۳۹ مطلب با موضوع «چالش‌ها» ثبت شده است

Hiding in your eyes

۹.

نمیدونم اون چیزی که من میبینم رو تو میبینی یا نه، ولی جالبه. انبردست و پیچ‌گوشتی کنارش بود. یه چندتا سیم لخت هم پیدا بود. با این سیم‌ها چیکار داشت؟ انقدر این سیم‌ها رو بریده که سیمی ازش نمونده. حتی لباس‌های پلاستیکیش رو از تنش در اوردن. چندتا پیچ دور و برش بود. مشخصه که قصد دل و روده در اوردن این بدبخت رو داشته. انگار تو اون یه چیزی گیر کرده. البته فکر نکنم. شاید خاک خورده. شاید سیمش ایراد داشته. دارم میبینم که دستش به سمت یه سری سیم‌های جدید و دست نخورده که ریز هم هست، میره. یه کم از بدنه‌ی اون سیم رو برید و اون سر ریشه رو به اون سیم‌های کوتاه و لخت وصلش کرد. هیچی از درست کردن این بدبخت پیر رو سر در نمیارم. مهندس که نیستم، ولی طرف چرا، خیلی مهندسه. آره، میدونم، خیلی جمله‌ام مسخره بود. حتی آنتن دراز رو بهش وصل کرد. با پیچ‌گوشتی، پیچ‌ها رو برداشت و سریع با اون همه‌چی رو بست. حتی سیم برقش هم درست کرد. چرا، چون اتصالی داشت. چسب نوارب پلاستیکی سیاه رنگش کنارش بود و با همین، سیم رو محکم کرد. توی برق گذاشت و صدای خش‌خش رو مخمش به گوشم رسید. کمی تنظیمش کرد و صدا عوض شد. یه صدای قابل تحمل که موسیقی هم داشت. حالا برای خودش، یه استکان و نعبلکی رو گذاشت و با قوری، چای ریخت. یه اشاره به منم کرد. اون من رو به صرف چای‌خوری دعوتم کرد. چاره‌ای نداشتم جز این که قبول کردم. انگار با همین پیچ‌گوشتی، چسب و انبردست، زمان قدیم رو تنظیم کرده بود. واقعا همون حس رو میداد، حس قدیمی، حس نوستالژی. نوستالژی همیشه تلخ بوده ولی ممکنه کام دهنت رو شیرین کنه. آره.

  • Brilli .Shr
  • چهارشنبه ۲ بهمن ۰۴

I don't know, maybe not

۸.

نمیدونم. شاید. شاید تو درست بگی، نیلو. این که گفتی اشتباه از خودمه که به هر کسی اعتماد کردم و باور کردم. ولی شاید هم نه. شاید یکیشون درست میگه. این که گفت "یه راه بهتر برای درست کردن جایی که زندگی میکنیم داره. حداقلش زندگی هممون بهتر میشه." ولی هی... نمیدونم نیلو. از کجا مطمئنن که اون راه بهترینه؟ از کجا میدونن که این راه کمک میکنه که زندگی همه، از جمله من و تو درست میشه؟ تو هم نمیدونی نه؟ آه، فکر کنم باز حق با تو باشه. نمیدونم. اون مرتیکه‌ی گنده‌بک با کلی ادعاش سعی داره نظر مردم رو جلب کنه. نمیدونم درست میگه یا نه. شاید. شاید هم نه، مطمئن نیستم. اصلا تو یه چیزی بگو نیلو. تو بگو چطوری از این جهنم‌دره نجات پیدا کنیم؟ اینجا که درست بشو نیست. مردم که فقط دنبال این هستن که هر کی عاقل‌تره و حرف درست میزنه رو دنبال میکنن. نمیخوان همکاری کنن. دنبال یه ناجی هستن. شاید کار درستی بکنن ولی شاید هم نه. خب اگه اون ناجی رو پیدا کنن ولی کسی نباشه که مردم انتظارش رو دارن، خب باید چیکار کنن؟ نمیدونم. گور باباشون. تو اصلا یه نقشه‌ای بکش، شاید یه راهی پیدا بشه. شاید هم... نه؟ نمیدونم. اصلا بیخیالش شو نیلو. فایده نداره. ما بدبختیم. البته شاید بدبخت باشیم. شاید هم... باشه نیلو. خفه میشم. بیخشید.

