۱۷۷ مطلب با موضوع «من نوشته» ثبت شده است

DON'T THINK about the DAMN thing, sahar

الان داشتم چند صفحه کتاب "سه‌شنبه‌ها با موری" رو خوندم و دقیقا موضوعی که داره بهش میپردازه، موضوعیه که از بچگیم تا الان میترسم: مرگ. حالا دلیلش رو میگم. راستش یادم نمیاد کی پیشنهادش رو کرده بود یا کی از این کتاب میخوند ولی خب، اتفاقی یه روز تو روزهای جنگ تو فیدیبو این کتاب رو گرفتم و رایگانم بود ولی سراغش نرفته بودم. امشب خیلی اتفاقی تا برنامه رو باز کردم، شروع کردم به خوندن این کتاب. چقدر برام جالبه که نویسنده از استاد موردعلاقه‌اش مینویسه، از روزهای سختش وقتی یه بیماری لاعلاج و کشنده مبتلا شده و همه فکر میکردن چون داره میمیره، لابد از زندگیش سیر شده، اما خب برخلاف این چیزها، امیدش رو از دست نداده بود و مرگی که قراره به سمتش رو قبول کرد.

حالا بریم سراغ دلیل ترسم. راستش دلیل ساده‌ای هم هست، این که ته زندگیم چی میشه؟ اصلا بهشت و جهنمی وجود داره؟ اصلا ممکنه تناسخ کنم؟ اصلا زندگی بعدی وجود داره؟ هر کسی به دلایلی از مرگ میترسن و این دلیل‌های منه. ولی از کی شروع شد؟ زمان بچگیم، مخصوصا دوران مدرسه رفتنم. سال ششم دبستان این حس ترس بیشتر و بیشتر شده بود. چرا؟ مشخصه که چرا. ما تو جایی زندگی میکنیم که مدام محدودیت میذارن و اسم محدودیت‌ها رو میذارن "کار خوب در راه خدا." ما رو میکشوندن به نمازخونه و مدام از خدا و داستان‌های مذهبی، توبه و گناه و "بهشت و جهنم" میگفتن. راستش این عبارت بهشت و جهنم تا حدی تو ذهنم خطور کرده بود که دست از سرم بر نمیداشت. ترس از گناه کردن، ترس از این که "نکنه برم جهنم و بسوزم تا جزغاله شم؟" ترس از این که مرگ برسه یه راست میوفتم جهنم! مرگ، جهنم، گناه، عبادت نکردن، توبه نکردن، گناه، مرگ، مرگ، مرگ...

"خب زهرمار!"

ته این همه فکر‌ها همیم جمله‌ای بود که به این فکرهای تو ذهنم گفتم. واقعا زهرمار. هر چند فکر ترس از مرگ از ذهنم نرفت. ولی باقی این فکرها هم از سرم پرید. در واقع خیلی وقته پرید. 

مامانم برخلاف بابام خیلی خوب درکم کرد و به شدت از مسئول‌های مدرسه زمان سال ششم دبستانم و حتی از معلم‌هاش و عصبانی بود. معتقد بود که اون‌ها مقصرن. درستشم همین بود، مقصر بودن. حتی بعد از این که این روزها گذشت، روز به روز، هفته به هفته، ماه به ماه و سال به سال با خودم میگم که "این دیگه کوفتی بود که تو ذهن ما کردن؟" انگار که مغز ما رو برداشتن، یه دور مایع ظرفشویی ریختن تو اسفنجی نم خورده که کف در بیاد و رو مغزمون بشورن. ولی فایده‌اش چیه؟ 

حالا مسائل مذهبی از ذهنم رفت اما ترس مرگ نه. بعضی شب‌ها که میخوام بخوابم، یهو این فکر میاد که تهش چی میشه؟ تهش چی میشه؟ آینده چی میشه؟ همون لحظه نفسم میره و ترس گلوی من رو میگیره تا خفه‌ام کنه. سرم رو مدام تکون میدم که بهش فکر نکنم. این اولین باری نیست که این اتفاق برام افتاده، ولی هیچوقت واضح درموردش با همه صحبت نکردم، چون حس کردم واقعا این موضوع، یه موضوع مسخره‌ای بیش نیست اما خب...

