۱۷۷ مطلب با موضوع «من نوشته» ثبت شده است

I can't talk with everyone

ت - سه بهمن، ساعت ۱۶:۲۰

این روز‌ها که اینترنت به زور وصل میشه، چیزهایی رو دیدم و شنیدم که باعث شد بیشتر از زندگی کردن متنفر بشم. هممون دچار این شدیم که ما زنده موندیم و از این زنده موندن پشیمونیم. هممون مثل قبل نیستیم. حرف‌هامون تلخ‌تر شده، جوری که ما رو میزنه، مثل یه سیلی تو صورتمون. من گفتم اگه اینترنت وصل بشه دیگه میتونم با بچه‌ها حرف بزنم ولی متاسفانه بعد از این که تونستم با فیلتر وارد بشم، لال شدم. قاصر شدم. زبونم رو از دست دادم. میخواستم بهشون بگم که من خوبم اما هر دفعه یادم میوفته که اون آدم‌ها رفتن، لبخندم از بین میره. توان تایپ کردن رو از دست میدم. یکی نگرانم بود و هزار بار گفت که خوبی؟ بهتری؟ من نمیدونستم چطوری بگم که خیالش راحت باشه. به زور تایپ کردم: "خوبم قشنگم." حتی بعدش گفتم که من رو بابت این ببخشه که نمیتونم بیشتر از این حرفی بزنم.

من با خوابیدن مشکل پیدا کردم. خیلی دیر میخوابم. مدام میترسم که نکنه صدایی بیاد مثل روز اول جنگ؟ صدای هواپیماهای مسافربری هر دفعه میومد میترسیدم. از صداشون بیزارم. هر ثانیه صداش میاد، آهنگم رو قطع میکنم و ببینم این چه صداییه. بعدش دوباره پخشش میکنم. هر ثانیه آهنگ گوش میدم، حس عذاب وجدانم گلوم رو میگیره تا خفه‌ام کنه، طوری که حتی اکسیژن بهم نرسه.

زمستون سختیه. هر لحظه میگذره، بدتر میشه. استرسم بیشتر میشه. عذاب وجدانم مثل بختک روی من نشسته و به این فکر میکنم که اون آدم‌هایی که نیستن، چقدر زندگی رو دوست داشتن و من بیشتر از زندگی کردن متنفرتر شدم. که چرا لیاقتم اینه؟ چرا لیاقتم زجر کشیدنه؟ چرا لایق بدبختی و بیچارگی هستم؟ هیچکسی درک نمیکنه. هیچکسی تو این دنیا درک نمیکنه که درد از دست دادن کسی که نمیشناختیش ولی انگار از خونمون بوده چقدر وحشتناکه؟ 

هر خط از زبان ایتالیایی نگاه میکنم، وقتی میبینم هری استایلز قراره آلبوم جدید منتشر کنه و تازه آهنگش رو منتشر کرده، یادش میوفتم. وقتی هر بخش از حرف‌هاش میبینم که چقدر عاشق زندگی کردن بود، به خودم لعنت فرستادم چون نه لیاقتش این بود و نه من. هر دفعه صدای پدری رو میشنوم که دنبال پسرشه، به این فکر میکنم که کاش زنده بود و پدرش رو بغل میکرد. هر لحظه جیغ و فریاد هزاران نفر رو میشنونم که از دلشون میاد، با این ظاهرشون آرومه، اما درونشون آشوبه. 

چنان عاشق زندگی کردن بودن که نابودشون کردن تا من بیشتر از زندگی کردن بیزار بشم.

