوزم ناراحتم از این که نتونستم شماره‌های یه سری دوستام رو ازشون بگیرم. حتی دو روزه به دوستام که شماره‌هاشون رو دارم زنگ نزدم. ولی امروز میرم زنگ میزنم و خبری ازشون داشته باشم.

+ یادم رفت بگم دیروز چهار قسمت شب‌های برره رو دیدم و یه کم دیگه ادامه‌اش میدادم، ممکن بود جز مردمان برره بشم اونم با لهجه برره‌ای. زندگی سخت بید.

+ امروز چند صفحه سه‌شنبه‌ها با موری خوندم و یهو سریع رفتم بخش نمونه‌ی کتاب سازمان طراحی. یه کم پول دستم میاد میخرمش. فورا نه ولی حتما.

+ یه ادامه دادن سریال فصل اول اس‌تی نشه؟

+ انسسری انگحححححح.

  • Brilli .Shr
  • پنجشنبه ۲۶ دی ۰۴

Random before sleeping 4

به طرز باورنکردنی بعد از مدت‌ها رادیو چهرازی گوش کردم. (البته دو - سه قسمتش مونده تا تموم شه.) و بعضی قسمت‌هاش انقدر عمیق بودن که قشنگ تو فکر فرو رفتم واقعا. حالا بماند.

شنیدین که تا یکی - دو هفته تصمیم بگیرن کی اینترنت رو وصل کنن؟ رسما کوتاه‌تر از اینترنت پیدا نکردن. به قولی مثل آبه، مثل برقه. قطع کردنش کمکی نمیکنه، بدتر ریده میشه به اعصاب هر کسی. بماند. اگه بگم از تابستون تا الان هی چند روز درمیون آبمون رو طرف‌های شب قطع میکنن؟ گفتم شاید تا آخر تابستون این بساطشون همینه ولی دیدم نه خیر... الان که زمستونیم بازم قطع میکنن. البته الان فاصله وصل بودن و قطع بودن رو بیشتر کردن. 

فکر کن قرن بیست و یکم باشی و تو جایی باشی که مجبوری آهنگ، جزوه، عکس و کلیپ بلوتوث کنی(کاری که تو دهه هشتاد میکردن.) بعد بری سایت‌های خبری ایرانی که اکثرا... بماند.(سال ۹۸ آبان که من رفتم سایت خبرنگاران جوانان یا تیم جوانان خبرگزاری؟ همون وای جی سی =))) ) بعد میخوای پیامک بدی و زنگ بزنی ولی اونم قطعش میکنن. وای بیخیال، باز غر میزنم. ولی غر زدن تو این شرایط حقمونه. هوم؟

حتی ممکنه درموردش پادکست تک قسمتی درست کنم. نظرتون؟ بماند.

بازم به لیست آهنگ‌هایی که قبلا سیو کردم برمیگردم. آهنگ lovers rock از تلویزیون دختر (tv girl) پخش میشه. اولین آهنگی که ازشون گوش کردم و خیلی اتفاقی پیداش کرده بودم. زمانی که... کی بود؟ اوه خیلی وقت پیش؟ دو سه سال پیش؟ چهار سال؟ هوم... والا نمیدونم انگار یه قرنه گذشته. لابد ما ۲۰ سال به بالا نیستیم و در واقع ۸۰ سالمونه. کی میدونه؟

باز اعلان تموم شدن شارژ هندزفری اومد. به قدری از این اعلان متنفرم که آخر برمیگردم به دوران داشتن هدفون یا هندزفری سیم‌دار. البته اون اتصال شدنشم رو مخ‌تره ولی عوضش اون اعلان مزاحم نمیاد. =)

امشب شام ماکارونی بود. اسپاگتی با قطر بزرگ. راستش خسته شدم انقدر ورژن ایرانیزه شدنش رو خوردم. ترجیحم اینه که اسپاگتی رو تو دل ایتالیا، وقتی تو قالب پنیر داغ میریزن تا پنیر به خورد پاستا بده، بخورم. بدجوری دلم این رو میخواد. ولی خب اینجا ایرانه، مجبوریم ورژن آب‌کشی و ته‌دیگ‌دار بخورم. البته بخش ته‌دیگش رو دوست دارم. این بهترین بخششه. بماند.

خب... دیگه چی بگم؟ یا خدا. این همه شر و ور رندومیِ پر از غر و چرت و تر چیه نوشتم؟ "-" بماند، عیب نداره.