پ.ن: این ادامه‌ی چالش ده روزه نوبادی، سارا و سولویگه.♡

  • Brilli .Shr
  • سه شنبه ۱ بهمن ۰۴

Past and future, together

۷.

مامانم کیف جامدادی و دفتر رو توی کیفم گذاشته بود تا همه‌چی آماده بشه. من دلم نمیخواست از مامانم دور بشم. بچه‌ی وابسته‌ای بودم، هر لحظه ممکن بود گریه کنم. من با لباس مدرسه‌ام، برد به مدرسه دبستان، توی یه کوچه باریک بود، برای من خوراکی گرفته بودیم تا در طول مدرسه سیر بشم. آفتاب میتابید و هوا داشت سرد و سردتر میشد. رفتم داخل و بچه‌ها توی نمازخونه بودن و داشتن جشن میگرفتن، منم کنار نشستم و نگاهی به مامانم کردم که دم در نمارخونه ایستاده بود. گوشی نوکیا رو از کیفش در اورد تا ازم فیلم بگیره، منم براش جلوی دوربین کوچیک و بی‌کیفیتش دست تکون دادم و لبخند زدم، هر چند این لبخند بعدا وقتی به کلاس رفتیم و فهمیدم مامانم رفته خونه، کمرنگ شد و شروع کردم به گریه کردن، معلمم نگران بود و سعی کرده بود آرومم کنه. خیلی گریه کرده بودم. کم کم آروم شدم و اشک‌هام دیگه جاری نشدن. با این که ته تهش هق هق میکردم، اما تا چشم‌هام رو باز کردم، دیدم تو اتاق خودمم، اما فرق داشت، دست و بالم بزرگ شده بود و قدم بلند. توی وسط اتاق گریه کرده بودم، نمیدونستم برای چی بود، اما مامانم اومد و گفت که "کار خوبی کردی گریه کردی. امتحانات ترم آخر خیلی بهت فشار اورده بود... میفهمم. ولی بلاخره تموم شد، دیگه برنمیگردی بهش."

درسته، دوازده سال بود که دائما تو مدرسه بودم، میترسیدم و عجله میکردم، تنها بودم و مثل یه روح سرگردون بودم. حالا کارنامه‌ام رو گرفته بودم و قبول شدم، اونم با این نمره‌ای که به زور تونسته بودم بالای ۱۰ بگیرم، حتی نمیخواستم تو کنکور شرکت کنم. سرم رو چرخوندم و به همکلاسی‌های کلاس اولم نگاه کردم، توی حیاط وایساده بودن و نور خورشید در حال طلوع، به صورتشون و به در و دیوار حیاط مدرسه میتابید، یکیشون داد زد که بیام بازی کنم و حرف بزنم. لبخند زدم و ورقه کارنامه‌ام رو گرفتم و به سمت بچه‌ها دوییدم. صدای خنده‌هامون، جیغ‌هامون و حرف زدن‌هامون رو میشنیدم و لبخند میزدم. پاهام درد میگرفت اما درد شیرینی بود. حتی کیک دوقلو و شیر پاکتی می‌خوردیم و میخندیدیم. کم کم همه‌چی داشت محو میشد و فقط صدای بارون رو شنیدم. صدای بارون توی ساعت هشت یا نه شب بود و صدای آدم‌هایی شنیده بودم که عدالت میخواستن، میخواستن آزاد باشن و من عرق در اشک‌هام بودم و خودم رو زیر پتو پنهون کرده بودم. همه‌چی فرق داشت. همه‌چی.

