۲۹ مطلب در دی ۱۴۰۴ ثبت شده است

Random №6 : bubble

گاهی وقت‌ها به این فکر میکنم که خونه یه جاییه که مثل انیمیشن پونیو، زیر آب پنهون شده و دورش یه حباب بزرگی داره. اون حباب اونقدر محکمه که هیچوقت آبی ازش رد نمیشه و خطری تهدیدی نمیکنه. راستش وضعیت الان همینه. تو جایی که زندگی میکنم، پر از بوی دود و باروت و آتش و خونه ولی وقتی به اینجا برگشتم، اون حباب دور من ایجاد شده تا هیچ حس بد و ترسی بهم نزدیک نشه. 

میدونی، دنیا همیشه بی‌رحم بوده. وقتی کوچیک بودیم، وقتی میدیدیم روزهای سختی در پیش داریم، از تخیلمون استفاده کردیم. یاد گرفتم چطوری دنیای خودم رو بسازم، اونم در ذهنم. وقتی ساختمش دیگه دلم نمیخواست ازش دور بشم. حتی این دنیا، با اومدن وبلاگ‌نویسی تو زندگیم، بزرگ‌تر شد. یه دنیای خیالی با دوستام که فقط از طریق اینترنت باهاشون آشنا شدم. یه دنیای بی‌دردسر، رنگی و شاد، مثل کارتون‌های زمان دهه هشتاد یا حتی هفتاد. این دنیا یه خونه داشت که همون وبلاگ بود. اونجا از همه‌چی میگفتیم، از خنده تا گریه و بعد خاطرامون رو به اشتراک میذاشتیم و یا از چیزهایی که دوست داشتیم صحبت میکردیم.

فکر میکردم این حباب دورمون دووم میاره، فکر میکردم این دنیا تا آخرش ادامه داره، ولی وقتی بزرگ‌تر شدیم، اون حباب کم کم مقاومت رو از دست داد. هنوز طعم بزرگسالی رو نچشیدیم که اون حباب ترکید. یه سری بچه‌ها درگیر کنکور بودن و طوری ناپدید میشدن که دیگه ایده‌ای نداشتم روزهاشون رو چطوری میگذروندن. حتی منم که قصد دانشگاه رو نداشتم، زندگیم یه جور دیگه برامون گذروند، طوری که حس کردم برای وبلاگ‌نویسی دیگه پیر شدم. حس کردم که نمیتونم دنیام رو بچرخونم. 

حالا اینجام. متوجه شدم اون حباب دورمون برگشته. فهمیدم دنیای من هنوز زنده‌ست و اون خونه هنوز اونجاست. خونه‌ای که هزاران ستاره دور و برش بود. راستش، دلم میخواد تا وقتی که پیر شدم، این دنیا رو بچرخونم، بنویسم، خاطره ثبت کنم، به هیچ چیزی بی‌ارزشی فکر نکنم و به این فکر کنم که حداقل حالمون خوبه، حتی اگه حال اون دنیای واقعی خوب نباشه، بازم یه خوشی کوچیکی داریم. باز یه چیزی داریم که بهتر بشیم.

حتی اگه دنیای واقعی درست شه، بازم این دنیای خودم رو میچرخونم و نذارم کودک درونم به خاک سپرده بشه.

#من_نوشته

+ بلاخره تونستم وارد اکانت فیبیدو بشم. رفتم بیینم جلد اول سازمان طراحی چند تومنه و قیمتش بهتره ولی مسئله اینجاست که... من هشتاد تومن بیشتر ندارم. "-" علاوه بر اون کتاب‌های دیگه تو لیستمه و بازم پول ندارم. فقیر بودن عالیه نصب کنین.

+ سگم اگه نت وصل شد به وبلاگ‌نویسی ادامه ندم. 

