Random №9 : stars

نقاشی جدیدی که کشیدم؛ من، بچه‌ها(یوری، سولویگ، یومیکو و مائو) و ستاره‌های بیان.

من موقع نقاشی کشیدن اینطوریم که یه صفحه باز میکنم که نقاشی بکشم، یهو وسطش ولش میکنم و بعدش خیلی رندوم یهو یه صفحه جدیدی باز میکنم و خیلی سریع نقاشی رو به صورت فوری و نمیدونم چی چی، کاملش میکنم. این نقاشی از همون‌هاست. نمیدونم چی شد که این رو کشیدم، ولی شاید از ته مغزم بتونن دلیلش رو پیدا کنم. البته پیدا کردم! دلیلش اینه که چقدر فضای وبلاگ‌نویسی رو دوست دارم و به خاطر قدردانی از بیان، این رو کشیدم. :)

اینم پشت صحنه از من:

خلاصه که این واقعا رندوم بود، هم نقاشیم، هم حرف‌هام. امیدوارم دوستش داشته باشین. D: ♡♡♡

+ دونت انسسری انگحححح.

  • Brilli .Shr
  • چهارشنبه ۲۵ دی ۰۴

Random №8

صبح بخیر به همگی. یه روز جورج راسل گفت:

whenever anything is not going his way, he lashes out with unnecessary anger and borderline violence

 نمیدونم چرا یه چیزی که میگم یکیشون میاد نصیحتم میکنه. واقعا دیدگاه‌ها فرق دارن و نیازی نیست همه‌ی دیدگاه‌ها رو تغییر داد و یکی کرد. تو دیدگاه خودت رو داشته باش. حتما باید عصبانیت غیرضروری داشته باشی؟ =) من برای این بحث کردن زیادی پیرم پس بیخیالش بشین.♡

 روز خوبی داشته باشین بچه‌های ناز. ^-^~

  • Brilli .Shr
  • چهارشنبه ۲۵ دی ۰۴

DON'T THINK about the DAMN thing, sahar

الان داشتم چند صفحه کتاب "سه‌شنبه‌ها با موری" رو خوندم و دقیقا موضوعی که داره بهش میپردازه، موضوعیه که از بچگیم تا الان میترسم: مرگ. حالا دلیلش رو میگم. راستش یادم نمیاد کی پیشنهادش رو کرده بود یا کی از این کتاب میخوند ولی خب، اتفاقی یه روز تو روزهای جنگ تو فیدیبو این کتاب رو گرفتم و رایگانم بود ولی سراغش نرفته بودم. امشب خیلی اتفاقی تا برنامه رو باز کردم، شروع کردم به خوندن این کتاب. چقدر برام جالبه که نویسنده از استاد موردعلاقه‌اش مینویسه، از روزهای سختش وقتی یه بیماری لاعلاج و کشنده مبتلا شده و همه فکر میکردن چون داره میمیره، لابد از زندگیش سیر شده، اما خب برخلاف این چیزها، امیدش رو از دست نداده بود و مرگی که قراره به سمتش رو قبول کرد.

حالا بریم سراغ دلیل ترسم. راستش دلیل ساده‌ای هم هست، این که ته زندگیم چی میشه؟ اصلا بهشت و جهنمی وجود داره؟ اصلا ممکنه تناسخ کنم؟ اصلا زندگی بعدی وجود داره؟ هر کسی به دلایلی از مرگ میترسن و این دلیل‌های منه. ولی از کی شروع شد؟ زمان بچگیم، مخصوصا دوران مدرسه رفتنم. سال ششم دبستان این حس ترس بیشتر و بیشتر شده بود. چرا؟ مشخصه که چرا. ما تو جایی زندگی میکنیم که مدام محدودیت میذارن و اسم محدودیت‌ها رو میذارن "کار خوب در راه خدا." ما رو میکشوندن به نمازخونه و مدام از خدا و داستان‌های مذهبی، توبه و گناه و "بهشت و جهنم" میگفتن. راستش این عبارت بهشت و جهنم تا حدی تو ذهنم خطور کرده بود که دست از سرم بر نمیداشت. ترس از گناه کردن، ترس از این که "نکنه برم جهنم و بسوزم تا جزغاله شم؟" ترس از این که مرگ برسه یه راست میوفتم جهنم! مرگ، جهنم، گناه، عبادت نکردن، توبه نکردن، گناه، مرگ، مرگ، مرگ...

"خب زهرمار!"