  • Brilli .Shr
  • يكشنبه ۶ بهمن ۰۴

I'm hopeless

من شکایت دارم. کی گفته که آدم به امید زنده‌ست؟ با چه امیدی؟ امیدی که یک دفعه از بین میره؟ امید به ما نیومده. امید با ما خوب نیست. امید واقعی خیلی وقته مرده. بوی خونش رو حس میکنم. مثل رودخانه جاریه. همه‌جا هست. حالا ناامیدی، خیلی وقته مهمون ماست. ناامیدی مثل یه بار سنگینی میمونه که هر بار از کوه بالا ببریم و بعدش به پایین برگردیم. همینقدر پوچ، همینقدر توخالی. انگار که یه یه سوراخ بزرگی توی بدنم حس میکنم. مثل عروسک‌های چینی که هیچی در درونشون ندارن. نه قلبی، نه گوشتی و نه روحی. آدم خیلی وقته مرده. ما مردیم، تو خالی شدیم. هر طرف که میرینم، روح زندگی‌ها رو میبینیم که قبلا اونجا بودن. یه میز و صندلی خالی بیرون کافی‌شام که قبلا توش زندگی بود. یه طبقه بی‌برق و بی‌روح که قبلا توش زندگی بود. یه نیمکت خالی توی پارک پر از سیگار‌های سوخته و له شده لا به لای چمن‌های سبز که دیگه توان نفس کشیدن رو ندارن، قبلا زندگی اینجا بود. زندگی کجا رفته؟ رفته و نابود شده. امید چطور؟ اون خیلی وقته مرده. واقعا کی گفته آدم به امید زنده‌ست؟ تو فکر میکنی من زنده‌ام؟ تو فکر میکنی مردم هم زنده‌ان؟ تو فکر میکنی روح توی بدنمون هست؟ بهم بگو. خواهش میکنم بگو تا بفهمی. بفهمی که من زندگی نمیکنم، نمیخوام زندگی کنم، نمیخوام نفس بکشم. من به ناامیدی مرده‌ام. پس من رو دفن کنین تا بیشتر از این ادامه ندم. اگه نفس میکشم، زنده به گورم کنین. اگه میخندم، لبم رو بدوز. اگه چشم‌هام بازه، کورم کن. نمیخوام زندگی کنم.

آدم به ناامیدی مرده‌ست.

#من_نوشته 

  • Brilli .Shr
  • شنبه ۵ بهمن ۰۴

Random №18

دیشب نت با بدبختی وصل شد تا شاید یه خبری از بچه‌ها بگیرم. بعضی‌هاشون تونسته بودن آنلاین بشن ولی بعضی‌های دیگه نه. معلوم نیست چی شده. ته دلم نگرانی‌ای داشتم. گفتم امیدوارم همه و همه خوب باشن. خبرها ر خوندم و وای از زندگی‌هایی که پر پر شدن. زندگی‌هایی که واقعا زندگی بودن اما آغشته به رنگی قرمز بودن. قرمزی که معنیش پایان بود. فریادهایی که نشنیدیم رو شنیدیم. زجر‌هایی که ندیدیم رو دیدیم. چهره‌هایی که خندون بودن رو دیدیم که رفتن اون لبخند‌ها. حتی چشم‌های درخشانشون.

هممون با کولی از ناامیدی و غم حس سنگینی کردیم. حس پشیمونی. حس این که چرا من زنده‌ام و دارم نفس میکشم؟ سرزنش به موقعیه. ما خودمون رو سرزنش میکنیم بابت این که زندگی‌ها رفتن و ما فقط داریم نفس میکشیم. حس عذاب وجدان گلوی من رو گرفته و دائما خفه‌ام میکنه.

سعی کردم زیاد نگاه نکنم اما واقعا نمیشه فراموش کرد. نمیشه.‌ نمیشه. نمیشه. نباید هم فراموش کرد.

  • Brilli .Shr
  • جمعه ۴ بهمن ۰۴

Hiding in your eyes

۹.