  • Brilli .Shr
  • دوشنبه ۲۳ دی ۰۴

Random №5

"[...] به خاطر هیچکدوم این‌ها، حتی به خاطر این که وجود دارم و این یعنی الان دیگه هیچکس رو ندارم. خب، نه هیچکسِ هیچکس. سوتلانا. اون دوستم داره و منم دوستش دارم ولی اونطوری نه... لعنت بهش... ولی نه اونطوری که تو رو دوست دارم و بدترین قسمتش اینه که فقط تو رو میخوام. همیشه تو بودی. زیادی عاشقت شدم و نمیدونم باید چیکار کنم." – heated rivalry

 من همیشه وقتی که بیدار میشدم، اولین کاری که میکردم چک کردن تلگرامم بود که ببینم کی بیدار و آنلاینه. اما الان با این شرایط بی‌نتی، به جای تلگرام، میرم سراغ پنل وبلاگم که ببینم ستاره کدوم خونه روشنه. دقیقا مثل چندین سال پیش که زیاد تو تلگرام نبودم و بیشتر تو بیان / میهن‌بلاگ بودم و هر صبح اولین کارم چک کردن وبلاگ‌ها بود.

راستش همیشه فکر میکردم روزهایی که تو وبلاگ‌نویسی داشتم دیگه هیچوقت تکرار نمیشن، اما برای اولین بار حس کردم دوران خوش وبلاگ‌نویسی دوباره اتفاق افتاده و خب، تکرار شدن روزهای خوش وبلاگ‌نویسی خیلی حس خوبی بهم داد. هر چند فرقش اینجاست که اینترنت بین‌المللی قطعه و نمیتونم یه سری به پینترست هم بزنم. آخه اون موقع که وبلاگ‌نویسی میکردم، اون موقع اکانت پینترستم رو افتتاح کردم و بکوب تو فوریوی این برنامه میگشتم و عکس‌ها رو سیو میکردم. :(

دیروزم حتی تک و توک داشتم تو سایت‌های زومیت و اینا خبرها رو میخوندم و اکثرشون اینطوری بودن که این وزارت ارتباطات هیچی نمیگه درمورد بی‌نتی فقط یه چیز دیگه میگه. چهار - پنج روزه که نه تنها نت قطعه، بعد ارتباط پیامک و تلفنم قطع کردن و این باعث شده یه سری شغل‌ها ضعیف‌تر بشن، پلتفرم‌های گردشگری ضعیف‌تر بشن، یه رمز پویا هم نمیاد. انقدر حرف دلم رو زدن که گفتم خدایاشکرت دردمون یکی دوتا نیست، خیلیه. =)

خلاصه که عیبی نداره. این نیز بگذرد.

+ دیشب یادشون رفته بود آنتن‌ها رو قطع کنن، چون دیشب برخلاف شب‌های پیش، طرفای هشت - نه شب، یکی از دوستام که از جنوبه بهم زنگ زد و نیم‌ساعت حرف زدیم و خندیدیم. =))))

+ آخه کی لوبیا پلو رو با لوبیا سبز و مواد ماکارونی درست میکنه؟ خیلی خوشمزه میشه جدی. اهم.

+ این عکس و دیالوگی که گذاشتم. اگر میدانید، میدانید.

+ کلمه کودو تو بخش پسندیدن‌ها رو دیدین؟ اگر میدانید، میدانید پارت دو.

  • Brilli .Shr
  • دوشنبه ۲۳ دی ۰۴

Random before sleeping 2

My kimiiii :(((((

لیترالی داشتم به این فکر میکردم ‌که اگه یه روز نت رو وصل کنن و ببینم تو دنیای بیرون چه خبرایی شده، چی قراره برام خوشحال کننده باشه؟ راستش. ایده‌ای ندارم. ایشالا که نت وصل شد اولین چیزی که ببینم جزغاله شدن کمپانی‌ها مخصوصا اس‌ام باشه و یه خبری از بلک‌پینک بیاد.

+ واقعا خوندن گزارش‌های فوتبالی یوری تو تلگرام (و الان تو کامنت پست وبلاگش) بهتر از شنیدن گزارشگرهای فوتبالیه. :)))))))

+ بارسا قهرمان سوپرکاپ شد پشمام.

+ دیدین چی شد؟ یادم رفت به این موضوع که جورج راسل یه divaست بگم براتون ولی خب بزودی میگم باشم. 

+ این عکسی که گذاشتم، کیمی آنتونلی هم‌تیمی جورج راسل تو تیم فرمول یک مرسدسه. تا قبل از پایان فصا ۲۰۲۵ روکی حساب میشد. :") دیگه بزرگ شده بچمون.