ته این همه فکر‌ها همیم جمله‌ای بود که به این فکرهای تو ذهنم گفتم. واقعا زهرمار. هر چند فکر ترس از مرگ از ذهنم نرفت. ولی باقی این فکرها هم از سرم پرید. در واقع خیلی وقته پرید. 

مامانم برخلاف بابام خیلی خوب درکم کرد و به شدت از مسئول‌های مدرسه زمان سال ششم دبستانم و حتی از معلم‌هاش و عصبانی بود. معتقد بود که اون‌ها مقصرن. درستشم همین بود، مقصر بودن. حتی بعد از این که این روزها گذشت، روز به روز، هفته به هفته، ماه به ماه و سال به سال با خودم میگم که "این دیگه کوفتی بود که تو ذهن ما کردن؟" انگار که مغز ما رو برداشتن، یه دور مایع ظرفشویی ریختن تو اسفنجی نم خورده که کف در بیاد و رو مغزمون بشورن. ولی فایده‌اش چیه؟ 

حالا مسائل مذهبی از ذهنم رفت اما ترس مرگ نه. بعضی شب‌ها که میخوام بخوابم، یهو این فکر میاد که تهش چی میشه؟ تهش چی میشه؟ آینده چی میشه؟ همون لحظه نفسم میره و ترس گلوی من رو میگیره تا خفه‌ام کنه. سرم رو مدام تکون میدم که بهش فکر نکنم. این اولین باری نیست که این اتفاق برام افتاده، ولی هیچوقت واضح درموردش با همه صحبت نکردم، چون حس کردم واقعا این موضوع، یه موضوع مسخره‌ای بیش نیست اما خب...

حتی از ترس زیاد ممکنه دست خواهرم رو بگیرم و بفهمم واقعا هنوز زنده‌ام و وجود دارم. هنوز پام رو به جهنم و بهشت و کوفت و زهرمار نذاشتم. محکم میگیرم که حس کنم هنوز رو تخت خوابم و به خودم یادآوری کنم که قرار بود بخوابم. 

نمیدونم چرا باید همچی فکری از بچگیم داشته باشم؟ مدام از خودم این سوال رو میپرسم و هیچ جوابی براش ندارم. فقط تنها راهی که برای فراموش کردنش دارم اینه که خودم رو بسپرم به لذت بردن چیزهایی که خوشحالم میکنه. انجام دادن کاری خوب مثل بافتنی، نوشتن و نقاشی کشیدن و حتی آهنگ گوش کردن که ناجی زندگی منه. تا وقتی اون فکر دوباره بیاد تا نفسم رو بگیره و من رو به گریه بندازه.

هنوزم باهاش درگیری دارم تا درکش کنم. حتی مرگ‌های زیادی به چشم دیدم ولی بازم ترس از وجودم نمیره. حتی وقتی شوهر‌خاله‌ی بابام تو روزهای تابستون فوت کرد و تا مراسم رفته بودیم و شاهد غش کردن خاله‌ی بابام بودم، شبش باز این اون فکر به سراغم اومد. 

کاش بهش فکر نکنم تا نیاد به ذهنم. کاش بهش فکر‌ نکنی سحر. تو هنوز وجود داری، باشه؟

پ.ن: بلاخره تونستم اون مشکلی که از بچگیم نمیتونستم توصیفش کنم رو الان بیان کنم. سخته ولی بلاخره گفتمش. خلاصه، این بود مشکل من.

+ قرار بود رندوم قبل از خواب باشه ولی این رندوم نبود. این چیزی بود که سال‌هاست باهاش درگیری داشتم و هنوزم دارم.

  • Brilli .Shr
  • چهارشنبه ۲۵ دی ۰۴

Random before dinner =)))

راستش میخواستم بنویسم رندوم شماره هشتم ولی خب چون وقت شامه گذاشتم "رندوم قبل از شام". خلاصه که بله. شامی که قراره بخوریم توش بادمجونه و من برنده این زندگیم چون غذایی که دوست دارم وجود داره.

انقدر حوصلم سر رفته بود که نشستم زومیت مقاله خبری خوندم درمورد اینترنت و نصفشون اینطوری بودن که "واقعا این‌ها هیچی نمیگن ک تو سکوتن!" مخصوصا این بخش این مقاله رو دوست داشتم که درمورد این که قطعی اینترنت راه حل خوبی برای این شرایط نیست:

و درستم میگه. الان شش شبه نت قطعه، حتی پیامک و آنتن(که دو روزه آنتن‌ها درست شدن"-") برخی شغل‌ها، کسب و کارهای کوچیک و کارهای خرید و این چیزها، واقعا همه‌چی رو مختل کرده. ما که چی بگیم، حالمون سر این بی‌نتی توصیفی نداره.

