
این جا، جاییه که قراره انرژی بگیری، حس خوبی داشته باشی. جایی که قراره "لبخند" بزنی و حس "خوبی" داشته باشی.♡
این جا، ادامه وب " اسکای لند " میهن بلاگه.
—خوش اومدید، مردم اسکای لند—

این جا، جاییه که قراره انرژی بگیری، حس خوبی داشته باشی. جایی که قراره "لبخند" بزنی و حس "خوبی" داشته باشی.♡
این جا، ادامه وب " اسکای لند " میهن بلاگه.
—خوش اومدید، مردم اسکای لند—
★
We all crossing the burning world, i know. There would be no destination. But no one can stop the time, i know

۱. قشنگ احساس میکنم من یه درصد رو دارم زندگی میکنم و نود و نه درصد دیگهاش دارم فیلتر وصل میکنم، جون میکنم تا تلگرام و برخی سایتها بیان بالا، بعد هی چنل خبری چک میکنم که نصف شبی چیزی نشه، بعد هی سایت فلایت رادر بیست و چهار چک میکنم، بعد هی فکر میکنم و تحلیل میکنم که چی میخواد بشه، بعد یه قسمت بیگبنگ میبینم و پاره میشم از خنده و یهو بازم میوفتم به وصل کردن فیلتر و این چرخه ادامه داره.
۲. آهنگ جدید هری استایلز هم شنیدم و فقط و فقط به رها فکر کردم. اگه بود، اگه اینجا بود، الان داد میزد we belong together.
۳. هری استایلز واقعا ناامیدم نمیکنه. برخلاف چنل هالیوودیها که میگن واح واح این چه شتیه، من بیشتر عاشقش شدم. اصلا لید سینگلهایی که متنشر میکنه واقعا عاشقشون میشم، هم aperture و هم as it was
۴. کاش برگردم به دورانی که تیلور لایف او شوگرل رو منتشر کرد. T---T
۵. عاشق قسمت یازدهم فصل دوم بیگبنگ تئوریم. D:
۶. خدا خیر بده به اونی که پینترست رو درست کرد.
۷. اصلا نمیتونم بخوابم. مدام میچرخم تو اینترنت، تا وقتی ساعت سه شه. آخرین بار که بیدار موندم تا ساعت پنج بود. رکورد زدم.
۸. چرا آیزاک هجار رو میبینم خندم میگیره؟ =) نمیدونما، یاد یه سری ویدیو تو تیکتاک میوفتم پاره میشم-
۹. خسته شدم به مولا.
۱۰. ستارههاتون رو میخونم حس خوبی بهم دست میده. :(♡

ت - سه بهمن، ساعت ۱۶:۲۰
این روزها که اینترنت به زور وصل میشه، چیزهایی رو دیدم و شنیدم که باعث شد بیشتر از زندگی کردن متنفر بشم. هممون دچار این شدیم که ما زنده موندیم و از این زنده موندن پشیمونیم. هممون مثل قبل نیستیم. حرفهامون تلختر شده، جوری که ما رو میزنه، مثل یه سیلی تو صورتمون. من گفتم اگه اینترنت وصل بشه دیگه میتونم با بچهها حرف بزنم ولی متاسفانه بعد از این که تونستم با فیلتر وارد بشم، لال شدم. قاصر شدم. زبونم رو از دست دادم. میخواستم بهشون بگم که من خوبم اما هر دفعه یادم میوفته که اون آدمها رفتن، لبخندم از بین میره. توان تایپ کردن رو از دست میدم. یکی نگرانم بود و هزار بار گفت که خوبی؟ بهتری؟ من نمیدونستم چطوری بگم که خیالش راحت باشه. به زور تایپ کردم: "خوبم قشنگم." حتی بعدش گفتم که من رو بابت این ببخشه که نمیتونم بیشتر از این حرفی بزنم.
من با خوابیدن مشکل پیدا کردم. خیلی دیر میخوابم. مدام میترسم که نکنه صدایی بیاد مثل روز اول جنگ؟ صدای هواپیماهای مسافربری هر دفعه میومد میترسیدم. از صداشون بیزارم. هر ثانیه صداش میاد، آهنگم رو قطع میکنم و ببینم این چه صداییه. بعدش دوباره پخشش میکنم. هر ثانیه آهنگ گوش میدم، حس عذاب وجدانم گلوم رو میگیره تا خفهام کنه، طوری که حتی اکسیژن بهم نرسه.