  • Brilli .Shr
  • دوشنبه ۱۱ شهریور ۰۴

Three things in my day, writing about something that didn't happen

۵.

میل‌ قلاب بافی و نخ‌های کاموا توی دست‌هام

هندزفری توی گوشم

شونه برای موهام.

۶.

بعضی اتفاق هستن که تو دوست داشتی واقعا اتفاق بیوفته اما واقعا نمیشه. برخلاف این که اتفاقاتی که دوست نداشتی واقعا اتفاق افتاده. اون اتفاق نیوفتاده، مثل حسرت میمونه. حسرت از این که چی میشد تجربه‌اش میکردم. توی زندگیم کلی اتفاق افتاده، چه خوب، چه بد و چه معمولی، اما بعضی اتفاق هستن که کاش واقعا میتونستم لمسشون کنم، اما وجود ندارن، اتفاقی نیوفتادن و هیچ چیزی نشده. مثل وقتی که تولدم با دوستام میگذرونم، چه تو خونه‌ی خودم، چه تو بیرون. یا شنیدن یه خبر واقعا خوب از بین خبرهای بد و حال بهم زن. یا رفتن استخر با خانواده‌ام، بعد از مدت‌ها، یا مسافرت تنهایی تو جاهایی که دوستات زندگی میکنن و وقت‌هایی که دیگه فکر نمیکنم و وقت‌هایی که برای جوونی‌هام گریه نکردم و امیدوار به آینده‌ی مشخصم...

بعضی‌ها ممکنه اتفاق بیوفته، اما خب... مثل احتمال میمونه، یکی میشه، یکی نمیشه، یکی اصلا و ابدا اتفاق نمیوفته، یکی ممکنه اتفاق بیوفته. ما ازشون خبری نداریم. ولی میدونم چه اتفاقی دیگه قرار نیست بیوفته و براش پا به پا گریه کنم و بگم چرا واقعا؟

  • Brilli .Shr
  • پنجشنبه ۷ شهریور ۰۴

I'm still not sure I'm really here.

۴.

"حس متعلق بودن جالبه، مگه نه مینو؟"

"چطور؟"

"نمیدونم... این روزها حس میکنم من مال اینجا نیستم."

"چی داری میگی آلکا؟ میخوای بگی آدم فضایی هستی؟" خندید. منم خندیدم.

"نه... شایدم آره."

"خب چرا؟ چرا باید همچی چیزی احساس کنی؟"

"فکر کن. یه روز میخوای از خونه بزنی بیرون تا یه کم هوا بخوری و قدم بزنی. یهو آدم‌هایی رو ببینی که دارن بگو و بخند میکنن، اون طرف فوتبال بازی میکنن، یه طرف دیگه توی کافی‌شاپ، داره قهوه‌اش رو میخوره و با دوستش حرف میزنه. روی نیمکت میشینی و به دار و درخت نگاه میکنی که خیلی سرزنده و شادن. به گل‌هایی میبینی که بزرگ شدن و زیبایی‌هاشون رو نشون میدن. یا حتی وقتی میری مدرسه با کلی اکیپ توی کلاست میبینی و همه دارن از هر چیزی صحبت میکنن و بلند بلند میخندن. یا حتی وقتی میری مهمونی و همه غرق حرف زدن و تعریف کردن خاطرات‌ گذشته‌اشونن و غذا میخورن. اونی که حرفی نمیزنه، تنهاست، یه گوشه نشسته به دور از آدم‌ها خودتی. میبینی مثل اون‌ها نیستی، هیچ شباهتی ازشون نداری، حسی نداری، حرفی برای گفتن نداری و حتی طرز تفکرت و زندگیت با همه فرق داره و احساسات با بقیه خیلی متفاوته. اونجاست که میفهمی تو مطمئن نیستی که هنوز واقعا اینجا زندگی میکنی. مطمئن نیستی متعلق به اینجایی یا نه. معلوم نیست جونت به اینجا وصله یا تو یه سیاره‌ی ناشناخته دیگه‌ست. تو از خون اینجایی یا نه. میدونی منظورم چیه؟"

"..."