حتی از ترس زیاد ممکنه دست خواهرم رو بگیرم و بفهمم واقعا هنوز زنده‌ام و وجود دارم. هنوز پام رو به جهنم و بهشت و کوفت و زهرمار نذاشتم. محکم میگیرم که حس کنم هنوز رو تخت خوابم و به خودم یادآوری کنم که قرار بود بخوابم. 

نمیدونم چرا باید همچی فکری از بچگیم داشته باشم؟ مدام از خودم این سوال رو میپرسم و هیچ جوابی براش ندارم. فقط تنها راهی که برای فراموش کردنش دارم اینه که خودم رو بسپرم به لذت بردن چیزهایی که خوشحالم میکنه. انجام دادن کاری خوب مثل بافتنی، نوشتن و نقاشی کشیدن و حتی آهنگ گوش کردن که ناجی زندگی منه. تا وقتی اون فکر دوباره بیاد تا نفسم رو بگیره و من رو به گریه بندازه.

هنوزم باهاش درگیری دارم تا درکش کنم. حتی مرگ‌های زیادی به چشم دیدم ولی بازم ترس از وجودم نمیره. حتی وقتی شوهر‌خاله‌ی بابام تو روزهای تابستون فوت کرد و تا مراسم رفته بودیم و شاهد غش کردن خاله‌ی بابام بودم، شبش باز این اون فکر به سراغم اومد. 

کاش بهش فکر نکنم تا نیاد به ذهنم. کاش بهش فکر‌ نکنی سحر. تو هنوز وجود داری، باشه؟

پ.ن: بلاخره تونستم اون مشکلی که از بچگیم نمیتونستم توصیفش کنم رو الان بیان کنم. سخته ولی بلاخره گفتمش. خلاصه، این بود مشکل من.

+ قرار بود رندوم قبل از خواب باشه ولی این رندوم نبود. این چیزی بود که سال‌هاست باهاش درگیری داشتم و هنوزم دارم.

  • Brilli .Shr
  • چهارشنبه ۲۵ دی ۰۴

Random №6 : bubble

گاهی وقت‌ها به این فکر میکنم که خونه یه جاییه که مثل انیمیشن پونیو، زیر آب پنهون شده و دورش یه حباب بزرگی داره. اون حباب اونقدر محکمه که هیچوقت آبی ازش رد نمیشه و خطری تهدیدی نمیکنه. راستش وضعیت الان همینه. تو جایی که زندگی میکنم، پر از بوی دود و باروت و آتش و خونه ولی وقتی به اینجا برگشتم، اون حباب دور من ایجاد شده تا هیچ حس بد و ترسی بهم نزدیک نشه. 

میدونی، دنیا همیشه بی‌رحم بوده. وقتی کوچیک بودیم، وقتی میدیدیم روزهای سختی در پیش داریم، از تخیلمون استفاده کردیم. یاد گرفتم چطوری دنیای خودم رو بسازم، اونم در ذهنم. وقتی ساختمش دیگه دلم نمیخواست ازش دور بشم. حتی این دنیا، با اومدن وبلاگ‌نویسی تو زندگیم، بزرگ‌تر شد. یه دنیای خیالی با دوستام که فقط از طریق اینترنت باهاشون آشنا شدم. یه دنیای بی‌دردسر، رنگی و شاد، مثل کارتون‌های زمان دهه هشتاد یا حتی هفتاد. این دنیا یه خونه داشت که همون وبلاگ بود. اونجا از همه‌چی میگفتیم، از خنده تا گریه و بعد خاطرامون رو به اشتراک میذاشتیم و یا از چیزهایی که دوست داشتیم صحبت میکردیم.