ایشالا سوسک بره تو پاچه‌ی شلوار وزارت بدون ارتباط. ^_^♡ 

+ محتوای این پست رندوم، از حد رندوم بودنش گذشته و زیادی چیزنمکیم زده بالا. از فشار بی‌نتیه دیگه. D;

  • Brilli .Shr
  • پنجشنبه ۲۶ دی ۰۴

Random №9 : stars

نقاشی جدیدی که کشیدم؛ من، بچه‌ها(یوری، سولویگ، یومیکو و مائو) و ستاره‌های بیان.

من موقع نقاشی کشیدن اینطوریم که یه صفحه باز میکنم که نقاشی بکشم، یهو وسطش ولش میکنم و بعدش خیلی رندوم یهو یه صفحه جدیدی باز میکنم و خیلی سریع نقاشی رو به صورت فوری و نمیدونم چی چی، کاملش میکنم. این نقاشی از همون‌هاست. نمیدونم چی شد که این رو کشیدم، ولی شاید از ته مغزم بتونن دلیلش رو پیدا کنم. البته پیدا کردم! دلیلش اینه که چقدر فضای وبلاگ‌نویسی رو دوست دارم و به خاطر قدردانی از بیان، این رو کشیدم. :)

اینم پشت صحنه از من:

خلاصه که این واقعا رندوم بود، هم نقاشیم، هم حرف‌هام. امیدوارم دوستش داشته باشین. D: ♡♡♡

+ دونت انسسری انگحححح.

  • Brilli .Shr
  • چهارشنبه ۲۵ دی ۰۴

Random №8

صبح بخیر به همگی. یه روز جورج راسل گفت:

whenever anything is not going his way, he lashes out with unnecessary anger and borderline violence

 نمیدونم چرا یه چیزی که میگم یکیشون میاد نصیحتم میکنه. واقعا دیدگاه‌ها فرق دارن و نیازی نیست همه‌ی دیدگاه‌ها رو تغییر داد و یکی کرد. تو دیدگاه خودت رو داشته باش. حتما باید عصبانیت غیرضروری داشته باشی؟ =) من برای این بحث کردن زیادی پیرم پس بیخیالش بشین.♡

 روز خوبی داشته باشین بچه‌های ناز. ^-^~

  • Brilli .Shr
  • چهارشنبه ۲۵ دی ۰۴

DON'T THINK about the DAMN thing, sahar

الان داشتم چند صفحه کتاب "سه‌شنبه‌ها با موری" رو خوندم و دقیقا موضوعی که داره بهش میپردازه، موضوعیه که از بچگیم تا الان میترسم: مرگ. حالا دلیلش رو میگم. راستش یادم نمیاد کی پیشنهادش رو کرده بود یا کی از این کتاب میخوند ولی خب، اتفاقی یه روز تو روزهای جنگ تو فیدیبو این کتاب رو گرفتم و رایگانم بود ولی سراغش نرفته بودم. امشب خیلی اتفاقی تا برنامه رو باز کردم، شروع کردم به خوندن این کتاب. چقدر برام جالبه که نویسنده از استاد موردعلاقه‌اش مینویسه، از روزهای سختش وقتی یه بیماری لاعلاج و کشنده مبتلا شده و همه فکر میکردن چون داره میمیره، لابد از زندگیش سیر شده، اما خب برخلاف این چیزها، امیدش رو از دست نداده بود و مرگی که قراره به سمتش رو قبول کرد.

حالا بریم سراغ دلیل ترسم. راستش دلیل ساده‌ای هم هست، این که ته زندگیم چی میشه؟ اصلا بهشت و جهنمی وجود داره؟ اصلا ممکنه تناسخ کنم؟ اصلا زندگی بعدی وجود داره؟ هر کسی به دلایلی از مرگ میترسن و این دلیل‌های منه. ولی از کی شروع شد؟ زمان بچگیم، مخصوصا دوران مدرسه رفتنم. سال ششم دبستان این حس ترس بیشتر و بیشتر شده بود. چرا؟ مشخصه که چرا. ما تو جایی زندگی میکنیم که مدام محدودیت میذارن و اسم محدودیت‌ها رو میذارن "کار خوب در راه خدا." ما رو میکشوندن به نمازخونه و مدام از خدا و داستان‌های مذهبی، توبه و گناه و "بهشت و جهنم" میگفتن. راستش این عبارت بهشت و جهنم تا حدی تو ذهنم خطور کرده بود که دست از سرم بر نمیداشت. ترس از گناه کردن، ترس از این که "نکنه برم جهنم و بسوزم تا جزغاله شم؟" ترس از این که مرگ برسه یه راست میوفتم جهنم! مرگ، جهنم، گناه، عبادت نکردن، توبه نکردن، گناه، مرگ، مرگ، مرگ...