"فهمیدی؟"

"..."

"اوه... شاید نباید حرف متعلق بودن رو میزدم. نباید ذهنت رو درگیر میکردم. ببخشید مینو."

"نه تقصیر تو نیست. درستم میگی.‌ چون هنوز مطمئن نیستم که من واقعا اینجام."

  • Brilli .Shr
  • يكشنبه ۳ شهریور ۰۴

Time goes on, time never stands

۳.

آدم‌ها هیچوقت تو زندگیت ثابت نمیمونن، اون‌ها یه راهی برای رفتن دارن. زمان هم همینطوره. ما کی دیدیم زمان بایسته؟ ما هیچوقت حواسمون به زمان نیست که کی میره.

همیشه میگفتم "تا چشم بهم بزنم دوران مدرسه‌ام تموم میشه. تو این مدت خیلی حواسم بود تا ببینم چقدر دیگه مونده تا تموم شه. اما بعدش یادم رفت. یادم رفت و الان دیدم سه - چهار ساله که از تموم شدن مدرسه‌ام میگذره. یا حتی وقتی بچه بودم، به زور مهمونی فامیل‌هامون میرفتیم. همش منتظر بابام بودم تا حرف زدنش رو تموم کنه و ما رو برسونه خونه. اما یادم رفت و خوابیدم. وقتی بیدار شدم دیدم ساعت نه صبحه. یا حتی وقتی منتظر میمونم ناهار حاضر شه، بعدش غرق در کارهام و حرف زدن با دوست‌هام میکنم که بلافاصله مامانم صدام میزنه که برای ناهار بیام. ساعت رو میبینم و عه! کی ساعت یک و نیم شد؟

زمان میدونه چقدر حواس‌پرتیم و این براش مشکلی نداره. ما غرق در کارها و چیزهای مختلف میشیم ‌و خودش با پای خودش به راهشش ادامه میده تا بره. دلش نمیخواد زیاد تو دید بقیه باشه، نمیخوام بمونه. اون ترجیح میده ادامه بده و تموم روزها رو بگذرونه.

برای همینه که عمر زمان، کوتاه‌تر از این حرف‌هاست.

  • Brilli .Shr
  • يكشنبه ۳ شهریور ۰۴

A part of me lives somewhere else.

۲.

وجود من مثل یه قاصدک میمونه. قبل از این که تبدیل به قاصدک باشم، یه گل بودم. همون گل‌های زرد و بنفش رنگ توی روزهای عید نوروز میگرفتیم و دم در خونه‌ میذاشتیم تا همه‌چی قشنگ بشه. وقتی عید تموم میشه، گل‌ها کم کم پژمرده میشن. اما نمیمیرن، تبدیل به قاصدک میشن.

یه بار دوست داشتم یه دونه از قاصدک ها رو بردارم و آرزو کنم. مامانم هر دفعه میگفت که نذار یکیشون تو گوشت بره وگرنه کر میشی. نمیدونم درست میگفت یا چی ولی هر چی بود، احتیاط کردم. فوت کردم و همه‌اشون، توی هوا پرواز کردن و با نسیم رقصیدن.

وجودم مثل قاصدکه. هر جایی میرم، یه بخشی از قاصدک‌ها به خونه‌ها، جاهای مختلف و یا شاید تو دل هر کسی میشینه. ولی میدونی یکی از بخش‌های وجودم کجا زندگی میکنه؟ تو قلب دوستام، تو آسمون‌ها و حتی چیزهایی که برای دوستام میفرستادم. بزرگترین بخش وجودم توی قلب همه زندگی میکنه. همین این بخش رو جا گذاشتم تا حسش کنن و بفهمن من اینجام.