کل ملت صداشون در اومده بابت این راه‌حل اشتباه. هر چی تو اینجا اتفاق بیوفته اولین کاری که میکنن قطعی اینترنته. حالا اون زمان جنگ بود خیلی طولم نکشید ولی بی‌نتی همون بی‌نتیه، چه دو روز باشه، چه یه هفته چه ده روز(۹۸ آبان اگه اشتباه نکنم.) 

آخه اینم شد زندگی؟

+ برم شام بخورم. :>

  • Brilli .Shr
  • سه شنبه ۲۴ دی ۰۴

Random №7

(بچه‌های من که بافتمشون.*-*)

صبحتون بخیر~ به روز ششم بی‌نتی خوش اومدید. دیشب گفته بودم کرمم گرفته یه وب جدید جهت آهنگ و عکس و اینا باشه بزنم؟ خب جدی زدم. "-" اگه دوست داشتین بیاین و دنبالش کنین. [کلیک]

امروز خیلیی خوابم میومد. حتی دلم میخواد همش بخوابم. نمیدونم چرا ولی انقدر بدنم کوفته میشه که هی میخوام تو تختم فرو بیام و غرق شم. شماها اینطوری هستین؟ بعیدم نیست چون هممون عاشق خوابیدنیم.

+ بابام بهم گفت چیزی نبافتی؟ گفتم نه. چند ماهه هیچییی نبافتم، هیچی! خیلی ناراحتم چیزی نبافتم ولی عیب نداره. امروز میرم تو دفترم ببینم چی ببافم تا سرم گرم شه.

+ این که شماره‌های یه سری دوستام رو ندارم خیلی ناناحتم میکنه. حداقل امیدوارم حالشون خوب باشه...

  • Brilli .Shr
  • سه شنبه ۲۴ دی ۰۴

Random before sleeping 3

قبل از روزهای بی‌نتی تصمیم داشتم سه قسمت فصل اول اس‌تی رو ببینم، با وجود این که فصل پنجمش اسپویل شد. بعد وقتی ویل رو میدیدم با خودم گفتم "خودمونیم، شبیه شبیه بچگی چارلز لکلرکه." =)) راست میگم‌ها! حیفی عکس بچگیش رو ندارم تو گالریم (چون سیو نکردم از تلگرامㅠㅠ) ولی بدونین اگه فصل اولش رو یادتونه و اگه اف‌وان فن مخصوصا چارلز لکلرک فن باشین میفهمید چی میگم. :))

+ چند دقیقه پیش نینی نازی زنگ زد و از مشهد گفت و درد و دل کرد و کصکلک کردیم پشت تلفن و پاره شدیم از خنده. به قول خودش از هر مشکلی جوک میسازیم. عالی هستیم. D: 

+ دلم برای مزرعه‌ی راسل تنگ شده. البته اینی که میگم بازیه. "-" چند وقت‌ها پیش ترند شده بود بین فندوم اف‌وان و حسابی ازشون فن‌آرت کشیدن. خیلی نازن.ㅠㅠ هر وقت نت بین‌المللی وصل شد برید توش بازی کنین. [کلیک]

+ کاش یه عالمه فن‌فیکشن دانلود میکردم. =_=

+ امشب برخلاف شب‌های دیگه خلوت بود. 

+ کرمم گرفته یه وبلاگ دیگه بزنم فقط آهنگ و عکس و وایب باشه. چراش رو نمیدونم. فقط کرمم گرفته.🐛

+ نیازمند دیدن مسابقه فصل ۲۰۲۶ فرمول یک. چقدر از اف‌وان گفتم به خدا. ولی راضیم.😔😂

  • Brilli .Shr
  • سه شنبه ۲۴ دی ۰۴

Random №6 : bubble

گاهی وقت‌ها به این فکر میکنم که خونه یه جاییه که مثل انیمیشن پونیو، زیر آب پنهون شده و دورش یه حباب بزرگی داره. اون حباب اونقدر محکمه که هیچوقت آبی ازش رد نمیشه و خطری تهدیدی نمیکنه. راستش وضعیت الان همینه. تو جایی که زندگی میکنم، پر از بوی دود و باروت و آتش و خونه ولی وقتی به اینجا برگشتم، اون حباب دور من ایجاد شده تا هیچ حس بد و ترسی بهم نزدیک نشه. 