فکر میکردم این حباب دورمون دووم میاره، فکر میکردم این دنیا تا آخرش ادامه داره، ولی وقتی بزرگ‌تر شدیم، اون حباب کم کم مقاومت رو از دست داد. هنوز طعم بزرگسالی رو نچشیدیم که اون حباب ترکید. یه سری بچه‌ها درگیر کنکور بودن و طوری ناپدید میشدن که دیگه ایده‌ای نداشتم روزهاشون رو چطوری میگذروندن. حتی منم که قصد دانشگاه رو نداشتم، زندگیم یه جور دیگه برامون گذروند، طوری که حس کردم برای وبلاگ‌نویسی دیگه پیر شدم. حس کردم که نمیتونم دنیام رو بچرخونم. 

حالا اینجام. متوجه شدم اون حباب دورمون برگشته. فهمیدم دنیای من هنوز زنده‌ست و اون خونه هنوز اونجاست. خونه‌ای که هزاران ستاره دور و برش بود. راستش، دلم میخواد تا وقتی که پیر شدم، این دنیا رو بچرخونم، بنویسم، خاطره ثبت کنم، به هیچ چیزی بی‌ارزشی فکر نکنم و به این فکر کنم که حداقل حالمون خوبه، حتی اگه حال اون دنیای واقعی خوب نباشه، بازم یه خوشی کوچیکی داریم. باز یه چیزی داریم که بهتر بشیم.

حتی اگه دنیای واقعی درست شه، بازم این دنیای خودم رو میچرخونم و نذارم کودک درونم به خاک سپرده بشه.

#من_نوشته

+ بلاخره تونستم وارد اکانت فیبیدو بشم. رفتم بیینم جلد اول سازمان طراحی چند تومنه و قیمتش بهتره ولی مسئله اینجاست که... من هشتاد تومن بیشتر ندارم. "-" علاوه بر اون کتاب‌های دیگه تو لیستمه و بازم پول ندارم. فقیر بودن عالیه نصب کنین.

+ سگم اگه نت وصل شد به وبلاگ‌نویسی ادامه ندم. 

  • Brilli .Shr
  • دوشنبه ۲۳ دی ۰۴

Past and future, together

۷.

مامانم کیف جامدادی و دفتر رو توی کیفم گذاشته بود تا همه‌چی آماده بشه. من دلم نمیخواست از مامانم دور بشم. بچه‌ی وابسته‌ای بودم، هر لحظه ممکن بود گریه کنم. من با لباس مدرسه‌ام، برد به مدرسه دبستان، توی یه کوچه باریک بود، برای من خوراکی گرفته بودیم تا در طول مدرسه سیر بشم. آفتاب میتابید و هوا داشت سرد و سردتر میشد. رفتم داخل و بچه‌ها توی نمازخونه بودن و داشتن جشن میگرفتن، منم کنار نشستم و نگاهی به مامانم کردم که دم در نمارخونه ایستاده بود. گوشی نوکیا رو از کیفش در اورد تا ازم فیلم بگیره، منم براش جلوی دوربین کوچیک و بی‌کیفیتش دست تکون دادم و لبخند زدم، هر چند این لبخند بعدا وقتی به کلاس رفتیم و فهمیدم مامانم رفته خونه، کمرنگ شد و شروع کردم به گریه کردن، معلمم نگران بود و سعی کرده بود آرومم کنه. خیلی گریه کرده بودم. کم کم آروم شدم و اشک‌هام دیگه جاری نشدن. با این که ته تهش هق هق میکردم، اما تا چشم‌هام رو باز کردم، دیدم تو اتاق خودمم، اما فرق داشت، دست و بالم بزرگ شده بود و قدم بلند. توی وسط اتاق گریه کرده بودم، نمیدونستم برای چی بود، اما مامانم اومد و گفت که "کار خوبی کردی گریه کردی. امتحانات ترم آخر خیلی بهت فشار اورده بود... میفهمم. ولی بلاخره تموم شد، دیگه برنمیگردی بهش."