نمیدونم اون چیزی که من میبینم رو تو میبینی یا نه، ولی جالبه. انبردست و پیچ‌گوشتی کنارش بود. یه چندتا سیم لخت هم پیدا بود. با این سیم‌ها چیکار داشت؟ انقدر این سیم‌ها رو بریده که سیمی ازش نمونده. حتی لباس‌های پلاستیکیش رو از تنش در اوردن. چندتا پیچ دور و برش بود. مشخصه که قصد دل و روده در اوردن این بدبخت رو داشته. انگار تو اون یه چیزی گیر کرده. البته فکر نکنم. شاید خاک خورده. شاید سیمش ایراد داشته. دارم میبینم که دستش به سمت یه سری سیم‌های جدید و دست نخورده که ریز هم هست، میره. یه کم از بدنه‌ی اون سیم رو برید و اون سر ریشه رو به اون سیم‌های کوتاه و لخت وصلش کرد. هیچی از درست کردن این بدبخت پیر رو سر در نمیارم. مهندس که نیستم، ولی طرف چرا، خیلی مهندسه. آره، میدونم، خیلی جمله‌ام مسخره بود. حتی آنتن دراز رو بهش وصل کرد. با پیچ‌گوشتی، پیچ‌ها رو برداشت و سریع با اون همه‌چی رو بست. حتی سیم برقش هم درست کرد. چرا، چون اتصالی داشت. چسب نوارب پلاستیکی سیاه رنگش کنارش بود و با همین، سیم رو محکم کرد. توی برق گذاشت و صدای خش‌خش رو مخمش به گوشم رسید. کمی تنظیمش کرد و صدا عوض شد. یه صدای قابل تحمل که موسیقی هم داشت. حالا برای خودش، یه استکان و نعبلکی رو گذاشت و با قوری، چای ریخت. یه اشاره به منم کرد. اون من رو به صرف چای‌خوری دعوتم کرد. چاره‌ای نداشتم جز این که قبول کردم. انگار با همین پیچ‌گوشتی، چسب و انبردست، زمان قدیم رو تنظیم کرده بود. واقعا همون حس رو میداد، حس قدیمی، حس نوستالژی. نوستالژی همیشه تلخ بوده ولی ممکنه کام دهنت رو شیرین کنه. آره.

  • Brilli .Shr
  • چهارشنبه ۲ بهمن ۰۴

I don't know, maybe not

۸.

نمیدونم. شاید. شاید تو درست بگی، نیلو. این که گفتی اشتباه از خودمه که به هر کسی اعتماد کردم و باور کردم. ولی شاید هم نه. شاید یکیشون درست میگه. این که گفت "یه راه بهتر برای درست کردن جایی که زندگی میکنیم داره. حداقلش زندگی هممون بهتر میشه." ولی هی... نمیدونم نیلو. از کجا مطمئنن که اون راه بهترینه؟ از کجا میدونن که این راه کمک میکنه که زندگی همه، از جمله من و تو درست میشه؟ تو هم نمیدونی نه؟ آه، فکر کنم باز حق با تو باشه. نمیدونم. اون مرتیکه‌ی گنده‌بک با کلی ادعاش سعی داره نظر مردم رو جلب کنه. نمیدونم درست میگه یا نه. شاید. شاید هم نه، مطمئن نیستم. اصلا تو یه چیزی بگو نیلو. تو بگو چطوری از این جهنم‌دره نجات پیدا کنیم؟ اینجا که درست بشو نیست. مردم که فقط دنبال این هستن که هر کی عاقل‌تره و حرف درست میزنه رو دنبال میکنن. نمیخوان همکاری کنن. دنبال یه ناجی هستن. شاید کار درستی بکنن ولی شاید هم نه. خب اگه اون ناجی رو پیدا کنن ولی کسی نباشه که مردم انتظارش رو دارن، خب باید چیکار کنن؟ نمیدونم. گور باباشون. تو اصلا یه نقشه‌ای بکش، شاید یه راهی پیدا بشه. شاید هم... نه؟ نمیدونم. اصلا بیخیالش شو نیلو. فایده نداره. ما بدبختیم. البته شاید بدبخت باشیم. شاید هم... باشه نیلو. خفه میشم. بیخشید.

پ.ن: این ادامه‌ی چالش ده روزه نوبادی، سارا و سولویگه.♡

  • Brilli .Shr
  • سه شنبه ۱ بهمن ۰۴

Random №16

هشدار: این پست حاوی غرهای به شدت شدید و چس‌نالگی و ناامیدی وجود دارد. اگر حال و حوصله‌ی خواندن آن غرها را ندارید، مجبور نیستید به ادامه‌ی مطلب بروید. اما اگر تحملش را دارید، به ادامه‌ی مطلب وارد شوید و بخوانید. امکان همدردی با غرهای من وجود دارد. با تشکر. سحر (یا همان بریلی)