میدونی، دنیا همیشه بی‌رحم بوده. وقتی کوچیک بودیم، وقتی میدیدیم روزهای سختی در پیش داریم، از تخیلمون استفاده کردیم. یاد گرفتم چطوری دنیای خودم رو بسازم، اونم در ذهنم. وقتی ساختمش دیگه دلم نمیخواست ازش دور بشم. حتی این دنیا، با اومدن وبلاگ‌نویسی تو زندگیم، بزرگ‌تر شد. یه دنیای خیالی با دوستام که فقط از طریق اینترنت باهاشون آشنا شدم. یه دنیای بی‌دردسر، رنگی و شاد، مثل کارتون‌های زمان دهه هشتاد یا حتی هفتاد. این دنیا یه خونه داشت که همون وبلاگ بود. اونجا از همه‌چی میگفتیم، از خنده تا گریه و بعد خاطرامون رو به اشتراک میذاشتیم و یا از چیزهایی که دوست داشتیم صحبت میکردیم.

فکر میکردم این حباب دورمون دووم میاره، فکر میکردم این دنیا تا آخرش ادامه داره، ولی وقتی بزرگ‌تر شدیم، اون حباب کم کم مقاومت رو از دست داد. هنوز طعم بزرگسالی رو نچشیدیم که اون حباب ترکید. یه سری بچه‌ها درگیر کنکور بودن و طوری ناپدید میشدن که دیگه ایده‌ای نداشتم روزهاشون رو چطوری میگذروندن. حتی منم که قصد دانشگاه رو نداشتم، زندگیم یه جور دیگه برامون گذروند، طوری که حس کردم برای وبلاگ‌نویسی دیگه پیر شدم. حس کردم که نمیتونم دنیام رو بچرخونم. 

حالا اینجام. متوجه شدم اون حباب دورمون برگشته. فهمیدم دنیای من هنوز زنده‌ست و اون خونه هنوز اونجاست. خونه‌ای که هزاران ستاره دور و برش بود. راستش، دلم میخواد تا وقتی که پیر شدم، این دنیا رو بچرخونم، بنویسم، خاطره ثبت کنم، به هیچ چیزی بی‌ارزشی فکر نکنم و به این فکر کنم که حداقل حالمون خوبه، حتی اگه حال اون دنیای واقعی خوب نباشه، بازم یه خوشی کوچیکی داریم. باز یه چیزی داریم که بهتر بشیم.

حتی اگه دنیای واقعی درست شه، بازم این دنیای خودم رو میچرخونم و نذارم کودک درونم به خاک سپرده بشه.

#من_نوشته

+ بلاخره تونستم وارد اکانت فیبیدو بشم. رفتم بیینم جلد اول سازمان طراحی چند تومنه و قیمتش بهتره ولی مسئله اینجاست که... من هشتاد تومن بیشتر ندارم. "-" علاوه بر اون کتاب‌های دیگه تو لیستمه و بازم پول ندارم. فقیر بودن عالیه نصب کنین.

+ سگم اگه نت وصل شد به وبلاگ‌نویسی ادامه ندم. 

  • Brilli .Shr
  • دوشنبه ۲۳ دی ۰۴

Random №5

"[...] به خاطر هیچکدوم این‌ها، حتی به خاطر این که وجود دارم و این یعنی الان دیگه هیچکس رو ندارم. خب، نه هیچکسِ هیچکس. سوتلانا. اون دوستم داره و منم دوستش دارم ولی اونطوری نه... لعنت بهش... ولی نه اونطوری که تو رو دوست دارم و بدترین قسمتش اینه که فقط تو رو میخوام. همیشه تو بودی. زیادی عاشقت شدم و نمیدونم باید چیکار کنم." – heated rivalry

 من همیشه وقتی که بیدار میشدم، اولین کاری که میکردم چک کردن تلگرامم بود که ببینم کی بیدار و آنلاینه. اما الان با این شرایط بی‌نتی، به جای تلگرام، میرم سراغ پنل وبلاگم که ببینم ستاره کدوم خونه روشنه. دقیقا مثل چندین سال پیش که زیاد تو تلگرام نبودم و بیشتر تو بیان / میهن‌بلاگ بودم و هر صبح اولین کارم چک کردن وبلاگ‌ها بود.