زمستون سختیه. هر لحظه میگذره، بدتر میشه. استرسم بیشتر میشه. عذاب وجدانم مثل بختک روی من نشسته و به این فکر میکنم که اون آدمهایی که نیستن، چقدر زندگی رو دوست داشتن و من بیشتر از زندگی کردن متنفرتر شدم. که چرا لیاقتم اینه؟ چرا لیاقتم زجر کشیدنه؟ چرا لایق بدبختی و بیچارگی هستم؟ هیچکسی درک نمیکنه. هیچکسی تو این دنیا درک نمیکنه که درد از دست دادن کسی که نمیشناختیش ولی انگار از خونمون بوده چقدر وحشتناکه؟
هر خط از زبان ایتالیایی نگاه میکنم، وقتی میبینم هری استایلز قراره آلبوم جدید منتشر کنه و تازه آهنگش رو منتشر کرده، یادش میوفتم. وقتی هر بخش از حرفهاش میبینم که چقدر عاشق زندگی کردن بود، به خودم لعنت فرستادم چون نه لیاقتش این بود و نه من. هر دفعه صدای پدری رو میشنوم که دنبال پسرشه، به این فکر میکنم که کاش زنده بود و پدرش رو بغل میکرد. هر لحظه جیغ و فریاد هزاران نفر رو میشنونم که از دلشون میاد، با این ظاهرشون آرومه، اما درونشون آشوبه.
چنان عاشق زندگی کردن بودن که نابودشون کردن تا من بیشتر از زندگی کردن بیزار بشم.
من شکایت دارم. کی گفته که آدم به امید زندهست؟ با چه امیدی؟ امیدی که یک دفعه از بین میره؟ امید به ما نیومده. امید با ما خوب نیست. امید واقعی خیلی وقته مرده. بوی خونش رو حس میکنم. مثل رودخانه جاریه. همهجا هست. حالا ناامیدی، خیلی وقته مهمون ماست. ناامیدی مثل یه بار سنگینی میمونه که هر بار از کوه بالا ببریم و بعدش به پایین برگردیم. همینقدر پوچ، همینقدر توخالی. انگار که یه یه سوراخ بزرگی توی بدنم حس میکنم. مثل عروسکهای چینی که هیچی در درونشون ندارن. نه قلبی، نه گوشتی و نه روحی. آدم خیلی وقته مرده. ما مردیم، تو خالی شدیم. هر طرف که میرینم، روح زندگیها رو میبینیم که قبلا اونجا بودن. یه میز و صندلی خالی بیرون کافیشام که قبلا توش زندگی بود. یه طبقه بیبرق و بیروح که قبلا توش زندگی بود. یه نیمکت خالی توی پارک پر از سیگارهای سوخته و له شده لا به لای چمنهای سبز که دیگه توان نفس کشیدن رو ندارن، قبلا زندگی اینجا بود. زندگی کجا رفته؟ رفته و نابود شده. امید چطور؟ اون خیلی وقته مرده. واقعا کی گفته آدم به امید زندهست؟ تو فکر میکنی من زندهام؟ تو فکر میکنی مردم هم زندهان؟ تو فکر میکنی روح توی بدنمون هست؟ بهم بگو. خواهش میکنم بگو تا بفهمی. بفهمی که من زندگی نمیکنم، نمیخوام زندگی کنم، نمیخوام نفس بکشم. من به ناامیدی مردهام. پس من رو دفن کنین تا بیشتر از این ادامه ندم. اگه نفس میکشم، زنده به گورم کنین. اگه میخندم، لبم رو بدوز. اگه چشمهام بازه، کورم کن. نمیخوام زندگی کنم.
آدم به ناامیدی مردهست.