اگه یه قاصدک کوچولو رو دیدی، بدون اون یه بخشی از منه.

  • Brilli .Shr
  • يكشنبه ۲۷ مرداد ۰۴

Talk to things that don't respond

۱.

من با چیزهایی حرف میزنم که جواب نمیدن. البته حرفی نمیزنم، اما تو ذهنم، تصور میکنم که دارم باهاشون حرف میزنم و اون‌ها میفهمن. شایدم وقتی یه چند کلمه بیان کنم هم میشنون. هر چند، توان بیان کردن جوابشون رو ندارن. به هر حال میشنون. مگه نه؟

مثل درخت‌های پارک نزدیک خونمون. درخت‌های کاج خیلی پیرن، اما گوش شنوایی دارن. اون‌ها تجربه‌های زیادی دارن. آدم‌های زیادیی تو طی سال‌ها دیدن و حالا، من رو تو این چند ماه پیش دیدن و میدونن چی تو دلم هست. یادمه روزهایی که با خانواده‌ام تو مشکلات بدی بودیم، ترجیح میدادم تنها باشم. برای همین با گریه، به پارک نزدیک میشدم تا پیش گربه‌ها و درخت‌های پیر و جوون باشم. زیر لب چیزهایی میگم که کسی نمیشنوه، اما درخت‌ها میفهمن. فقط نمیتونن جواب بدن.  حتی با گربه‌ها صحبت میکنم. اون‌ها تنها جوابشون میو میوئه ولی حداقل تنهام نمیذارن. آسمون چطور؟ اونم نمیتونه حرفی بزنه، اما با حال من یکیه. نمیدونم. هر دفعه میبینمش، تو دلم حرف میزنم، میفهمم که میشنوه. وقتی قلبم میگیره و میخوان گریه کنم، خورشید غروب میکنه تا گریه‌هام رو نبینه یا پشت ابرها قایم میشه تا آسمون هم با من همراه بشه. برگ‌های گیاهان هم همینطور. اون‌ها وجود دارن تا نشون بدن تنها نیستم. پیچیدگی ساقه‌هاشون، میخوان دست‌های من رو بگیرن. فرش‌ها هم حضورم رو حس میکنن. میدونن چقدر زجر میکشیم، چقدر خوشحالیم یا خیلی چیزهای دیگه. نقش و نگارشون هنوزم پابرجاست و بهم نشون میدن که هر چی بشم، بازم میتونم زیبا و قوی باشم..

حالا تمام این‌ها رو گفتم. به نظرت، خونه هم میفهمه از چی حرف میزنیم؟ میفهمه که یه زمانی جای امنی برای من بوده اما دیگه نیست؟ لابد میدونه، ولی چیزی نمیگه، نمیتونه هم بگه. چون نمیخواد ناراحتیش رو نشون بده، ولی به هر حال، جای زخم‌هاش رو بهمون نشون داد.

•••

چند وقت پیش، سارا جان، سولویگ و نوبادی چالشی رو شروع کردن که برای من جالب بود. برای همین منم به جمعشون پیوستم. :>

  • Brilli .Shr
  • شنبه ۲۶ مرداد ۰۴

Dream about summer

آدم‌ها همیشه تابستون رو به عنوان یه فصل جهنمی میدونن، هم به خاطر گرمای طاقت‌فرساش، هم به خاطر اینه که وقتی تابستون میرسه با خودشون میگن "بلاخره این تابستون رو میترکونم." ولی بعد میفهمن که نصف تابستون خودشون رو با خوردن و خوابیدن و هیچکاری نکردن گذروندن. برای منم اینطوریه، یه وقت‌هایی یه کاری میکنم درست پیش نمیره و انقدر گرمم میشه که کارم میشه باد زدن خودم تا خنک بشم. گرما مانع راه‌هامونه، گرما مانع کارهامونه و اصن نمیتونیم درست پیش بریم. ولی... بیاین به این فکر کنیم که اگه تابستون رویایی داشتیم چی بود؟ بذارین خودم بگمش.