"خب زهرمار!"

ته این همه فکر‌ها همیم جمله‌ای بود که به این فکرهای تو ذهنم گفتم. واقعا زهرمار. هر چند فکر ترس از مرگ از ذهنم نرفت. ولی باقی این فکرها هم از سرم پرید. در واقع خیلی وقته پرید. 

مامانم برخلاف بابام خیلی خوب درکم کرد و به شدت از مسئول‌های مدرسه زمان سال ششم دبستانم و حتی از معلم‌هاش و عصبانی بود. معتقد بود که اون‌ها مقصرن. درستشم همین بود، مقصر بودن. حتی بعد از این که این روزها گذشت، روز به روز، هفته به هفته، ماه به ماه و سال به سال با خودم میگم که "این دیگه کوفتی بود که تو ذهن ما کردن؟" انگار که مغز ما رو برداشتن، یه دور مایع ظرفشویی ریختن تو اسفنجی نم خورده که کف در بیاد و رو مغزمون بشورن. ولی فایده‌اش چیه؟ 

حالا مسائل مذهبی از ذهنم رفت اما ترس مرگ نه. بعضی شب‌ها که میخوام بخوابم، یهو این فکر میاد که تهش چی میشه؟ تهش چی میشه؟ آینده چی میشه؟ همون لحظه نفسم میره و ترس گلوی من رو میگیره تا خفه‌ام کنه. سرم رو مدام تکون میدم که بهش فکر نکنم. این اولین باری نیست که این اتفاق برام افتاده، ولی هیچوقت واضح درموردش با همه صحبت نکردم، چون حس کردم واقعا این موضوع، یه موضوع مسخره‌ای بیش نیست اما خب...

حتی از ترس زیاد ممکنه دست خواهرم رو بگیرم و بفهمم واقعا هنوز زنده‌ام و وجود دارم. هنوز پام رو به جهنم و بهشت و کوفت و زهرمار نذاشتم. محکم میگیرم که حس کنم هنوز رو تخت خوابم و به خودم یادآوری کنم که قرار بود بخوابم. 

نمیدونم چرا باید همچی فکری از بچگیم داشته باشم؟ مدام از خودم این سوال رو میپرسم و هیچ جوابی براش ندارم. فقط تنها راهی که برای فراموش کردنش دارم اینه که خودم رو بسپرم به لذت بردن چیزهایی که خوشحالم میکنه. انجام دادن کاری خوب مثل بافتنی، نوشتن و نقاشی کشیدن و حتی آهنگ گوش کردن که ناجی زندگی منه. تا وقتی اون فکر دوباره بیاد تا نفسم رو بگیره و من رو به گریه بندازه.

هنوزم باهاش درگیری دارم تا درکش کنم. حتی مرگ‌های زیادی به چشم دیدم ولی بازم ترس از وجودم نمیره. حتی وقتی شوهر‌خاله‌ی بابام تو روزهای تابستون فوت کرد و تا مراسم رفته بودیم و شاهد غش کردن خاله‌ی بابام بودم، شبش باز این اون فکر به سراغم اومد. 

کاش بهش فکر نکنم تا نیاد به ذهنم. کاش بهش فکر‌ نکنی سحر. تو هنوز وجود داری، باشه؟

پ.ن: بلاخره تونستم اون مشکلی که از بچگیم نمیتونستم توصیفش کنم رو الان بیان کنم. سخته ولی بلاخره گفتمش. خلاصه، این بود مشکل من.

+ قرار بود رندوم قبل از خواب باشه ولی این رندوم نبود. این چیزی بود که سال‌هاست باهاش درگیری داشتم و هنوزم دارم.

  • Brilli .Shr
  • چهارشنبه ۲۵ دی ۰۴

Random before dinner =)))

راستش میخواستم بنویسم رندوم شماره هشتم ولی خب چون وقت شامه گذاشتم "رندوم قبل از شام". خلاصه که بله. شامی که قراره بخوریم توش بادمجونه و من برنده این زندگیم چون غذایی که دوست دارم وجود داره.

انقدر حوصلم سر رفته بود که نشستم زومیت مقاله خبری خوندم درمورد اینترنت و نصفشون اینطوری بودن که "واقعا این‌ها هیچی نمیگن ک تو سکوتن!" مخصوصا این بخش این مقاله رو دوست داشتم که درمورد این که قطعی اینترنت راه حل خوبی برای این شرایط نیست:

و درستم میگه. الان شش شبه نت قطعه، حتی پیامک و آنتن(که دو روزه آنتن‌ها درست شدن"-") برخی شغل‌ها، کسب و کارهای کوچیک و کارهای خرید و این چیزها، واقعا همه‌چی رو مختل کرده. ما که چی بگیم، حالمون سر این بی‌نتی توصیفی نداره.