راستش همیشه فکر میکردم روزهایی که تو وبلاگ‌نویسی داشتم دیگه هیچوقت تکرار نمیشن، اما برای اولین بار حس کردم دوران خوش وبلاگ‌نویسی دوباره اتفاق افتاده و خب، تکرار شدن روزهای خوش وبلاگ‌نویسی خیلی حس خوبی بهم داد. هر چند فرقش اینجاست که اینترنت بین‌المللی قطعه و نمیتونم یه سری به پینترست هم بزنم. آخه اون موقع که وبلاگ‌نویسی میکردم، اون موقع اکانت پینترستم رو افتتاح کردم و بکوب تو فوریوی این برنامه میگشتم و عکس‌ها رو سیو میکردم. :(

دیروزم حتی تک و توک داشتم تو سایت‌های زومیت و اینا خبرها رو میخوندم و اکثرشون اینطوری بودن که این وزارت ارتباطات هیچی نمیگه درمورد بی‌نتی فقط یه چیز دیگه میگه. چهار - پنج روزه که نه تنها نت قطعه، بعد ارتباط پیامک و تلفنم قطع کردن و این باعث شده یه سری شغل‌ها ضعیف‌تر بشن، پلتفرم‌های گردشگری ضعیف‌تر بشن، یه رمز پویا هم نمیاد. انقدر حرف دلم رو زدن که گفتم خدایاشکرت دردمون یکی دوتا نیست، خیلیه. =)

خلاصه که عیبی نداره. این نیز بگذرد.

+ دیشب یادشون رفته بود آنتن‌ها رو قطع کنن، چون دیشب برخلاف شب‌های پیش، طرفای هشت - نه شب، یکی از دوستام که از جنوبه بهم زنگ زد و نیم‌ساعت حرف زدیم و خندیدیم. =))))

+ آخه کی لوبیا پلو رو با لوبیا سبز و مواد ماکارونی درست میکنه؟ خیلی خوشمزه میشه جدی. اهم.

+ این عکس و دیالوگی که گذاشتم. اگر میدانید، میدانید.

+ کلمه کودو تو بخش پسندیدن‌ها رو دیدین؟ اگر میدانید، میدانید پارت دو.

  • Brilli .Shr
  • دوشنبه ۲۳ دی ۰۴

Random before sleeping 2

My kimiiii :(((((

لیترالی داشتم به این فکر میکردم ‌که اگه یه روز نت رو وصل کنن و ببینم تو دنیای بیرون چه خبرایی شده، چی قراره برام خوشحال کننده باشه؟ راستش. ایده‌ای ندارم. ایشالا که نت وصل شد اولین چیزی که ببینم جزغاله شدن کمپانی‌ها مخصوصا اس‌ام باشه و یه خبری از بلک‌پینک بیاد.

+ واقعا خوندن گزارش‌های فوتبالی یوری تو تلگرام (و الان تو کامنت پست وبلاگش) بهتر از شنیدن گزارشگرهای فوتبالیه. :)))))))

+ بارسا قهرمان سوپرکاپ شد پشمام.

+ دیدین چی شد؟ یادم رفت به این موضوع که جورج راسل یه divaست بگم براتون ولی خب بزودی میگم باشم. 

+ این عکسی که گذاشتم، کیمی آنتونلی هم‌تیمی جورج راسل تو تیم فرمول یک مرسدسه. تا قبل از پایان فصا ۲۰۲۵ روکی حساب میشد. :") دیگه بزرگ شده بچمون.

  • Brilli .Shr
  • دوشنبه ۲۳ دی ۰۴

Random №4

وضعیت من از دیروز تا الان. هر دفعه به میبی هانجی گوش میدم.

+ تو این اوضاع مثل چارلز لکلرکم که میگه سال بعدی سال منه، ولی تهش تیمش -فراری- یه ماشین خوب بهش نمیدن هیچ، تصادفم میکنه، میشینه بالا تپه و سرش رو میندازه پایین.(همینی کع عکسشو گذاشتم.)

+ حداقل ۲۰۲۶ سال من نیست خداروشکر ولی امیدوارم سال تو باشه، چارلز. =)

+ این کاربر محمد چرا همه‌جا هست؟ تو وبلاگم دو بار نوشت salam حتی تو وب کالیستا. داداش وقتی فینگیلیش مینویسی انتظار داری بنویسم slm khb؟ وا.

+ دلم برای دوستم، نینی نازی تنگ شده...

  • Brilli .Shr
  • يكشنبه ۲۲ دی ۰۴
• اینجا جایی هست که از روزهام، فنگرلی کردن‌هام و حرف‌هایی که از قلب و ذهنم میگن، مینویسم. جایی به اسم سرزمین آسمون که وقتی به آسمون نگاه کنی، بیشتر لبخند میزنی. پس اگه داری به آسمون نگاه میکنی، به من فکر کن. :)♡
۱۳۹۶.۱.۴
+
You're pullin' back and I'm runnin' for the door, You're sayin' those words and it just makes me want you more, A second chance with our hearts on the floor, Guess it's love.
آرشیو مطالب
نویسندگان