درسته، دوازده سال بود که دائما تو مدرسه بودم، میترسیدم و عجله میکردم، تنها بودم و مثل یه روح سرگردون بودم. حالا کارنامه‌ام رو گرفته بودم و قبول شدم، اونم با این نمره‌ای که به زور تونسته بودم بالای ۱۰ بگیرم، حتی نمیخواستم تو کنکور شرکت کنم. سرم رو چرخوندم و به همکلاسی‌های کلاس اولم نگاه کردم، توی حیاط وایساده بودن و نور خورشید در حال طلوع، به صورتشون و به در و دیوار حیاط مدرسه میتابید، یکیشون داد زد که بیام بازی کنم و حرف بزنم. لبخند زدم و ورقه کارنامه‌ام رو گرفتم و به سمت بچه‌ها دوییدم. صدای خنده‌هامون، جیغ‌هامون و حرف زدن‌هامون رو میشنیدم و لبخند میزدم. پاهام درد میگرفت اما درد شیرینی بود. حتی کیک دوقلو و شیر پاکتی می‌خوردیم و میخندیدیم. کم کم همه‌چی داشت محو میشد و فقط صدای بارون رو شنیدم. صدای بارون توی ساعت هشت یا نه شب بود و صدای آدم‌هایی شنیده بودم که عدالت میخواستن، میخواستن آزاد باشن و من عرق در اشک‌هام بودم و خودم رو زیر پتو پنهون کرده بودم. همه‌چی فرق داشت. همه‌چی.

  • Brilli .Shr
  • دوشنبه ۱۱ شهریور ۰۴

Three things in my day, writing about something that didn't happen

۵.

میل‌ قلاب بافی و نخ‌های کاموا توی دست‌هام

هندزفری توی گوشم

شونه برای موهام.

۶.

بعضی اتفاق هستن که تو دوست داشتی واقعا اتفاق بیوفته اما واقعا نمیشه. برخلاف این که اتفاقاتی که دوست نداشتی واقعا اتفاق افتاده. اون اتفاق نیوفتاده، مثل حسرت میمونه. حسرت از این که چی میشد تجربه‌اش میکردم. توی زندگیم کلی اتفاق افتاده، چه خوب، چه بد و چه معمولی، اما بعضی اتفاق هستن که کاش واقعا میتونستم لمسشون کنم، اما وجود ندارن، اتفاقی نیوفتادن و هیچ چیزی نشده. مثل وقتی که تولدم با دوستام میگذرونم، چه تو خونه‌ی خودم، چه تو بیرون. یا شنیدن یه خبر واقعا خوب از بین خبرهای بد و حال بهم زن. یا رفتن استخر با خانواده‌ام، بعد از مدت‌ها، یا مسافرت تنهایی تو جاهایی که دوستات زندگی میکنن و وقت‌هایی که دیگه فکر نمیکنم و وقت‌هایی که برای جوونی‌هام گریه نکردم و امیدوار به آینده‌ی مشخصم...

بعضی‌ها ممکنه اتفاق بیوفته، اما خب... مثل احتمال میمونه، یکی میشه، یکی نمیشه، یکی اصلا و ابدا اتفاق نمیوفته، یکی ممکنه اتفاق بیوفته. ما ازشون خبری نداریم. ولی میدونم چه اتفاقی دیگه قرار نیست بیوفته و براش پا به پا گریه کنم و بگم چرا واقعا؟

  • Brilli .Shr
  • پنجشنبه ۷ شهریور ۰۴

I'm still not sure I'm really here.

۴.

"حس متعلق بودن جالبه، مگه نه مینو؟"

"چطور؟"

"نمیدونم... این روزها حس میکنم من مال اینجا نیستم."

"چی داری میگی آلکا؟ میخوای بگی آدم فضایی هستی؟" خندید. منم خندیدم.

"نه... شایدم آره."