کل ملت صداشون در اومده بابت این راه‌حل اشتباه. هر چی تو اینجا اتفاق بیوفته اولین کاری که میکنن قطعی اینترنته. حالا اون زمان جنگ بود خیلی طولم نکشید ولی بی‌نتی همون بی‌نتیه، چه دو روز باشه، چه یه هفته چه ده روز(۹۸ آبان اگه اشتباه نکنم.) 

آخه اینم شد زندگی؟

+ برم شام بخورم. :>

  • Brilli .Shr
  • سه شنبه ۲۴ دی ۰۴

Random №7

(بچه‌های من که بافتمشون.*-*)

صبحتون بخیر~ به روز ششم بی‌نتی خوش اومدید. دیشب گفته بودم کرمم گرفته یه وب جدید جهت آهنگ و عکس و اینا باشه بزنم؟ خب جدی زدم. "-" اگه دوست داشتین بیاین و دنبالش کنین. [کلیک]

امروز خیلیی خوابم میومد. حتی دلم میخواد همش بخوابم. نمیدونم چرا ولی انقدر بدنم کوفته میشه که هی میخوام تو تختم فرو بیام و غرق شم. شماها اینطوری هستین؟ بعیدم نیست چون هممون عاشق خوابیدنیم.

+ بابام بهم گفت چیزی نبافتی؟ گفتم نه. چند ماهه هیچییی نبافتم، هیچی! خیلی ناراحتم چیزی نبافتم ولی عیب نداره. امروز میرم تو دفترم ببینم چی ببافم تا سرم گرم شه.

+ این که شماره‌های یه سری دوستام رو ندارم خیلی ناناحتم میکنه. حداقل امیدوارم حالشون خوب باشه...

  • Brilli .Shr
  • سه شنبه ۲۴ دی ۰۴

Random before sleeping 3

قبل از روزهای بی‌نتی تصمیم داشتم سه قسمت فصل اول اس‌تی رو ببینم، با وجود این که فصل پنجمش اسپویل شد. بعد وقتی ویل رو میدیدم با خودم گفتم "خودمونیم، شبیه شبیه بچگی چارلز لکلرکه." =)) راست میگم‌ها! حیفی عکس بچگیش رو ندارم تو گالریم (چون سیو نکردم از تلگرامㅠㅠ) ولی بدونین اگه فصل اولش رو یادتونه و اگه اف‌وان فن مخصوصا چارلز لکلرک فن باشین میفهمید چی میگم. :))

+ چند دقیقه پیش نینی نازی زنگ زد و از مشهد گفت و درد و دل کرد و کصکلک کردیم پشت تلفن و پاره شدیم از خنده. به قول خودش از هر مشکلی جوک میسازیم. عالی هستیم. D: 

+ دلم برای مزرعه‌ی راسل تنگ شده. البته اینی که میگم بازیه. "-" چند وقت‌ها پیش ترند شده بود بین فندوم اف‌وان و حسابی ازشون فن‌آرت کشیدن. خیلی نازن.ㅠㅠ هر وقت نت بین‌المللی وصل شد برید توش بازی کنین. [کلیک]

+ کاش یه عالمه فن‌فیکشن دانلود میکردم. =_=

+ امشب برخلاف شب‌های دیگه خلوت بود. 

+ کرمم گرفته یه وبلاگ دیگه بزنم فقط آهنگ و عکس و وایب باشه. چراش رو نمیدونم. فقط کرمم گرفته.🐛

+ نیازمند دیدن مسابقه فصل ۲۰۲۶ فرمول یک. چقدر از اف‌وان گفتم به خدا. ولی راضیم.😔😂

  • Brilli .Shr
  • سه شنبه ۲۴ دی ۰۴
• اینجا جایی هست که از روزهام، فنگرلی کردن‌هام و حرف‌هایی که از قلب و ذهنم میگن، مینویسم. جایی به اسم سرزمین آسمون که وقتی به آسمون نگاه کنی، بیشتر لبخند میزنی. پس اگه داری به آسمون نگاه میکنی، به من فکر کن. :)♡
۱۳۹۶.۱.۴
+
You're pullin' back and I'm runnin' for the door, You're sayin' those words and it just makes me want you more, A second chance with our hearts on the floor, Guess it's love.
آرشیو مطالب
نویسندگان