  • Brilli .Shr
  • سه شنبه ۱ بهمن ۰۴

Random before sleeping : snow

ت - ساعت ۲۳:۲۳ شب

وقت شام بود. شام خوراک لوبیای سبز بود با برنج. مامانم همیشه غذاهاش رو خوشمزه درست میکنه. وقتی میگن هیچی مثل غذاهای مامان‌پز نمیشه، درست میگن. بعد از این که شام خوردم، به اتاقم برگشتم و روی تختم ولو شدم. همون لحظه چشمم به پنجره‌ی اتاقم خورد. دیدم اون خونه‌ها و ساختمون‌ها در حال محو شدن بودن. کمی دقت کردم و فهمیدم این‌ها برفن. همیشه عادت داشتم توی صفحه‌ی گوشیم، از برنامه‌ی آب و هوا متوجه میشدم که کی هوا سرد میشه یا آیا بارون یا برف میاد یا نه. این بار بی‌خبرم فهمیدم. اولش، برف‌ها ریز میومدن و خیلی زیاد بود، طوری که روی بدنه‌ی ماشین‌هایی که کنار خیابون پارک شدن، نشستن. الان برف کولاکی میباره. چند دقیقه پیش هم صدای آواز یه مرد شنیدم که بیرون کافی‌شاپ -کنار خونه‌امون- به اتاقم میومد. نمیفهمیدم چی میخوند ولی مشخص بود که از آهنگ‌های قدیمی میخوند. قشنگم میخوند. کاش ضبطش میکردم چون الان دیگه اون مرد رفته.

حالا به این فکر میکنم که برف همیشه خوشحالم میکنه. حتی تو این شرایطی که مطمئن نیستم زندگیم چی میخواد بشه. همیشه وقتی زندگی سخت میشه، هیجی به دلم نمیشینه. مگر این که برف بیاد و روی زمین، روی ماشین‌ها، رو پشت بوم‌ خونه‌ها و رو شاخه‌های درخت‌ها که خیلی وقته برگ‌هاشون خشک شدن و از وجود درخت‌ها رها شدن. اون موقع‌ست که از سحرِ بیست و دو ساله تبدیل میشم به سحر پنج - شش ساله که از دیدن برف خوشحاله. برف خوشحالم میکنه، حتی اگه روزهام سخت باشن.

#من_نوشته

  • Brilli .Shr
  • دوشنبه ۳۰ دی ۰۴

My little lonely 12

کوچولوی تنهای من، بعد از دو سال دارم برای تو مینویسم. سلام.♡

حدودا دو سال از زمانی که آخرین نامه رو برای تو نوشتم میگذره. تازگی‌ها یاد تو افتادم و فهمیدم خیلی وقته برای تو چیزی ننوشتم و خب، دیدم موقعیت بهتریه که باهم حرف بزنیم. بابت این که تو این دو سال نبودم که برات حرف بزنم، متاسفم و خوب میدونم که تو آدم بخشنده‌ای هستی. به هر حال، بازم عذرخواهی میکنم.

راستی، اگه بدونی تو این دو سال حواسم بهت بوده، با این که یادم رفته بوده بنویسم، حتما تعجب میکنی. البته حقم داری. اگه سوال واست پیش اومد که تو این دو سال جیکار کردم... خب، داستانش طولانیه.

زندگی چطور میگذره؟ سخت و سخت‌تر از همیشه. زندگی تو چی؟ امیدوارم براش سخت نگذشته باشه و روزهای خوبی رو سپری کرده باشی. مال من، تعریفی نداره. هر چیزی که انتظارش رو نداشتم اتفاق افتاد. مطمئنم تو هم دیدی و شنیدی و واقعا ترسیدی. راستش، تنها نیستی. هممون ترسیده بودیم. حتی تو یه هفته پیشم همینطور.

اگه سوال برات پیش اومد که من از این هیاهو فرار کردم یا نه، باید بگم که: کجا برم وقتی جایی برای پنهان شدن ندارم؟ مجبور شدم بمونم،به خاطر خودم، به خاطر خانواده‌ام که تنهاشون نذارم. به خاطر همه‌چی. شاید یه روز، یه جای آشنا که خونه‌ی امن و آرامش باشه رو پیدا کنم. خونه‌ای که هممون آرزوش رو داریم.

دنیا هنوزم بی‌رحمه، کوچولوی تنهای من. هنوزم روزهای سختی رو میگذرونیم. با ترس، با خاطراتی که کاش به فراموشی سپرده بشن، با خشمی که مثل شعله همه‌جا رو فرا گرفته، با فکرهایی که توی مغزم این‌ور و اون‌ور میرن. ولی هیچوقت فراموش نکن که همدیگه رو داریم. ما دوست‌هامون رو داریم. ما خوشی‌های کوچیک داریم. هر چند سعی دارن همون خوشی‌های کوچیک رو ازمون بگیرن یا کاری کنن دست نیافتنی بشه. ولی نمیذارم اینطوری بشه. نمیذارم.