  • Brilli .Shr
  • دوشنبه ۲۳ دی ۰۴

Random №4

وضعیت من از دیروز تا الان. هر دفعه به میبی هانجی گوش میدم.

+ تو این اوضاع مثل چارلز لکلرکم که میگه سال بعدی سال منه، ولی تهش تیمش -فراری- یه ماشین خوب بهش نمیدن هیچ، تصادفم میکنه، میشینه بالا تپه و سرش رو میندازه پایین.(همینی کع عکسشو گذاشتم.)

+ حداقل ۲۰۲۶ سال من نیست خداروشکر ولی امیدوارم سال تو باشه، چارلز. =)

+ این کاربر محمد چرا همه‌جا هست؟ تو وبلاگم دو بار نوشت salam حتی تو وب کالیستا. داداش وقتی فینگیلیش مینویسی انتظار داری بنویسم slm khb؟ وا.

+ دلم برای دوستم، نینی نازی تنگ شده...

  • Brilli .Shr
  • يكشنبه ۲۲ دی ۰۴

Random №3

گاهی وقت‌ها به این فکر میکنم که هر دفعه شب میشه، چی میشه وقتی خورشید طلوع کنه، ببینم واقعا همه‌چی درست شده؟ واقعا نور به زندگی هممون میتابه یا نه؟ دلم این حسی رو میخواد که وقتی یه روز صبح از خواب بیدار شدم، پرده رو کنار زدم و دیدم برف اومده. این حس رو واسه این روزها میخوام که صبح بیدار بشم و بیینم درست شده. هر چند این درست شدن‌ها مشخص نیست و زمان‌بره. 

تلویزیون دیدن واقعا مخ آدم رو میخوره. دیدن بابام که اخم کرده هم رومخ‌تر. هر دفعه که اینطوری میشه، بابام طوری اخم میکنه و اعصابش خورد میشه که انگار تقصیر ماست. چند دقیقه‌ست راه افتاده که برگرده خونه و من حوصله دیدنش رو ندارم. ولی چاره چیه؟ تحمل کردن و ادامه دادن، به قول یومی. :)

الان خورشید غروب میکنه و بازم صدا و صدا و صدا...

+ فعلا تنها نجات من همین وبلاگ و آهنگ گوش کردنه. تازگی‌ها دارم به آهنگ‌هایی که چند سال پیش دانلود کرده بودم گوش میکنم و اینطوری بودم که خدای من... اون زمان چه زمانی بود، چه آهنگ‌هایی بود. =)

+ نگاه کردن به عکس تو این موقعیتی که نت نیست و اوضاع وحشتناکه بدترین بخششه، چون انگار طوری بهشون نگاه میکنم که انگار دارم پیرتر میشم و هی میگم یادش بخیر.

+ ما نوجوون‌ها و جوون‌ها واسه گفتن یادش بخیر‌ها زیادی جوون هستیم. همیشه فکر میکردم این یادش یخیر گفتن‌ها فقط کار پیرهاست، ولی یه نگاه به خودمون بندازیم، دائما داریم مرور خاطرات میکنیم و میگیم "یادش بخیر."

+ از بابام متنفرم.

  • Brilli .Shr
  • يكشنبه ۲۲ دی ۰۴

Random №2

صبح و ظهرتون بخیر. امروز داشتم به نوشتن یه داستان فکر میکردم، اما نمیدونم چی میخواد بشه، از چی الهام بگیرم و هر چقدر سعی میکنم ایده داشته باشم، به ذهنم نمیاد.

تو فکر اینم که چطوری به یه سری دوستام که تو تلگرام ارتباط داشتم، آدرس وبلاگمو بهشون بدم؟ بخوام هجی کنم قراره بزرگ‌ترین چالش عمرم باشه. دقیقا داداش منم تو سرکار، مجبوره به اونایی که زنگ میزنن و میگن نتمون قطعه، سایت‌های داخلی رو هجی میکنه.

حتی میخوام نقاشی بکشم، بافتنی کنم ولی نمیدونم از کجا شروع کنم.