تابستون رویایی من اینه که دوست داشتم مثل زمان بچگی خودم باشه. وقت‌هایی که با بچه همسایه‌های دیوونه زیر نور آفتاب گرم فوتبال بازی میکردیم، وقت‌هایی که با مامانم میرفتیم بیرون و به بستنی فروشی بغل خونمون میرفتیم تا یه بستنی عروسکی بخوریم، وقت‌هایی که میرفتیم پارک و من سرگرم بچه‌ها و تاب بازی کردن میشدم. وقت‌هایی که گرما برای من اذیت‌کننده نبود و همیشه زیر کولر خنک میشدم و میخوابیدم.

یا مثلا مثل سریال هندونه چشمک‌زن که زندگی خیلی شادی داشتن، وقت‌هایی که روزهاشونو با موسیقی، با خوردن غذاهای خوشمزه و دورهم بودن با دوستان، خوردن بستنی هندونه‌ای که مزه‌اش تا خود شب توی دهنت میمونه و وقتی که دست به گیتار میزنی و میزنی و میخونی.

و یا حتی اگه میتونستم با گرما کنار بیام، شاید ممکن بود برم لب دریا، برای یه مدت، دور از شهر باشم و از منظره لذت ببرم و کلی آبمیوه‌های خنک و خوشمزه میخوردم تا کل وجودم خنک بشه.

شما رو نمیدونم، ولی من که دارم این تابستون لعنتی امروز رو با تصور کردن تابستون رویایی تحمل میکنم، تا وقتی که پاییز، فصلی که دوستش دارم بیاد.

#من_نوشته 

درود به همگی.*-* همونطور که میبینید این پستی که گذاشتم یه چالش جدیده. از اونجایی که دیگه جدیدا کسی چالش نمیذاره یا کمتر کسی این کار رو میکنه، تصمیم گرفتم یه چالشی برگزار کنم که همه بتونن شرکت کنن. کار خاصی نمیکنید فقط قراره با موضوع "تابستون رویایی" تابستونی که دوست دارین داشته باشین رو برامون بنویسید، مثل همین متنی که نوشتم. و در آخر سه نفر رو دعوت میکنین.

درسته که چهل روز دیگه تابستون تموم میشه، ولی شرکت کردن تو این چالش، حتی وقتی که وارد پاییز بشیم، هیچوقت دیر نیست. هر وقت که دوست داشتین میتونین شرکت کنین.

با این وجود من همه رو دعوت میکنم و حتی به سه نفر یعنی آلو، مائو و گلی عزیز دعوت میکنم‌ که از این چالش شرکت کنن.♡ منتظر متن‌های قشنگتون هستم.☆

  • Brilli .Shr
  • سه شنبه ۲۳ مرداد ۰۳

My eyes

چشم‌ها همیشه نیاز دارن تا چیزهایی رو ببینن که براشون خوب باشه. دیدن گل‌ها، آسمون، درخت‌های کوچیکو بزرگ و بلند، ساختمون‌های بلند، خونه‌های کوچیک و قدیمی، آدم‌های جورواجور، گربه‌ها، غذاها، یه سکانس از یه فیلم یا سریال، دست‌ها، چشم‌های بقیه... آه از اون چشم‌های بقیه که کلی حرف برای گفتن دارن. چشم‌ها همیشه راستگو بودن، آدم وقتی دروغ میگه، چشم‌هاش چیزهای دیگه رو بیان میکنه. چشم‌ها جادو دارن، فرقی نمیکنه رنگ چشم‌هاشون چه رنگی باشه، سبز یا آبی یا حتی قهوه‌ای مشکی، در کل جادو دارن، کاری میکنن که آدم‌ها به چشم یه نفر ببینن، مثل دیدن یه یاقوتی که بعد از چندین سال پیدا شده و همچنان میدرخشه و ارزشمنده.