"خب چرا؟ چرا باید همچی چیزی احساس کنی؟"

"فکر کن. یه روز میخوای از خونه بزنی بیرون تا یه کم هوا بخوری و قدم بزنی. یهو آدم‌هایی رو ببینی که دارن بگو و بخند میکنن، اون طرف فوتبال بازی میکنن، یه طرف دیگه توی کافی‌شاپ، داره قهوه‌اش رو میخوره و با دوستش حرف میزنه. روی نیمکت میشینی و به دار و درخت نگاه میکنی که خیلی سرزنده و شادن. به گل‌هایی میبینی که بزرگ شدن و زیبایی‌هاشون رو نشون میدن. یا حتی وقتی میری مدرسه با کلی اکیپ توی کلاست میبینی و همه دارن از هر چیزی صحبت میکنن و بلند بلند میخندن. یا حتی وقتی میری مهمونی و همه غرق حرف زدن و تعریف کردن خاطرات‌ گذشته‌اشونن و غذا میخورن. اونی که حرفی نمیزنه، تنهاست، یه گوشه نشسته به دور از آدم‌ها خودتی. میبینی مثل اون‌ها نیستی، هیچ شباهتی ازشون نداری، حسی نداری، حرفی برای گفتن نداری و حتی طرز تفکرت و زندگیت با همه فرق داره و احساسات با بقیه خیلی متفاوته. اونجاست که میفهمی تو مطمئن نیستی که هنوز واقعا اینجا زندگی میکنی. مطمئن نیستی متعلق به اینجایی یا نه. معلوم نیست جونت به اینجا وصله یا تو یه سیاره‌ی ناشناخته دیگه‌ست. تو از خون اینجایی یا نه. میدونی منظورم چیه؟"

"..."

"فهمیدی؟"

"..."

"اوه... شاید نباید حرف متعلق بودن رو میزدم. نباید ذهنت رو درگیر میکردم. ببخشید مینو."

"نه تقصیر تو نیست. درستم میگی.‌ چون هنوز مطمئن نیستم که من واقعا اینجام."

  • Brilli .Shr
  • يكشنبه ۳ شهریور ۰۴

Time goes on, time never stands

۳.

آدم‌ها هیچوقت تو زندگیت ثابت نمیمونن، اون‌ها یه راهی برای رفتن دارن. زمان هم همینطوره. ما کی دیدیم زمان بایسته؟ ما هیچوقت حواسمون به زمان نیست که کی میره.

همیشه میگفتم "تا چشم بهم بزنم دوران مدرسه‌ام تموم میشه. تو این مدت خیلی حواسم بود تا ببینم چقدر دیگه مونده تا تموم شه. اما بعدش یادم رفت. یادم رفت و الان دیدم سه - چهار ساله که از تموم شدن مدرسه‌ام میگذره. یا حتی وقتی بچه بودم، به زور مهمونی فامیل‌هامون میرفتیم. همش منتظر بابام بودم تا حرف زدنش رو تموم کنه و ما رو برسونه خونه. اما یادم رفت و خوابیدم. وقتی بیدار شدم دیدم ساعت نه صبحه. یا حتی وقتی منتظر میمونم ناهار حاضر شه، بعدش غرق در کارهام و حرف زدن با دوست‌هام میکنم که بلافاصله مامانم صدام میزنه که برای ناهار بیام. ساعت رو میبینم و عه! کی ساعت یک و نیم شد؟

زمان میدونه چقدر حواس‌پرتیم و این براش مشکلی نداره. ما غرق در کارها و چیزهای مختلف میشیم ‌و خودش با پای خودش به راهشش ادامه میده تا بره. دلش نمیخواد زیاد تو دید بقیه باشه، نمیخوام بمونه. اون ترجیح میده ادامه بده و تموم روزها رو بگذرونه.

برای همینه که عمر زمان، کوتاه‌تر از این حرف‌هاست.

  • Brilli .Shr
  • يكشنبه ۳ شهریور ۰۴

A part of me lives somewhere else.

۲.

وجود من مثل یه قاصدک میمونه. قبل از این که تبدیل به قاصدک باشم، یه گل بودم. همون گل‌های زرد و بنفش رنگ توی روزهای عید نوروز میگرفتیم و دم در خونه‌ میذاشتیم تا همه‌چی قشنگ بشه. وقتی عید تموم میشه، گل‌ها کم کم پژمرده میشن. اما نمیمیرن، تبدیل به قاصدک میشن.