تو هم منتظر من بودی؟ دلتنگم بودی؟ البته نیازی نیست جواب بدی، چون میفهممت. میفهمم چقدر منتظرم بودی و دلتنگم بودی. ممنونم که به یاد من بودی. منم به یاد تو بودم، هر چند واقعا وقت نشد که بهت بگم.

انگار حسابی بزرگ شدی. البته، گفتن "بزرگ شدن" شییه توهینه. به خودمم توهین شده وقتی آرزوی بچگیم برآورده شده. تو هنوزم کوچیکی، کودکی، ولی قوی‌تر و بهتر. اینطوری گفتنش بهتره. بهتر از گفتن "بزرگ شدن."ئه. چون وقتی بگیم بزرگ شدیم، بیشتر حس میکنیم وارد دوران به شدت به نام "بزرگسالی" شدیم. البته واقعا وارد این دوران شدیم. ولی ازت خواهش مبکنم یه کودک با ذهنی بزرگ بمون. نمیخوام بزرگ بشی، میخوام قلبت پرنورتر بشه. میخوام روحت بدرخشه. میخوام از تخیل، دنیات رو بسازی و وقتی احساس خطر کردی، به دنیای خودت پنهان شو. چون قدرتش رو داری.

خوشحالم که بعد از مدت‌ها باهات حرف زدم. من همچنان بهت فکر میکنم. تا آخر عمر. لطفا همیشه لبخند بزن. باشه؟ 

  • Brilli .Shr
  • يكشنبه ۲۹ دی ۰۴

Dead poets society

آقای کیتینگ: "غنچه‌های گل سرخ را کنون که میتوانی برچین" معادل لاتین اون هست: carpe diem. حالا کی میدونه معنیش چی میشه؟

میکس: کارپه دیم، دم را غنیمت شمار.

آقای کیتینگ: چرا شاعر از این عبارت استفاده کرده؟ به این دلیل که ما خوراک کرم‌ها هستیم بچه‌ها. چون، چه ما باور داشته باشیم یا نداشته باشیم، تک تک ما در این اتاق، روزی از نفس زدن باز می‌ایستیم، جسممون سرد خواهد شد و خواهیم مرد.

Dead poets society

اگه فیلم رو ندیدین، ادامه‌ی مطلب پر از اسپویله. احتیاط کنین.♡

  • Brilli .Shr
  • شنبه ۲۸ دی ۰۴

Random №9 : stars

نقاشی جدیدی که کشیدم؛ من، بچه‌ها(یوری، سولویگ، یومیکو و مائو) و ستاره‌های بیان.

من موقع نقاشی کشیدن اینطوریم که یه صفحه باز میکنم که نقاشی بکشم، یهو وسطش ولش میکنم و بعدش خیلی رندوم یهو یه صفحه جدیدی باز میکنم و خیلی سریع نقاشی رو به صورت فوری و نمیدونم چی چی، کاملش میکنم. این نقاشی از همون‌هاست. نمیدونم چی شد که این رو کشیدم، ولی شاید از ته مغزم بتونن دلیلش رو پیدا کنم. البته پیدا کردم! دلیلش اینه که چقدر فضای وبلاگ‌نویسی رو دوست دارم و به خاطر قدردانی از بیان، این رو کشیدم. :)

اینم پشت صحنه از من:

خلاصه که این واقعا رندوم بود، هم نقاشیم، هم حرف‌هام. امیدوارم دوستش داشته باشین. D: ♡♡♡

+ دونت انسسری انگحححح.

  • Brilli .Shr
  • چهارشنبه ۲۵ دی ۰۴
• اینجا جایی هست که از روزهام، فنگرلی کردن‌هام و حرف‌هایی که از قلب و ذهنم میگن، مینویسم. جایی به اسم سرزمین آسمون که وقتی به آسمون نگاه کنی، بیشتر لبخند میزنی. پس اگه داری به آسمون نگاه میکنی، به من فکر کن. :)♡
۱۳۹۶.۱.۴
+
You're pullin' back and I'm runnin' for the door, You're sayin' those words and it just makes me want you more, A second chance with our hearts on the floor, Guess it's love.
آرشیو مطالب
نویسندگان