حالا حالاها معلوم نیست کی نت رو وصل کنن.

+ برم یه سر به دوتا همبرگرهای ۳۰ درصد گوشت رو برگردونم تا نسوختن. #_#

  • Brilli .Shr
  • يكشنبه ۲۲ دی ۰۴

Random before sleeping

قبل از خواب یه لحظه دلم خواست یه چیزی بگم.

الان که هممون برگشتیم سمت وبلاگ، حس نوستالژی بهم دست داد. تو کامنت‌های وبلاگ یوری داشتم میخوندم و همه اینطوری بودن که انگار برگشتن به اون کسی که ۱۵ سالش بود، ۱۷ سالش بود. منم قشنگ این حس رو کردم. اولین باری که وبلاگ نویسی کردم حدود تو سال تحصیلی ششم بودم. یعنی حدودا سیزده - چهارده سال. الان چند سالمه؟ ۲۲ سال. یعنی سحری که تو طی نوجوونیش وبلاگ‌نویسی میکرده انگار تو وجود برگشته، چون خیلی با من الان فرق داره.

یه نگاه به این صفحه میکنم و یه نگاه به بیرون گوشی، آسمون ابری که چند دقیقه پیش بارون بارید و هنوز اثر فریادهای مردم تو حال و هوا مونده. چقدر فاصله‌ست، چقدر حسشون فرق داره. منی که نوجوون بودم و غرق نوشتن یه مطلب‌ تو وبلاگ چه دنیای متفاوتی داشتم و حیف که زودی فراموشش کردم.

بازم خوبه اینجا رو دارم که نه تنها حس نوجوونیم برگشته، بلکه حالی از دوستام بگیرم. 

آره دیگه. همین.

+اگه حسش بیاد، فردا(که همون امروز صبح) میخوام مخ همتون رو بخورم که جورج ویلیام راسل، راننده فرمول یک یه Divaست.

  • Brilli .Shr
  • يكشنبه ۲۲ دی ۰۴

Random №1

من باسنم از این میسوزه که چرا نه تنها نت رو قطع کردن، بلکه ارتباطات رو به کل قطع کردن که نه نتونی پیامک بدی نه تماس بگیری از کسی. نکنه دلشون برای دود فرستادن به طرف تنگ شده؟ یه تماسه دیگه... حداقل میخوام بفهمم حال دوستم چطوره.

+ خیلی احمقانه دلم برای مسابقه‌های فرمول یک تنگ شده. (هنوز مونده تا اسفند ماه.)

+ چند دقیقه پیش یه صدای انفجار اومد و مشخص نبود چی بود. زندگی عالیه.

+ مثل این که داره بارون میاد.

  • Brilli .Shr
  • شنبه ۲۱ دی ۰۴

Here we go again ahhhh

درود به همگی. امیدوارم حالتون خوب باشه و زنده باشین. :) امیدوارم واقعا به روزهای خوبی برسیم.♡

خیلی سر این دو روز بی‌نتی هی میخواستم بیام بیان که پست بذارم و بگم که حالم خوبه ولی این نت جوری بود که نمیتونستم وارد بشم. 

اگه هستین یه اعلام حضوری کنین و یه کمی حرف بزنیم. :>

+اگه شرایط نت همینطوری بمونه اینطوری باید فعالیتم رو تو وبلاگ‌نویسی بیشتر کنم. (بهتر... خیلی دلم برای نوشتن تنگ شده.)

+ کسی از بین شماها فرمول یک رو میشناسه؟ 🤨

  • Brilli .Shr
  • شنبه ۲۱ دی ۰۴
• اینجا جایی هست که از روزهام، فنگرلی کردن‌هام و حرف‌هایی که از قلب و ذهنم میگن، مینویسم. جایی به اسم سرزمین آسمون که وقتی به آسمون نگاه کنی، بیشتر لبخند میزنی. پس اگه داری به آسمون نگاه میکنی، به من فکر کن. :)♡
۱۳۹۶.۱.۴
+
You're pullin' back and I'm runnin' for the door, You're sayin' those words and it just makes me want you more, A second chance with our hearts on the floor, Guess it's love.
آرشیو مطالب
نویسندگان