یه بار دوست داشتم یه دونه از قاصدک ها رو بردارم و آرزو کنم. مامانم هر دفعه میگفت که نذار یکیشون تو گوشت بره وگرنه کر میشی. نمیدونم درست میگفت یا چی ولی هر چی بود، احتیاط کردم. فوت کردم و همه‌اشون، توی هوا پرواز کردن و با نسیم رقصیدن.

وجودم مثل قاصدکه. هر جایی میرم، یه بخشی از قاصدک‌ها به خونه‌ها، جاهای مختلف و یا شاید تو دل هر کسی میشینه. ولی میدونی یکی از بخش‌های وجودم کجا زندگی میکنه؟ تو قلب دوستام، تو آسمون‌ها و حتی چیزهایی که برای دوستام میفرستادم. بزرگترین بخش وجودم توی قلب همه زندگی میکنه. همین این بخش رو جا گذاشتم تا حسش کنن و بفهمن من اینجام.

اگه یه قاصدک کوچولو رو دیدی، بدون اون یه بخشی از منه.

  • Brilli .Shr
  • يكشنبه ۲۷ مرداد ۰۴

Talk to things that don't respond

۱.

من با چیزهایی حرف میزنم که جواب نمیدن. البته حرفی نمیزنم، اما تو ذهنم، تصور میکنم که دارم باهاشون حرف میزنم و اون‌ها میفهمن. شایدم وقتی یه چند کلمه بیان کنم هم میشنون. هر چند، توان بیان کردن جوابشون رو ندارن. به هر حال میشنون. مگه نه؟

مثل درخت‌های پارک نزدیک خونمون. درخت‌های کاج خیلی پیرن، اما گوش شنوایی دارن. اون‌ها تجربه‌های زیادی دارن. آدم‌های زیادیی تو طی سال‌ها دیدن و حالا، من رو تو این چند ماه پیش دیدن و میدونن چی تو دلم هست. یادمه روزهایی که با خانواده‌ام تو مشکلات بدی بودیم، ترجیح میدادم تنها باشم. برای همین با گریه، به پارک نزدیک میشدم تا پیش گربه‌ها و درخت‌های پیر و جوون باشم. زیر لب چیزهایی میگم که کسی نمیشنوه، اما درخت‌ها میفهمن. فقط نمیتونن جواب بدن.  حتی با گربه‌ها صحبت میکنم. اون‌ها تنها جوابشون میو میوئه ولی حداقل تنهام نمیذارن. آسمون چطور؟ اونم نمیتونه حرفی بزنه، اما با حال من یکیه. نمیدونم. هر دفعه میبینمش، تو دلم حرف میزنم، میفهمم که میشنوه. وقتی قلبم میگیره و میخوان گریه کنم، خورشید غروب میکنه تا گریه‌هام رو نبینه یا پشت ابرها قایم میشه تا آسمون هم با من همراه بشه. برگ‌های گیاهان هم همینطور. اون‌ها وجود دارن تا نشون بدن تنها نیستم. پیچیدگی ساقه‌هاشون، میخوان دست‌های من رو بگیرن. فرش‌ها هم حضورم رو حس میکنن. میدونن چقدر زجر میکشیم، چقدر خوشحالیم یا خیلی چیزهای دیگه. نقش و نگارشون هنوزم پابرجاست و بهم نشون میدن که هر چی بشم، بازم میتونم زیبا و قوی باشم..

حالا تمام این‌ها رو گفتم. به نظرت، خونه هم میفهمه از چی حرف میزنیم؟ میفهمه که یه زمانی جای امنی برای من بوده اما دیگه نیست؟ لابد میدونه، ولی چیزی نمیگه، نمیتونه هم بگه. چون نمیخواد ناراحتیش رو نشون بده، ولی به هر حال، جای زخم‌هاش رو بهمون نشون داد.