من همیشه چیزهای زیبایی رو به چشم‌هام هدیه میدم تا چشم‌هام از دیدنشون لذت ببره. اما خیلی سخته اگه بفهمم چند سال دیگه همه چیز رو تار ببینم تا وقتی به سیاهی مطلق برسم، چجوری بازم به زیبایی‌ها نگاه کنم... فکر کن، تو چیزی رو نتونی ببینی و تنها چیزی که میبینی و حس میکنی، فقط تاریکیه، تاریکی ابدیت که نه ابتدا داره و نه انتها. انگار که گم شدی. انگار که توی گودال افتادی که هیچ نوری وجود نداره. انگار دست و بالت رو بستن که نتونی بفهمی چه اتفاقی داره میوفته. این که هیچی رو نبینم، مطمئنم نفس کشیدن هم برای من سخت میشه، چون من زنده‌ام، برای دیدن زیبایی‌های این دنیای کثیف و زشت، مثل این میمونه که تو یه جای ترسناک و متروکه و تاریکی اومدی اما یه نور و یه زیبایی بین این همه زشتی‌ها پیدا میشه و تو از دیدنش سیر نمیشی.

وقی هیچی رو نبینم، مطمئنم مغزم شروع به مرور کردن خاطراتی که با چشم‌هام ثبت کردم، میکنه. من لبخند اعضای خانواده‌ام، خوشحالی دوستام، دیدن آسمونی که یا پاکه یا ابریه، نوشته‌های کتاب، حروف به حروف، کلمه به کلمه رو به یاد میارم و همون لحظه میخوام گریه کنم. هر کدومشون دلم رو تنگ میکنن، قلبم رو فشار میدن و سعی میکنیم روی فرش، روی میوه‌ها و روی دست‌های مامانم لمس کنم، ولی آیا میتونم آسمون رو لمس کنم تا حس کنم همه‌چی سرجای خودشه؟ نه نمیشه، من تو سیاهی مطلق گیر افتادم که هیچ نوری وجود نداره، با این که همه‌چیش کنار من هست که بتونم حسشون کنم اما سخته... سخته.

چشم من مثل مروارید باارزشه. میدرخشه، اگه ببینیش، انگار که داری کهکشان راه شیری رو میبینی که هزاران ستاره دور هم جمع شدن و دور هم میدرخشن، مثل گنج میمونه. میدونی چیه؟ این بار میبینم که چشم‌ها، از دیدن زیبایی‌ها سیر نمیشن، نیاز دارن تا بازم زیبایی ببینن، اون‌ها تشنه‌ی زیبایی‌ها هستن و اگه یه روزی نتونن ببیننش، غم‌هاشون رو به اشک‌ها، میسپرن.

#من_نوشته

•••

با عرض پوزش که من دیر چالش گلی عزیز رو نوشتم. همون موقع بهشون گفتم که مینویسیم ولی انگار نه انگار... در کل یادم رفته بود و از اون طرف حس نوشتن رو تو وبلاگم نداشتم اما چون الان فرصت شده که بتونم با انرژی و حوصله‌ای که دارم، بنویسم، گفتم این چالش رو بنویسم.

این چالش رو به مائو، آلو و سولویگ دعوت میکنم که این چیز جالب رو بنویسن.♡

  • Brilli .Shr
  • يكشنبه ۱۴ آبان ۰۲
• اینجا جایی هست که از روزهام، فنگرلی کردن‌هام و حرف‌هایی که از قلب و ذهنم میگن، مینویسم. جایی به اسم سرزمین آسمون که وقتی به آسمون نگاه کنی، بیشتر لبخند میزنی. پس اگه داری به آسمون نگاه میکنی، به من فکر کن. :)♡
۱۳۹۶.۱.۴
+
You're pullin' back and I'm runnin' for the door, You're sayin' those words and it just makes me want you more, A second chance with our hearts on the floor, Guess it's love.
آرشیو مطالب
نویسندگان