#من_نوشته
دیشب نت با بدبختی وصل شد تا شاید یه خبری از بچهها بگیرم. بعضیهاشون تونسته بودن آنلاین بشن ولی بعضیهای دیگه نه. معلوم نیست چی شده. ته دلم نگرانیای داشتم. گفتم امیدوارم همه و همه خوب باشن. خبرها ر خوندم و وای از زندگیهایی که پر پر شدن. زندگیهایی که واقعا زندگی بودن اما آغشته به رنگی قرمز بودن. قرمزی که معنیش پایان بود. فریادهایی که نشنیدیم رو شنیدیم. زجرهایی که ندیدیم رو دیدیم. چهرههایی که خندون بودن رو دیدیم که رفتن اون لبخندها. حتی چشمهای درخشانشون.
هممون با کولی از ناامیدی و غم حس سنگینی کردیم. حس پشیمونی. حس این که چرا من زندهام و دارم نفس میکشم؟ سرزنش به موقعیه. ما خودمون رو سرزنش میکنیم بابت این که زندگیها رفتن و ما فقط داریم نفس میکشیم. حس عذاب وجدان گلوی من رو گرفته و دائما خفهام میکنه.
سعی کردم زیاد نگاه نکنم اما واقعا نمیشه فراموش کرد. نمیشه. نمیشه. نمیشه. نباید هم فراموش کرد.
۱۰.
من ایستاده بودم و منتظر. نمیدونم منتظر چی بودم اما میدونم یه چیزی میاد. خیلی اتفاقی گلبرگهای قرمز رنگ رو دیدم که با باد میرقصید و به یه مسیری میرفتن. به خودم اومدم و دیدم که منم دنبالش میگردم. هیچ ایدهای نداشتم که به کجا دارم میرم. ایستادم و به مسیری که گلبرگها میرفتن خیره شدم. یه دشت بود. دشتی که گلهای آفتابگردون راه میرفتن و سری تکون میدادن. شاید بگی این کار باده اما حقیقتش اینطوری نبود. با دست برگشون، دستی تکون دادن و بهم سلام کردن. لبخند کوچیکی زدم و بلافاصله به دنبال کردن گلبرگها ادامه دادم. باد و گلبرگها، مسیر سختی رو میرفتن، طوری که برای انسانم سخت بود. اصلا هر راهی برای انسانها سخته، زیادی سختش میگیریم. به باغ رسیدم. باغی که شبیه باغ نبود اما اسمش رو گذاشته بودن باغ آهن. چندین آهنهای بهدردنخور، بدنهی ماشین زنگ زده، پیچ و مهرههای درشت، آنتنهایی که خک خوردن و اسکلت ساختمون بودن. لا به لای اینها، گل لاله سفید رشد کرده بود. میخواستن یه چیزی بگن. "اینجا از دست خواهید داد." صدایی به گوشم پیچید و حس کردم اینجا، جا امنی نیست. فرار کردم و به مسیری رفتم که نمیدونستم به کجا ختم میشه. حتی به گلبرگهای قرمز فکر نکردم. از بین خارهای ساقههای رز عبور کردم. زخمی شدم ولی زود زخمهام بسته میشن. صدای فریاد مردم از بالا سرم میومد، نمیدونم از چی فریاد میزدن. تقاضای کمک میکردن؟ یا هشدار میدادن؟ همون لحظه، تصمیم گرفتم به دویدن ادامه ندم. ایستادم و دیدم گم شدم. به جایی ایستادم که خالی بود، سفید بود. سفیدِ سفید، مثل کاغذی که قراره روش بنویسی اما هیچ ایدهای نداری. این بار نمیدونستم چی کار کنم. مجبورم ایستاده، منتظر چیزی باشم، چیزی که معلوم نیست. هیچ ایدهای ندارم که منتظر چی هستم اما میدونم یه چیزی میاد. میاد و دوباره به سراغش میرم.
•••
بلاخره چالش ده روزه که سارا، سولویگ و نوبادی برپا کردن رو تموم کردم. من همین چند ماه پیش تا روز هفتم پیش رفتم و به طور کلی یادم رفت که ادامهاش بدم اما الان که متوجه شدم که یه سری بچهها دارن این چالش رو مینویسن، تصمیم گرفتم این سه روز باقی مونده رو تموم کنم. خلاصه از هر سه قشنگها ممنونم که این چالش قشنگ رو گذاشتن چون واقعا بهترین چالشی بود که انجامش دادم.♡