•••

چند وقت پیش، سارا جان، سولویگ و نوبادی چالشی رو شروع کردن که برای من جالب بود. برای همین منم به جمعشون پیوستم. :>

  • Brilli .Shr
  • شنبه ۲۶ مرداد ۰۴

Day 11 & 12

عکس دیوار اتاق، روز ۲۷ مرداد سال ۱۴۰۲

• روز دوم و سوم تیر ۱۴۰۴ / روز یازدهم و دوازدهم 

جنگ چیزی نیست جز بدبختی و آوارگی. جنگ نحسی‌ست که زندگی همه رو مثل طوفان با خودش می‌بره. 

صداها تمومی نداشتن. صدای پدافند، انفجار، نفس نفس زدن‌های ما و صدای بابام موقع گفتن "نترس بابا، صدای ضد هواییه." و صدای تلویزیونی که تا ته زیاد بود. خبرها بدجوری با روانمون بازی کردن. نگرانی ماها بیشتر و بیشتر میشد و خدا خدا میکردیم این جنگ تموم شه و ترسمون از این بود ‌که نکنه جنگ تموم نشه و طولانی بشه؟

همون لحظه، خبر آتش‌بس اومد. نمیدونستم چه حسی پیدا کنم. هنوز حس ترس رو داشتم. صدای انفجارها بدتر میشد.  صدای جت و هواپیما میومد و واقعا مثل داستان‌های جنگی بود، اما در واقعیت لمسش کردیم. ما نخوابیدیم، نخوابیدیم تا هوا روشن بشه. صدای پرنده‌ها میومد. پرنده‌هایی که با وجود این شرایط، از ته دلشون آواز میخوندن...

"جنگ تموم شد." ، "آتش‌بس رو از هر دو طرف موافقت کردن." و "آن‌ها رو نقض نکنین." نمیدونستیم چی بگیم. باور این حرف‌ها برامون سخت بود. ۱۲ روز زندگی نکردیم، مرده بودیم، از درون مرده بودیم. روح‌هامون رو کشتن، چیزی در درونمون باقی نمونده بود. روح‌هامون مثل شیشه‌ست. با یه انفجار ناگهانی، میشکنه و تموم تکه‌های ریز و درشت تو همه‌جا پخش میشه و به قدری تیزن که ممکنه بهشون برخورد کنیم و خون بریزه. 

شب شد و همه خوابیدن، اما من تا دو بامداد نخوابیدم، چون حس کردم نکنه سر ساعت دو بامداد، دوباره شروع کنن. هیچ صدایی نبود. سکوت بود. این سکوت از روی چی بود؟ از سکوت بعد از این همه سر و صدا بیشتر میترسیدم. به هر حال، چشم‌هام رو بستم تا بخوابم. به خواب عمیقی برم.

صبح شد، خبری نبود. تموم این ۱۲ روز، کابوس بود. نه فقط در خواب. کابوس در بیداری، چیزیه که من و هممون تجربه کردیم. بهم بگو، من خوب میشم؟ البته من خودم جوابش رو میدونم.‌ جواب اینه:

من دیگه خوب نخواهم شد. اینم از پایان خوشی که ماها رو غمگین‌تر کرد.

#من_نوشته 

همان مکان اتاق، اما در روز یک تیر سال ۱۴۰۴

  • Brilli .Shr
  • پنجشنبه ۶ تیر ۰۴

Day 9 & 10

• روز ۳۱ خرداد و ۱ تیر ۱۴۰۴ / روز نهم و دهم 

این متن با حس بسیار بدی نوشته شده، اگه میتونین و تحمل خوندنش رو دارید، برین ادامه‌ی مطالب چون یه مقدار طولانیه.

  • Brilli .Shr
  • دوشنبه ۳ تیر ۰۴
• اینجا جایی هست که از روزهام، فنگرلی کردن‌هام و حرف‌هایی که از قلب و ذهنم میگن، مینویسم. جایی به اسم سرزمین آسمون که وقتی به آسمون نگاه کنی، بیشتر لبخند میزنی. پس اگه داری به آسمون نگاه میکنی، به من فکر کن. :)♡
۱۳۹۶.۱.۴
+
You're pullin' back and I'm runnin' for the door, You're sayin' those words and it just makes me want you more, A second chance with our hearts on the floor, Guess it's love.
آرشیو مطالب
نویسندگان